زمین، گِلآلود بود. مرد، به سختی گام برمیداشت. باران، با خشونت، لباسهایش را که به تنش چسپیده بودند، میشست. به کلبهها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید. پاسخی نیامد. محکمتر کوبید. شیهۀ ترسآلودِ اسپی، از کلبۀ پهلویی، شنیده شد.