ادبیات، فلسفه، سیاست

آرشیو روز: مرداد/اسد ۳۱, ۱۴۰۱

inmates
دردکشیدن مژده را به چشم نگاه می‌کردم تا بالاخره گوشت سرخی از جان‌اش بیرون آمد، چشم‌های مژده سفید شد و پلک‌هایش روی هم افتاد، فراغت بعد از زاییدن بود که داشت چرت‌اش را شیرین می‌کرد. اشرف پاهای شمیم را گرفت…