ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

حواست به صاحبخانه باشد

تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده می‌شد، ویییییییپ صدا می‌کرد و بعد … تالاپ. “میمون چهره” محکم به زمین افتاد و برخلاف افسانه‌های رایج، سیستم داخلی او کمکی نکرد که بر روی هر چهار پایش پایین بیاید. خب، البته حدس می‌زنم که روی پاهایش پایین آمد، فقط فرود موفقی نداشت.

مادر آل

با کف دست‌اش روی صورت شوهر را تکان داد. شـوهر تکـانی به خود داد و به خیال آنکه بی‌خوابی دخترک را دلتنگ کرده، دستش را که همیشه زیر سر دخترک دراز بود، از آرنـج دور گـردن او حلقـه کرد و او را در تنش فشرد. دخترک صورت شوهر را محکم‌تـر تکـان داد. شوهر در نیمه‌خواب و بیـداری سـرش را روی بـازوی دختـرک گذاشت و لبانش را روی کومه‌ی دخترک بخیه کرد و در همـان حال زُنگی زد. دخترک با صدای لرزان در حالیکـه سـر شـوهر را محکـم تکان می‌داد با التماس زاری کرد: «وارخِی…»

استخر

چطور می‌توانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستاده‌اید و برگ‌ها را از رویش جمع می‌کنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همین‌طور کراواتتان. لبه‌ی استخر ایستاده‌اید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع می‌کند، حتی‌ پشه‌ها را، که همین‌طور پشتِ سر هم در آب می‌افتند. سطح آب صافِ صاف است، اما شما همچنان به کارتان ادامه می‌دهید. کند پیش‌می‌رود، چون وسواس نشان می‌دهید؛ بارها دور محوطه استخر می‌گردید.

پیرمردی فرتوت با بال‌هایی بسیاربزرگ

روز بعد همه می‌دانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانی‌ست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشته‌ها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته بکوبد و بکشدش. پلایو تمام بعد از ظهر با باتوم نگهبانی‌اش از آشپزخانه مراقب فرشته بود و شب، قبل از آن‌که بخوابد، او را از میان گل و لای بیرون کشید و داخل مرغدانی سیمی همراه ماکیان‌ها قفلش کرد.

اشباح پدربزرگم

با این امید کە پدر بزرگ دست از سرم بردارد، خیلی زود بە رختخواب رفتم و خواستم کە بخوابم، اما نە، خواب را هم بر من حرام کردە بود. هر کاری کە می‌کنم نمیدانم چرا خصوصا امشب پدر بزرگ ازمن جدا نمی‌شود. هر چند کە چهل و پنج سال تمام است کە مردە و در هنگام مرگش هم من هفت سالە بودم، اما از دم غروب تا حالا زندە و سرحال دارم می‌بینمش. بی آنکە حتی یک عکس هم از او داشتە باشم تصویر سال‌های آخر عمرش عینا جلو چشمانم می‌آیند.

دروغستان | از مجموعه‌ی «ناگهان، ضربه‌ای به در» نوشته‌ی اتگار کرت

همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود که بالای سرش یک حباب شیشه‌ای بزرگ پر از آدامس‌های توپی رنگارنگ داشت. از آن ماشین‌های قدیمی که یک سکه توش می‌انداختی و دسته‌اش را می‌چرخاندی و یک آدامس بیرون می‌افتاد. و در این خواب، مادر رابی به او گفت که جهان آخرت دارد کلافه‌اش می‌کند. چون هر چند مردم خیلی خوبی اطرافش هستند اما سیگار نیست و نه فقط سیگار، که قهوه هم ندارند، رادیو هم نیست. اصلا هیچی نیست.

بشر

یک گیلاس نوشیدنی جلو او، یک فنجان اسپرسو جلو رضا، یک بشقاب میوه تزیین شده در وسط میز. یک طرف میز میترا و طرف دیگر رضا. رو به روی هم. دور از همهمه کافه! میترا در چشم رضا نگریست و گفت: رضا یک چیزی می‌خوام بهت بگم. امیدوارم که ناراحتت نکنم. رضا دستش را روی دست میترا گذاشت. برقی در نی‌نی چشمان میترا درخشید.

واسکت بَرَگ

‌دروازه‌ی مرده‌خانه‌ی مسجد زنجیر بود. سلیمان در را باز کرد. یکی‌یکی رفتیم داخلِِ مرده‌خانه که اتاق کوچکی بود در دهلیز مسجد‌. روی تخته‌ی مرده‌شور جنازه‌ی یک مرد گذاشته شده بود‌. دیشب اهالی رفته از دشت آورده گذاشته بودند و خودشان رفته بودند که بخوابند‌. ترسیده‌ترسیده به دور جنازه حلقه زدیم‌. سردارقیچ گفت‌: «‌اینه جای مرمی‌، جای سوراخ مرمی‌.»

زیر آفتاب داغ

آفتاب به شدت بر دشت می‌تابید و بی‌تابی طیب‌آغا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمب‌ساز می‌پرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنه‌اش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیب‌آغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود می‌خواستم پرسان کنم؟

ماه‌جان

دست خودم نیست. چشمم که به او می‌آفتد رغبتم بسته می‌شود از دنیا. دل پیش نمی‌کنم سر سفره بنشیند یا پَر رختش به رخت دیگری بگیرد. فهمیده خودش. روز در پناه پَسغوله‌‌های خانه خودش را گم می‌کند یا می‌نشیند گوشه مطبخ، خیره به آتش زیر دیگدان. آتش که شعله می‌کشد از چهارطرف دیگدان و شعله‌های زرد و سرخش در چشمان بُهت زده ماه‌جان به رقص درمی‌آیند. شانه‌هایش کم کمک به لرزه می‌افتد. سرش را می‌برد مابین زانوهایش و هِق هِق گریه می‌کند. شب اما می‌ترسد از تاریکی، تنهایی، زوزه شغال‌ها و حتی سایه‌اش…

سرباز سربازکش

مثل غروب پاییز یک روز خدمت، رسول بند پوتینش را که ۱۷ ماه و پنج روز، پا درون کفشش کرده است گره ای کور می‌زند. رسول بازدیده، سرباز یگان حفاظت زندان مشهد تنها بازمانده ای از اوست که با سر تاس و صورت آفتاب سوخته، شانه به شانه صدها بازمانده دیگر در مقابل آنها که کلاه بر سر گذاشته اند، خبردار می‌ایستد. ساعت ۶ بعدازظهر و دقیقا اگر بخواهید ساعت ۱۷۵۸ همان روز، رسول بعد از جواب دادن به سؤالات همیشه تکراری افسر نگهبان از در دژبانی داخل شد و ۲۴ ساعت بعد کثیف و عرق کرده از در پشتی زندان بیرون ریخته شد.

یک شهر آدم

هردو باهم عادت کرده بودند چون هردو همانند هم بودند، از شهری دیگری به این شهر آمده بودند و پس از آن دو رویداد غیر از خودشان کسی دیگر را نداشتند. پس از آن که یکی یکی از خانواده‌های شان کم شده بود می‌فهمیدند که دیگر تنها کسانی که دارند خودشان هستند. مرد وقتی از کار برمی‌گشت. زن پنهانی لحظات زیادی به او دید می‌زد. یک حسی داشت که هیچ‌گاه نمی‌توانست آن را بروز بدهد. یک چیزی در درونش او را وادار به نگاه کردن می‌ساخت چیزی که هیچ‌گاهی نتوانسته بود به خودش هم بفهماند یا به شوهرش بگوید.