دانشگاه
چشمانم میسوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که میزنم، به جای ریه، وارد چشمانم میشود. پک هایم را تندتر میکنم و آب از چشمانم
چشمانم میسوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که میزنم، به جای ریه، وارد چشمانم میشود. پک هایم را تندتر میکنم و آب از چشمانم
صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آنجا به حیاط سرک کشید. باد لنگههای در
– گاهی که مغز آدم سوت میکشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناریست. نمیدانم هر کاری که نکردی میتوانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان میکنی، مغز سرت همان جاست. میدانی؟!
به صورت لطیف و مهربانش نگاه میکنم. چین و چروک صورتش را پوشانده، قشنگی لطیفی در چهرهاش دیده میشود. چشمان مشکی بادامی و دهانی کوچک
چشمانم دارند میسوزند. انگار چیزی دارد گلویم را خراش میدهد. سردردِ خفیفی دارم که مثل یک دست نامرئی دارد جمجمهام را آرامآرام فشار میدهد. دلم

سعی میکنم تندتر چسبها را به سمت هم بکشم تا محکمتر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر میکند. کناره لبها خشکی زده است. قول داده که پوستهها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…
جوامیر روی علفهای سبز کنار چشمه تفنگ شکاری گرانبهایش را زیر سر گذاشته و زیر آفتاب تاقباز دراز کشیده و در آغوش خوابی عمیق فرو رفته است. هانجی هم مانند سگ نری که کنار لاشهای چمباتمه زده باشد، در پناه خرسنگ بالای چشمه کز کرده، خوش خوشک جوامیر را برانداز میکند و در این فکر است که چگونه او را بکشد؟ میخواهد آنچان گرز محکمی بر او بکوبد که به یکباره کارش را تمام کند، زیرا میداند اگر در همان حملهی اول کارش را نسازد و دست جوامیر به او برسد با یک حملهی ببرآسا خردش کرده و رمقش را میگیرد.
هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتریرنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانهخورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاقچهی گلی، قالینِ کهنه و نمدارِ جیگری، سه تُشک و سه بالشِ قهوهای با نقشهای از برگِ چنار، تمام چیزهای بود که با یک نظر میشد حسابشان کرد. بوی تندِ سگرت و نمِ قالین فضای خانه را پر کرده بود.
در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچیها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس میکرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم نزدیک خیابان آمستردام میبرد. ما با هل دادن و مشت زدن راهمان را به داخل اتوبوس سیار رئیس باز میکردیم. او (طبق توافقی مالی که با والدین کرده بود) ما را به پارک مرکزی میبرد. بقیه بعد از ظهر، اگر هوا خوب بود فوتبال یا بیسبال بازی میکردیم، البته بستگی به فصل داشت. رئیس، بعد از ظهرهای بارانی ما را به موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هنر متروپولیتن میبرد.
این شاید چهارمین یا پنجمین و یا حتی ششمین فنجان قهوهای بود که از قهوه فروشیها یا هر جای دیگری که میشد قهوه تهیه کرد،
من به بوی تن آدمها عادت کردهام. همیشه وقتی نوبت به من میرسد فکر میکنم اینبار چه بویی خواهد آمد؟ بوی عرق، بوی عطر، بوی

زنهایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راهشان باشد میچسبانند. دخلاش را آوردهاند. بی بروبرگرد! یکیشان خم میشود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش میرود. قرمزش را برمیدارد. ازانگلیسیِ یقهی مانتوش میچپاندش لای پستانهاش. به پسرِکوچیکهی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیهی پول به مشتری نگاهی میاندازد. عجب ناکسی! به قیافهاش نمیآید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق میزند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لبهاش را به هم میمالد و روژِ اناریش حجم میگیرد، رژه میرود، مانور میدهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمیکند دلش از زردش هم میخواهد. از همان زردِ قناریای که برقِ پولک دوزیهاش غوغا میکند.