ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

خانم روباه

در این‌که زنش را دوست دارد، شکی نیست. تمام روز در محل کار برای دیدنش لحظه شماری می‌کند. در قطار، به سمت خانه، همین طور که کتاب می‌خواند و گاه نگاهش به ایستگاه‌های بین راه، ساخت و ساز در زمین‌های ارزانقیمت، زمین‌های حفرشده در عملیات استخراج معدن، و دودهای ستونی کارخانه‌ها می‌افتد؛ در ذهن، لباس او را به تصویر می‌کشد که هنگام راه رفتن در اتاق خواب از شانه‌هایش به پایین می‌لغزد.

بیرون از جهان

نفهمید چگونه پیراهن خود و آن زنی که رو به رویش ایستاده بود را بیرون کرد. دست‌ها و پاهایش به شدت می‌لرزیدند، گپ‌های که دیگر زندانی‌ها می‌گفت او را در خود گرفته بود. همه یک باره هجوم آورده بودند، آن چه که از لذت گفته می‌شد و آن چه که قرار بود همه سال‌های درون آن سلول و انتظار را بزداید. منتظر یک معجزه بود. معجزه‌ای که آن سال‌ها را از وجودش بیرون کند.

بپر دیگه!

فریاد زدم: «آقا خواهش می‌کنم. این کار رو نکن! هر چی باعث شدی تو بر اون بالا، فقط فکر می‌کنی اونقدر بزرگه که نتونی فراموشش کنی. ولی باور کن، این‌طور نیست. تو می‌تونی! ولی اگه بپری پایین، با یه حس بن‌بست می‌میری. همین می‌شه آخرین خاطره تو از زندگی! نه خانواده، نه عشق! فقط ناکامی. ولی اگر نپری، قسم می‌خورم که هرچی درد داری، همه رو روزی فراموش می‌کنه. چند سال بعد، امروز برات می‌شه یه خاطره عجیب که سر آبجو برای دوستانت تعریف می‌کنی! داستان این‌که یه روز تصمیم گرفتی که از روی پشت بوم بپری پایین و یه نفر داد زد…»

کارلو نمی‌داند چطور کتاب بخواند

برای همین هربار که کارلو در کتابی به لغتی نظیر «ریموند» می‌رسد، تشخیصش نمی‌دهد -اصلا آن را نمی‌بیند-  تنها یک  سری کارهایی می‌بیند که در صحنه‌ای رخ می‌دهند، و نمی‌فهمد -یعنی نمی‌تواند بفهمد- ریموند است این کارها را انجام داده، همان ریموند که با واژه‌ی ریموند نشان داده شده بود و در صحنه‌های دیگر نیز، هم‌چنان حضور دارد. بنابراین کارلو فقط می‌تواند در صحنه‌ها خودش را در حال انجام کارهایی تصور کند. در حقیقت آنچه کارلو می‌بیند، سلسله اعمالی است که کسی انجام می‌‌دهد. بنابراین –باید حدس زده باشید- این فرد خیالی خودِ کارلو است.

نقاشی

طرف خوشگل است. خوشگل‌تر از نقاشی‌هایش. چون خوشگل بودن صفتی‌ست که همیشه با اوست. در حالی‌که، نقاشی عملی‌ست که او وقتی خواب نیست، یا غذا نمی‌خورد، انجام می‌دهد؛ و یا وقتی با مردهایی که تو نمی‌شناسی‌، روی تختت، لابلای ملافه‌هایت،‌ نمی‌خوابد. اصلا فرض بگیریم، طرف مقابل ملافه‌های خودش را آورده. اما تو مرد‌هایی را که با آن‌ها می‌خوابد،‌ می‌شناسی. نه، نمی‌گویم کی هستند. اما چند تا از آن‌ها را خیلی خوب می‌شناسی.

خداحافظی

و اینک او از درون، شکلی از توفان شده بود، شکلی از یک گردباد عظیم، با بوی تند صندل مرطوب روی پوستش. اما سعی داشت، حرکاتش موزون، تراشیده و خیال‌انگیز باشد. لبخند را روی لبانش حفظ کرد و روی کاناپه نشست؛ پاهایش را به سمت جلو کش داد و دو شست پایش را تکان تکان داد و وراندازشان کرد.

اتاق مجاهدین

اتاق هیچ نوع اثاثیه‌ی نداشت و تزئینات اندکی که به چشم می‌خورد، عبارت از مجموعه‌ی از نمونه‌های مهمات جنگی بود؛ از قبیل مرمی‌های گوناگون، پوچک‌های استفاده شده، چیزهای عجیب و غریب مانند پارچه‌های خُم‌پاره‌های فلزی و قطعه‌ی ضخیمی شیشه‌ی یک هواپیمای جنگیِ شوروی که در یک کُنجِ چیده شده بودند. ظاهراً این‌همه را مانند نشان‌های افتخارِ یک ورزش‌کار حرفه‌ی در این‌جا به نمایش گذاشته بودند.

تخیلات

ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش می‌کند، به نحوی که موریس مجبور می‌شود آن را محکم نگه‌دارد. از خود می‌پرسد «این چه حسابی‌ست؟»

گاو شیری

عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو  به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمر‌شان را در فاکولته‌ها هدر داده و داکتر حیوانات شده‌اند، پایش را بر شکاف دیوار گذاشت و با یک خیز آرنج هایش بر لبه ی دیوار مادر صَنَو رسید. مادر صنوبر، داکتر نسایی گاوهای منطقه بود. یک مشت پیرزال که چار فصل سال چادرشبی به سر و چند جاکت به بَر داشت و مثل اینکه همیشه آماده ی دوخت و دوز باشد، چند تا سوزن به چپه یخن جاکت اش خلانده بود.

به جای رویا، خواب را به من هدیه کن

چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم به بوی عطرش فکر کنم. بوی آدم‌ها همیشه یکی از مهم‌ترین دلایل من برای دوست داشتن یا نداشتن آدم‌ها بوده‌اند. بی آن‌که بخواهم، عطر آدم‌ها احساساتم را نسبت به آن‌ها تحت تاثیر قرار می‌دهند. انگار مهم‌ترین چیزی هر آدمی، قبل از چشم‌ها و صدایش، عطرش است. عطر تنش یا عطری که به خودش می‌زند، خلاصه‌ای از آن آدم‌ است برای من.

این آدم!

در مسیر کار، از اشبوروک لین می‌گذرم، از کنار دفتر املاک و مستغلات با آن ساختمان کوچک زردرنگ و مردی که با لباسی شبیه علامت دلار جلوی آن ایستاده، می‌گذرم، مغازه لوازم جشن و فروشگاه «قصر حیوانات خانگی» را هم رد می‌کنم. جایی در بین راه، هر روز، «این آدم» را می‌بینم. «این آدم» یک مشکلی دارد. شاید مریض است یا شاید هم مشکل دیگری دارد. شلوار جینی می‌پوشد که بالا تا پایینش جر خورده است. حتی حالا، در این سرمای ماه اکتبر، تنها یک پیراهن تنش است، با دگمه‌های باز که شکم خاکستری‌اش از آن بیرون زده.

مارخور

مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس می‌کشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکه‌ای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعی‌ست که در این میان واسکتش همراه با پول‌های حمامی نصیب کدام آدم طالع‌مندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص این‌که مردم یکی یکی پیش می‌آمدند و دست او را می‌گرفتند و به سر خود می‌کشیدند و برایش پول می‌گذاشتند.