ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

فراموشی

دختر چشمانش را باز کرد فهمید که نمی‌تواند چیزی به یاد آورد. حافظه‌اش را به‌کلی از دست‌داده بود. حتی نام خودش را هم فراموش کرده بود. برهنه بود و وسط بیابانی بی آب و علف روی جاده‌ای سنگی دراز کشیده بود. خورشید پوست تنش را خشک کرده بود و قلوه‌سنگ‌های تیز و سوزان درون گوشت تنش فرومی‌رفتند. حس غریبی داشت.

انقراض آدم‌ها

دکتر ادوارد بدون هیچ نشانه‌ای در آزمایشگاهش که مثل باغ وحش شلوغ بود، غیب شده بود و با وجود تدابیر شدید امنیتی سازمان و بررسی آنچه دوربین‌ها دیده بودند، روز بعد هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشده بود. جز این فرضیه عجیب که لاک‌پشت‌ها دکتر ادوارد را قورت داده‌اند! هرچند که نه در عکس‌برداری‌های داخلی و نه در مدفوع لاک پشت‌ها هیچ اثری از دکتر ادوارد پیدا نشده بود.

هُما

پیشنهاد هما بود که با اتوبوس سفر کنیم. گفت: «فرصت‌مان بیشتر است‌.» گفتم: «فرصت کم نداشتیم این همه وقت‌.» هما حالا خوابیده است. طرّهٔ عسلی موهاش از زیر روسری توی صورتش ریخته و سرش یک‌وَری روی پشتی صندلی آرام گرفته. از این زاویه که نگاه می‌کنم می‌توانم پرزهای ظریف روی انحنای دماغش را ببینم.

آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا سیب‌زمینی جوش‌داده قاطی می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به روا داشت، نخواهم بخشید.

کامیونی که به برلین می‌رفت

مطمئنا بیشتر خوانندگان این داستان را فقط ساخته ذهن نویسنده خواهند دانست و یا هم پرداخت متوسطی از ژانر وحشت. اما من نیازی نمی‌بینم قسم بخورم که شما عجایب این دنیا را باور کنید. کاری که باید بکنم این است که این داستان را بنویسم که کاری‌ست شبیه توصیف لکه گهی روی لباس خواب و یا لکه‌ای در شکل یک گل وحشی.

پوزش‌خواه

تا بحال، هرچیزی را که به من گفته‌ای، دوست داشته‌ام. هرچیزی را که در خیالاتت برساخته‌ای، دوست داشته‌ام و من حرفی برای اضافه کردن ندارم. به جز موضوع ناف. در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت

فوئته

همین هفتهٔ پیش یک مستند دیده بود که تویش یک نفر مانده بود زیر یخ‌های قطبی، بدبخت مدام می‌کوبید به یخ و هی شنا می‌کرد و پی سوراخ می‌گشت. نبود که نبود. چشم وا کرد و همان‌طور نیم سوز و پرپر کنان باز نگهش داشت، دو شبح کوچک از کنار تنش سر خوردند و قبل از این‌که بچرخد و بگردد پی نور حلقه آوردش بالا.

مواجهه با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای اپریل

در یک صبح زیبای اپریل، در یک خیابان تنگ در محله ثروتمند هاروجوکویِ توکیو از کنار دختر صددرصد دلخواهم گذشتم. راستش، این دختر چندان زیبا نیست. به هیچ وجه چنگی به دل نمی‌زند. لباس‌ پوشیدنش هم چیز خاصی نیست. انتهای موهای پشت سرش، احتمالا به دلیل بالش ناجور، خم شده و از حالت افتاده. چندان جوان هم نیست؛ باید حداقل نزدیک به سی سال داشته باشد و با معیارهای اصولی زبان حتی‌ دیگر نمی‌شود به او «دختر» گفت. 

دیکتاتور

وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش، دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب‌بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کله‌م. آخه من نمی‌فهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچه‌ی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط می‌خواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین.

آن سوی دنیا

زبانش به هر نرویژی دیگر نمی‌ماند. ملایم و قابل فهم است. با کلک راه شیب داری را نشانم می‌دهد. تازه می‌دانم که به اشتباه به حویلی این پیر مرد داخل شده‌ام. کمی خجل می‌شوم و می‌گویم: «ببخشید. ندانستم که داخل خانهء شما آمده‌ام. اصلا” خانه‌های این جا دیوارو پرچین ندارند. آدم نمی‌فهمد کجا ازکیست.»

واژه‌فروش

به او بلیسا کریپوس‌کولاریو می‌گفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آن‌که مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آن‌قدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبح‌دم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگی‌اش را از راه فروش واژه‌ها تامین می‌کرد. کوهستان‌های پربرف و سواحل سوزان را پشت سر می‌گذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف می‌کرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچه‌ای ضخیم بر آن بود، می‌گستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی می‌کرد.

رفیقی با خنجری در پشت

روزی دوستم آمد و درب منزلم را زد. از من پرسید: چیزی به پشت من رفته؟ گفتم: نمی‌دونم. بچرخ. و چرخید. گفتم: یه چاقو رفته پشتت. گفت: یه چاقو؟ کمی متعجب به نظر میرسید. پرسید: چاقو چطور رفته پشتم؟ گفتم: نمی‌دونم ولی باید درد زیادی داشته باشه. گفت: خب آره، یه کم…