ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

دوست دوازده ساعتی

موقعی که سوار شدم، دیدم هرسه توی تاکسی نشسته‌اند. مانی جلو بود و دامون و فرهاد عقب. همه با هم گپ می‌زدند. مجبور شدم عقب بنشینم. ھمین طور که تنگاتنگ و شانه‌به‌شانهٔ دامون نشسته بودم، دستش را توی کیفش کرد و یک دسته برگهٔ کاغذ آ‌‌چهار درآورد و به سمتم گرفت. کاغذها توی یک فایل نازک مشمایی بودند و خطھای کم‌رنگ و چھارخانهٔ آبی داشتند.

قهوه سیاه

سکوت مطلق. قهوه می‌خورم. نفسم را تقریبا حبس کرده‌ام. سرم را با احتیاط به طرف میز مجاور بر می‌گردانم تا مطمئن شوم یارو مرد است، همانی که یک رحم دارد. بله، خودش است، تازه ریش هم دارد. نه میتوانم نامه‌ها را بخوانم و نه اخبار را…

 ماما قدرت

می‌گفتند ماما قدرت شب‌ها از خانه بیرون می‌آید. جور-و-تیار است و هر کسی را ببیند، به ویژه پسرها را با خود به خانه می‌برد و مردانگی‌شان را می‌کَند و می‌خورد. از شما چه پنهان خودم بارها از همین ترس، شب‌ها مستراح نرفتم و به رو جایم شاشیدم.

برفِ خون

انگار تمامی ندارد این برف. از صبح یکسره می‌بارد. ماشین را گذاشتیم اول جاده‌ی فرعی. نمی‌شد با ماشین جلوتر آمد. دوربین و سه‌پایه را برداشتیم و پیاده زدیم به راه. احتمالاً تا حالا دو- سه کیلومتری آمده‌ایم… رو به پری می­گویم: «دیگه چیزی نمونده.» پری نفس‌نفس می‌زند. بخار دهان‌اش تا چند متر جلوتر می‌رود: «از این‌جا که چیزی معلوم نیست.» راست می‌گوید. تا چشم کار می‌کند سفیدی است. می‌گویم: «نترس. آدم که راه دهات آبا و اجدادی­اش رو گم نمی­کنه.»

هفت روز هفته

به هوش که آمد برایمان تعریف کرد صبح زود بیدار شده و بعد از چند ساعت کوهنوردی بالای دهانه‌ی غار مانندِ ورودِ آب به دریاچه رسیده و از آنجا به داخل آب شیرجه زده. بعد از این هم دیگر چیزی یادش نمی‌آمد. جای شکرش باقیست که اسلحه و تجهیزاتش را همراه نبرده بود، والا آنها را هم مثل لباسها و شمشیر کوتاهی که مدام با آن ور می‌رفت ، گم می‌کرد.

قندان

از بازار «سالداتِسکی» تفلیس، محل فروش خیارشور، روغن قلابی، لباسهای دزدی و کفشهای کهنه، مرد جوانی با بسته‌ای کوچک در دستش می‌گذشت. جوان با قدمهای سنگین و سر در گم راه می‌رفت و مرتب دور و برش را نگاه می‌کرد…

روز چهاردهم

ماجرا از وقتی شروع شد که گردنم را قطع کردند. می‌پرسید چطور؟ خوب معلوم است؛ سرم از باقی بدنم جدا شد. به همین سادگی! البته واضح است که یک راوی در این داستان وجود دارد، پس قطعاً نیمه‌ی بالایی بدنم هنوز فعال است. زیاد تعجب نکنید، اما من یک سرم. یک سرِ تنها!

جونده

فرق بین بچه‌ها و بزرگترها، این است که بزرگترها به نتایج کارهایی که می‌کنند، واقف هستند و الی، به عنوان یک بزرگسال، می‌دانست که اگر پرداخت اجاره خانه و هزینه بیمه درمانی برایش مهم است، نباید در محل کار راه بیفتد و این و آن را گاز بگیرد. به همین خاطر، برای مدتی طولانی، به صورت خیلی جدی به جویدن همکارانش فکر نمی‌کرد. البته تا زمانی که مدیر اداره جلوی چشم همه، پشت میز ناهارخوری سکته کرد و مرد  و کارگزینی، کوری آلن را به عنوان مدیر موقت فرستاد.

دوست

ولادیمیر میخایلیچ مواقعی که زود برمی‌گشت و از فرط کار خسته نبود، مشغول نوشتن می‌شد و آن وقت سگ جایی روی صندلی نزدیک او دراز می‌کشید و خودش را جمع می‌کرد. هر از گاهی یکی از چشم‌های سیاهش را می‌گشود و در حالت خواب و بیداری دمش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند.

فرح

در حمام را باز می‌کنی وروبروی آینه می‌ایستی موی قهوه‌ای رنگت روی پیشانی  چسپیده و چشمان عسلی‌ات روی پوست سفید صورتت می‌درخشد. دکمه‌های پیراهن نخی سبز رنگت را یکی یکی باز می‌کنی و پیراهنت را بیرون می‌کشی. لخت و عور جلوی آیینه ایستاده‌ای. به یاد دختر زیبای اوسانه‌ای می‌افتی که عکس بدن لخت و عورش را شاهزاده‌ای ته آب چشمه دید و به او دل باخت.  سطلی ازآب خنک روی سرت می‌ریزی و مژه هایت را بهم می‌فشاری.

پیراهن سرخ

مادرم برایم یک پیراهن می‌دوخت. سراسر ماه نوامبر وقتی از مکتب بر می‌گشتم مادرم را در آشپزخانه با پارچه‌های بریده‌شده مخمل سرخ و توته‌های کاغذ که روی آن طرح دوخت را قیچی کرده بود،  مصروف می‌دیدم. او ماشین خیاطی کهنه رکاب‌دار را به‌گونه‌یی در برابر پنجره‌ گذاشته بود تا روشنی بر آن بتابد و در ضمن خودش نیز بتواند که به بیرون نگاه کند

روزنامه

شوهر جوان «ساتوکو» همیشه‌ی خدا مشغول است. امشب هم فقط تا ساعت ده با همسرش ماند، دوباره پشت فرمان موتر نشست، به او شب بخیری گفت و به ملاقات بعدی رفت. شوهر ساتوکو هنرپیشه‌ی سینماست. بخواهی نخواهی، ساتوکو ناگزیر است این ملاقات‌های کاری شبانه‌ی شوهر را که همیشه تنها می‌رود، تحمل کند. مدتهاست عادت کرده شب‌ها به تنهایی تکسی شکار کند و به خانه‌اش در منطقه «اوسی‌هوما» برگردد. در خانه، کودک دوساله‌اش چشم به راهش است.