ادبیات، فلسفه، سیاست

Day: تیر ۱۷, ۱۳۹۹

Saved__
دختر جوان فقط به پیش می‌دوید. گاهی با سر میان چاله‌ای شنی می‌افتاد و گاه با پا و سر و سینه، درون بوته‌های بزرگ خار می‌رفت. اما این‌ها برایش اهمیتی نداشت. فقط می‌خواست آنقدر برود، تا که به پناهگاهی امن دست پیدا کند. چند صد متر عقب‌تر از او روشنایی متحرک نوری پیدا بود.