ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه صبح هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دستها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا میزدم، بین هزار سوال و پرسش بیجواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم…