ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

کابوس‌نورد

در وسط متن کسی می‌رود سگرت بخرد، یاد عشقش افتاده است و از بد روزگار چهره‌ی عشق خویش را به یاد نمی‌آورد، به همین دلیل نمی‌تواند به او فکر کند و این حالش را بدتر می‌کند. «حرام‌زاده حالا از خاطرم هم می‌گریزی.» سگی از کنارش می‌گذرد و پوزخندی می‌زند. دستی که سنگی را برداشته بلند می شود. سنگ همچون پرنده‌‎ای‌ پرواز می‌کند و چون موشکی هدایت‌شده فرود می‌آید. قوله‌های سگ آرامش روز را می‌شکند. «ماچه‌سگ، به من می‌خندد!»

یا زینب

از همه‌جا صدای تیر می‌آمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه‌ را از پشتش درآورد. لوله‌‌ی تفنگ را گذاشت لبه‌ی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم سوریه تکان می‌خورد. سر اسلحه را چرخاند، چند متر آن‌طرف‌تر، روی گنبد مسجدی دیگر پرچم داعش در احتزاز بود. آپارتمان‌های تخریب شده دور دو مسجد را گرفته بودند. هنوز می‌شد در آن‌ها پناه گرفت. دوربینش روی تک‌تک پنجره‌ها، سقف ساختمان‌ها، و پیاده‌روها می‌چرخید. ناگهان دردی شدید در دست راستش حس کرد. درحالی که لب‌هاش را گاز می‌گرفت، به کشیک ادامه داد. چیزی نگذشت که مجبور شد اسلحه را کنار بگذارد. نگاه کرد به دستش، عقربی سیاه به آن چسبیده بود. خواست با دست دیگر عقرب را جدا کند. عقرب کنده نمی‌شد. عرق از پیشانی‌ش می‌ریخت. داد کشید. عقرب کنده شد. عقرب را پرت کرد. نگاه کرد به دستش. کبود شده بود. همین‌که سرش را خم کرد که آن را بمکد، تیری از بالای سرش گذشت. آجری از دیوار افتاد. زیرلب گفت:«یا زینب!»

میثاق

دو زن کنار پنجره اتاق پذیرایی که رو به خیابان میرداماد بود، ایستاده بودند. تماشای غروب تهران را دوست داشتند. وقتی خورشید بی‌رمق می‌شد و گرما دست از سر شهر برمی‌داشت، زندگی برایشان معنایی تازه می‌گرفت.

دست‌هایی برای سرگردانی

برای ما بچه‌های کوچه نخستین دریچه وارد شدن به جهان همسایه‌های تازه همواره بچه‌های کوچک خانواده بود که با او بازی می‌کردیم، دوست می‌شدیم، وارد خانه می‌شدیم و کم کم با یکی یکی بیشتر آشنا می‌شدیم و این گونه رفته رفته همه می‌دانستند که کی به این کوچه آمده. اما برای نخستین بار بود که هیچ راهی برای باز شدن این دریچه نیافتیم.

من بهت آسیب نمی‌زنم، فقط می‌خوام مغزتو داغون کنم!

پسرها وسط خیابان دروازه گذاشته‌اند و گل‌‌کوچیک بازی می‌کنند. دو دختر دور آن‌ها کنار خیابان مشغول دوچرخه‌سواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آن‌ور خیابان می‌آید. پسرها فوری دروازه‌ها را برمی‌دارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایه‌ی سبز و قرمز را بغل می‌گیرد و فرار می‌کند. دو دختر که سوار دوچرخه‌اند پشت سر ماشین پلیس راه می‌افتند و پسرها دنبال توپ. پسرها می‌ریزند سر آن‌ یکی که توپ را برداشته بود. تا جا دارد کتکش می‌زنند و توپ را از دستش می‌کشند بیرون. دوباره دروازه‌ها را سر جاشان می‌گذارند و توپ پلاستیکی را می‌اندازند وسط و به‌ نشان بازی جوان‌مردانه تیمی که توپ دستش بود بازی را شروع می‌کند.

سگ

سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا می‌گذرد، سگ خودش را به در می‌رساند و با خشم می‌غرد؛ مشخص است که دلش می‌خواهد او را تکه‌پاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگ‌های «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشم‌های زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است.   تابلوی «سگ بد» را که پشت سر می‌گذارد، باز به آن نفرت فکرمی‌کند. می‌داند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در می‌رسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا می‌گذرد، همان اندازه نفرت را حس می‌کند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها می‌شود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت می‌لرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام می‌گیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد می‌شود، یک‌بار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمی‌کند، یک‌بار هم وقتی که کارش تمام می‌شود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در می‌رساند و بابیقراری نفس‌نفس می‌زند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبح‌ها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، می‌شود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.

دختر جنگ

دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جان‌هایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از آب‌دان بزرگ حویلی ما که رو به خالی شدن بود بیرون می‌کشیدی. دلم چقدر ترسو شده.  حالا دیگر با صدای خالی شدن آب‌دان هم حین ته کشیدن آبش، از سینه می‌پرد. حق هم دارد بترسد. به دلم حق می‌دهم از هر انفجاری متنفر باشد؛ بمان از تکرار هر رخدادی که من و تو یک‌بار تجربه‌اش کرده‌ایم بترسد یا بیزار باشد.

دیکتاتور

وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کله‌م. آخه من نمی‌فهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچه‌ی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط می‌خواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین. هرچی می‌بینم و دم نمی‌زنم فایده نداره.‌ اینا جز مشت و لگد زبون دیگه‌ای حالیشون نمیشه. میگم این بچه مادر نداره یه کم هواشو داشته باشین اصلا من به درک بخاطر ثوابش .والا بخدا ثواب داره به یه بچه‌ی بی مادر محبت کنی ولی اینا بدتر زدن تو سرش. چطور وقتی بچه‌های اون منصور فلان فلان شده میرن خونشون از هف دولت آزادن. میزنن خونه رو زیرو رو می‌کنن هیشکیم نمیگه چرا؟ تازه واسشون دستم میزنن اونوقت بچه‌ی من راه میره می‌زنن تو سرش می‌شینه می‌زنن تو سرش می‌خوابه می‌زنن تو سرش…به خوشگلی باشه که بچه من یه تار موش می‌ارزه به کل هیکل بچه‌های یه وریِ منصور که قیافه‌شون عینهو گاریه که لاستیکش دررفته. حرف زدنشونم که دیگه همه دیدن تا دوکلمه میگن جونشون بالا میاد اونوقت آرمینِ من مث بلبل چه چه می‌زنه. دِ آخه چی تو اونا دیدین که تو این بچه نیس؟ البته این دیوار از پی کجه. وقتی شوکت با اون سن و سالش بین نوه‌هاش فرق می‌ذاره دیگه وای به حال بقیه. مهمونی دادن و دعوت کردناشون واسه منصور و بابا ننه‌ی زنِ عفریتشه، فحش و نفرینشون واسه من و بچه‌ی بی مادرم. انگار زن من از زیر بته عمل اومده بود که یه دفه بابا ننشو دعوت نکردن که دلش خنک شه. آخرم گذاشت رفت از دست همین کارای اینا. بابا مام مال همون خونه‌ایم،از زیر بته عمل نیومدیم که.

گزارش یک قتل

الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمی‌دونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت‌تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی‌کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته! من چیزی مصرف نکردم؛ پاک پاکم. خیالت راحت! آها، بله، منم اینو می‌دونم؛ معلومه که مُرده حرف نمی‌زنه!

سوغاتی

وقتی بالاخره پیدایشان می‌کنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سال‌هاست پارک لاله نیامده‌ام و بعد هم هرچه نگاه می‌کردم آدرسی که پای تلفن می‌دادند می‌توانست هرجای پارک باشد. از دور که می‌بینمشان سعید و شایان نشسته‌اند بالای پشتیِ یک نیمکتِ چوبیِ رنگ و رو رفته و پیمان جلوشان سر پاست. شایان با هیجان حرف می‌زند، پیمان با لبخند نگاهش می‌کند و سعید چشمش این‌طرف و آن‌طرف حیران می‌گردد که من را می‌بیند. موبایل را می‌گذارم توی جیبم و ساک کاغذی «اچ اند ام» را می‌دهم دست چپم. یک لبخند به سعید می‌زنم اما حساب می‌کنم فاصله هنوز آن‌قدر زیاد هست که تا رسیدن بهشان نتوانم روی صورتم نگهش دارم. سرم را می‌آورم و پایین نگاهی به پیراهن نوی سبز کنفی‌­ام می­اندازم. چند متری توی فکرم که هنوز هیچی نشده این لک­‌ها از کجا آمد و بعد دیگر آن‌قدر نزدیک هستم که تمام‌قد لبخند احوال‌پرسی بزنم. سعید که از دور حواساش پرت بود با نزدیک شدن من بیشتر و بیشتر حواسش را می‌دهد به صحبت‌های شایان تا جایی که وقتی می‌رسم جوری سرش را برمی‌گرداند طرفم که انگار تازه متوجه آمدنم شده. «هنوزم این اخلاقتو داری؟ یه ساعت می‌کاری آدمو؟»

ملک سیما

مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعت‌ها خیره می‌ماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه می‌دانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمی‌کند و زیر لب آه نمی‌کشد. می‌دانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام، هزار و یک خاطره‌ی ریز و درشت پنهان شده است. با دلسوزی به من نگاه می‌کردند که خودم را به علی چپ می‌زدم و به روی خودم نمی‌آوردم که هر بار از شنیدن نام ملک سیما می‌میرم و زنده می‌شوم. مظفر خان یک بار سراغش را از لیلا می‌گرفت و بار دیگر از سمیرا می‌خواست که او را برایش پیدا کند. دست هما را می‌گرفت و التماسش می‌کرد که از حال ملک سیما بی خبرش نگذارد. حتی رو در روی من می‌ایستاد و اشک می‌ریخت تا برایش تعریف کنم که چرا ملک سیما او را ترک کرده است. من مثل همیشه لبخند می‌زدم، پیشانی‌اش را می‌بوسیدم و قرص‌های آرام بخش را به خوردش می‌دادم.

وقتی که بالاخره با هزار و یک کلنجار و به زور قرص‌ها به خواب می‌رفت، می توانستم نفس راحتی بکشم. از شر نگاه‌های زیر چشمی لیلا و سمیرا و هما راحت می‌شدم. بالای سر مظفر خان که دراز به دراز روی تخت ولو شده بود و خرناسه می‌کشید، می‌نشستم و سعی می‌کردم که برای چند دقیقه به ملک سیما فکر نکنم. ولی لحظه‌ای آن چشمان درشت روی دیوار و لبخند مسخ کننده را فراموش نمی‌کردم. همه چیز برایم ملک سیما می‌شد. کمد گوشه‌ی اتاق، طاقچه‌ی دیواری چوبی، رو تختی ساتن و حتی خود مظفر خان، برایم می‌شدند ملک سیما. حس می‌کردم دقیقا همان جایی نشسته‌ام که ملک سیما باید می‌نشست. احساس گناه می‌کردم. انگار پنجاه سال زندگی او را تصاحب کرده بودم و حالا داشتم با این واقعیت رو به رو می‌شدم که نه مظفر خان، نه این زندگی و نه حتی هیچ کدام از وسایل این خانه، به من تعلق ندارند. حتی شک می‌کردم که هما و هوشنگ را هم خودم به دنیا آورده باشم.

همه‌چیز از اینجا دور است

روز اول احساس آسودگی می‌کند. حس‌های دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونه‎های آفتاب‌سوخته، گِل‌های درون گوش، شپش‌های سر، تاول‌های دور مچ پا، کبودی‌های روی کپل، تخم‌مرغ‌های آب‌پز، بطری‌های آب، توت‌های ترش، کامیون‌های وانت، واگن‌های قطار و پیاده‌روی در خاک و کثافت، طلوع‌ها و غروب‌ها، ناامیدی‌های آزاردهنده و امیدهای شکننده – او به مقصد رسیده.  می گویند بخواب، اما این که درست نیست. اول باید پسرش را پیدا کند. قرار بود او هم اینجا باشد. در راه از هم جدا شده بودند، شب‌هنگام، همین چند روز پیش. مردی که راهنماشان بود، گفته بود دوازده نفر یکجا، توجه همه را جلب می‌کنند. زن‌ها را جدا کرده بود. هر اعتراضی را هم با توپ و تشر جواب داده بود.