سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا میگذرد، سگ خودش را به در میرساند و با خشم میغرد؛ مشخص است که دلش میخواهد او را تکهپاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگهای «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشمهای زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است. تابلوی «سگ بد» را که پشت سر میگذارد، باز به آن نفرت فکرمیکند. میداند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در میرسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا میگذرد، همان اندازه نفرت را حس میکند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها میشود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت میلرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام میگیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد میشود، یکبار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمیکند، یکبار هم وقتی که کارش تمام میشود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در میرساند و بابیقراری نفسنفس میزند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبحها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، میشود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.