ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

فرشتهٔ من

فرشته کوچک تلو تلو می‌خورد و از سرما کبود شده بود. لرزش بدنش قطع نمی‌‌شد و مثل یک پرنده – در واقع مثل یک جوجه – می‌لرزید. بسیار کوچک و شکننده به نظر می‌رسید. پنجره را باز کردم. یک لحظه نگران شدم؛ فکر کردم که مرده. خیلی آرام توی دستانم گرفتمش و دیدم که دوباره نفس کشید. کمی دستپاچه شده بودم. این اولین باری بود که من فرشته‌ می‌دیدم و من واقعا نمی‌‌دانستم چه طور باید آن را جا به جا کنم. 

کلاه‌پوش 

پسر کلاه‌پوش شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و زمانی که یکی از آن سگ‌های ولگرد را بیرون خانه می‌دید مقداری نان می‌گرفت و به بیرون می‌رفت. روی سنگ پهن و بزرگی نزدیک دیوار خانه‌شان می‌نشست و نان را تکه تکه به سوی آن سگ می‌انداخت. سگ وقتی مطمئن می‌شد دستان پسر کلاه‌پوش خالی شده و نانی باقی نمانده آهسته و آرام در کنار سنگ پهن دراز می‌کشید.

بی‌سرزمین‌تر از باد

آخرین عکسی را که مرضیه در صفحه‌اش گذاشته باز می‌کنم. تاریخش برای یکسال پیش است. کنار جاده درحالی که کوله‌پشتی محبوب مارک «دیوتر»ش را به دوش می‌کشد، ایستاده و دست راستش را دراز کرده و در مشت گره‌خورده‌اش انگشت شستی که از باقی هم‌ردیف‌هایش تبعیت نکرده و راست ایستاده به خودروها اعلام می‌کند که «من یک هیچهایکرم».

بازگشت یک روح

آدمها که از غم و یأس عقل از کف داده بودند به کامیون‌ها حمله می‌کردند و تابوتهای به شتاب ساخته شده و رنگ نشده را از دست همدیگر می‌قاپیدند. شنیده بود مردم از دست هم نان، روزی، زن یا پول بربایند…

 خرسواری

نام ملک احمد سر زبان‌ها افتاد. همه می‌پرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگان‌تا که ملک احمده می‌شناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار می‌کنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب می‌کدم. باورم نمی‌شد که صندوق گپ بزنه، آواز بخوانه، دمبوره بزنه. می‌شنیدم که مردم می‌ره خانه‌ی ملک احمد، از او می‌خواهند که یک شب مهمان شان شوه. اما ملک احمد، مهمان بعضِ‌ها می‌شه، از بعض‌ها نه. می‌گه «آمده نمی‌تانه.» اگر مهمانیِ کسی ره بپذیره؛ برش می‌گه، همو رادیوِ خوده هم بیاره.

خوزه آلساندرو

دو نفر از دو سوی اتوموبیل پیاده شدند و او را به نشستن دعوت کردند. سه مرد قوی هیکل، دو نفر با تی شرت‌هایی آستین کوتاه و راننده با کت و شلوار و کراوات سیاه و عینکی بزرگ بر چشم. او در عقب اتومویبل بین دو مرد نشانده شد. اتوموبیل به راه افتاد و در اولین پیچ به سوی خیابان سالازار، یکی از آن دو همراهِ او گفت: «خواهش می‌کنم سرتان را ببرید پایین و این را به چشمتان بزنید.»

داخلی. روز. زندگی

مامان صبح‌ها من را که می‌گذاشت مدرسه فاطمه را بغل می‌زد و تا غروب توی خیاط‌‌ خانه پروین خانم خشتک می‌دوخت و آستین چرخ می‌کرد. خانه خالی بود و ما بی خبر بودیم کی آمده و کی رفته. مامان که می‌رسید اول از همه گاز پیک نیکی را بلند می‌کرد تا ببیند سبک شده یا نه. اگر سبک شده بود بساط جیغ و داد و دعوا شروع می‌شد و آخرش هم خب معلوم بود، قسم می‌خورد و روز از نو.

فنجان قهوه

باران بی‌وقفه می‌بارید. گِل و لای زیر پا، به‌تدریج نرم‌تر و غلیظ‌‌‌تر می‌شد. نمی‌رسیدید. لجنزار شده بود. باریکه‌راه‌ها گم ‌شده بودند. یک مهِ غلیظ، میدان دید را تا جلوی پا کم کرده بود. هم‌سنگرت بود. کلاه‌ نظامی‌اش که مثل لگنی روی زمین افتاده بود، سریعاً پر از باران می‌شد. برای بلند کردنش خم شدی. فکر کردی مثل بیشتر دفعات قبل می‌خواهد شوخی کند، گفتی: «وقت شوخی نیست». شوخی نبود.

گربه عیسی

شاگرد کلاس پنجم یا ششم بودم که در این ماجرا سهیم شدم. معلم ارشد و دخترها در کلاس نبودند، پسرها دور یکی از نیمکت‌ها جمع شده بودند و می‌خندیدند. برای اینکه بدانم سر چه موضوعی دارند می‌خندند، نزدیک‌تر رفتم…

 موعود

قصه دیروز را می‌گویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق می‌افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران می‌بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه می‌کند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در کابل، غرش طیاره‌های امریکایی، عو عو سگ‌های ولگرد قبرستان، صدای ملا، با هم بلند می‌شوند. فضا از اصوات نامفهوم انباشته می‌شود.

آنـگاه

باز این احمد‌پور؛ اسلحه‌دار عوضی شیفت با آن قیافه‌ی شومش جلوی تختم سبز می‌شود: «آقای درجه‌دار وظیفه! تو که هنوز دراز کشیدی، پاشو لباسات رو بپوش، ده دقیقه دیگه میری پست ورودی» ورودی! پست کادرهایی که زیاد میانه‌ی خوبی با رئیس ندارند. می‌دانم قضیه از چه قرار است اما با طعنه‌ی می‌گویم: «چی شده؟! بازم یکی از اون همکارای بنگی تون نیومده؟»

 مرفوک

ستوان‌دوم داورزنی، افسری که به تازگی استخدامش از قراردادی به رسمی تبدیل شده، کلی آشنا دید تا توانست از یگان امداد به واحد بازرسی منتقل شود تا بیشتر همراه همسرش و فرزند توی راهش باشد. مافوق جدیدش اما سر سازگاری با تازه‌واردها نداشت و رُس داورزنی را کشیده بود. امروز هم تهدیدش کرد که اگر برای فردا عملکرد نداشته باشد حق خروج از یگان را ندارد.