ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

پیله

سخت و جانکاه است نظاره گر درد مردم بودن. زندگی شهری نفس‌گیر است و دلمردگی در پی دارد. ابتدای صبح با برآمدن خورشید و آغاز هیاهوی شهر ماشینی که بیدارباش آدم‌های کوکیست برای بر هم زدن آرامش و زخم زدن سکوت خیابان‌ها که شب هنگام مامن بی خانمان‌هاست که بشدت دوستشان می‌دارم چراکه خود را اسیر هیچ قید و بندی نکرده‌اند و همچون پرنده‌ای سبکبال در کوچه‌های شب پرسه می‌زنند، کسانی که واقعا به رهایی ایمان دارند. آن‌ها را می‌ستایم. به حقارت آدم‌های کوکی می‌خندم و به حماقتشان که برای هیچ و پوچ روحشان را می‌فروشند به پشیزی بخور و نمیر که پس از جان کندن و کشتن نور و شروع دوباره شب کوفته از حقارت و استثمار همچون کرمی که به جان لاشه‌ای افتاده باشد در مترو و اتوبوس به هم می‌لولند و در بستر در خلوتی شرم آور بهم می‌لولند و حاصل عشق‌بازی این کرم‌های کثیف کرم های نوباوه ایست که آنها نیز محکوم به فنا هستند همچون عوامل تکثیرشان.‌ باید درد را کاست، باید تسکین داد این عارضه را.

خیابان شماره‌ ٢٣

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ ام‌ و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، به ورود اشاره می‌کند. وارد نمی‌شوی. می‌نشینی.
روزنامه را کنارت می‌گذاری. سیگاری روشن می‌کنی. مردی آن‌ور خیابان به ستونی تکیه داده و این‌ور را نگاه می‌کند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند می‌کند. کلاهت کمی به پشت لیز می‌خورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف می‌زند. سایه‌ی ساختمان روی خیابان افتاده ا‌ست. شخص پایین حرفی می‌زند، صدا توی هوا گم می‌شود. شخص بالا می‌گوید:

– Halatı sıkı baǧla[1

فرشته‌ای تنها در خانه‌ی من

گفت:«به مادرم می‌گویم بیاید.»

این مال وقتی بود که هنوز شقایق به مدرسه نمی‌رفت . زنگ زدیم از شهرستان آمد. دو هفته پیش ما بود ، خسته شد، از تنهایی حوصله‌اش سر رفت، برایش بلیط قطار گرفتیم، برگشت. سال گذشته یک آپارتمان کوچک کنار خانه‌ی خواهرم اجاره کردیم. خیال‌مان اندکی راحت شد. شقایق از مدرسه که می‌آمد می‌رفت پیش آنها. اگر صاحب خانه اجاره‌اش را بالا نمی‌برد همانجا می‌ماندیم ولی مجبور شدیم به چند محله پایین‌تر اسباب‌کشی بکنیم . می‌گفت:« تورم مثل عمر شیطان بالا می رود و خرج خانه، خودتان بهتر می‌دانید سرسام آور است.»

سایه‌ها

درِ سلول که باز شد صدایی به شدت آهن به گوشم خورد و سایه‌ای کلفت، که حالا دیگر روی سرم خراب شده بود. تمام آن چیزی که فلاسفه و روحانیون گناهش می‌نامند درآن سایه جمع بود. زنجیری به پا داشت و کفش‌هایش، از جنس فولادی که از آب گذشته می‌نمود. باید از معیارهایی که آدمیان ضعیف دوستش دارند و دائم ستایشش می‌کنند زجری مداوم را متحمل شده باشد که موجب شده بود اینگونه پلید زندگی کند. از شیار در اتاقی که مرا در آن جا انداخته بودند، می آمد و می رفت. خود را به زمین می کشید و از نوک انگشتانم شروع می شد تا این که بلاخره تمام وجودم را می پوشاند. از سنگینی بودنش لِه می شدم که گفت:

نوازنده

بعد از مدتی که دزدکی داخل مغازه را نگاه می‌کردم، برنامه‌ها دستم آمد. مرد نوازنده روزهای فرد در طبقه بالای ساز فروشی کلاس گیتار داشت و فقط روزهای یک‌شنبه جلسه آخرین شاگردش را در مغازه برگزار می‌کرد. روی صندلی چوبی می‌نشست و ملودی جدیدی می‌نواخت که به گمانم تکلیف جلسات بعد بود و وقتی دخترک کوتاه قد مو فرفری، سازش را برمی‌داشت و می‌رفت، مرد نواختنش را آغاز می‌کرد. فروشنده برای هردویشان چای می‌ریخت و روی میز عسلی جلویشان می‌گذاشت و می‌نشست، سیگار می‌کشید و به موسیقی گوش می‌داد. مرد نوازنده هم بدون انقطاع می‌نواخت. می‌نواخت و ساعت پرواز می‌کرد. یک ساعت، دوساعت، گاهی سه ساعت تمام در یک حالت می‌نشست و می‌نواخت و من سه ساعت تمام در یک حالت می‌ایستادم و گوش می‌دادم.

شاخ‌های این گوزن من را می‌درند

پرنده‌ای هراسان خودش را به شیشه کوبید و او از خواب پرید. همانطور که توی تخت نیم خیز شده‌ بود با سرآستینش نمناکی پیشانی‌ را گرفت. خودش را رها کرد روی تشک و نفسی سنگین همراه با آه ضعیفی بیرون داد. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری روی زمان نامربوطی به رعشه افتاده بود. اما با آفتابی که خودش را کف اتاق پهن کرده بود دانست دیرتر از همیشه بیدار شده. قرص‌های خواب خوب بلدند کارشان را بکنند. خانه در سکوت دلگیری فرو رفته بود. می‌دانست که زنش رفته سر کار و بچه‌ها هر کدام دنبال درس و دانشگاهشان رفته‌اند. سایه‌ی محوی از پشت پنجره پرواز کرد و رفت. دوباره آن ترس به جانش افتاد. در اتاق تقریبا جز تخت‌خواب اثاث دیگری باقی نمانده بود.

دانای کُل

من خوشحالی گربه را نمی‌توانستم تشخیص بدهم، تنها می‌فهمیدم که خود بهروز از داشتن این گربه خوشحال است. گربه به خوبی توانسته بود بهروز را از تنهایی بیرون بکشد. او روزها پس از این‌که از دانشگاه برمی‌گشت در اتاقش با گربه‌اش حرف می‌زد و بازی می‌کرد. این را خودش به من گفته بود. سال اول دانشگاه‌اش بود و در کابل کسی را نمی‌شناخت. تنها من بودم و یک رفیق دیگرش. من در دانشگاه با او آشنا شدم و آن رفیق دیگرش برای سه_چهار ماهی هم‌اتاقی اش بود اما چند وقتی می‌شد که رفیقش به روستا رفته بود و بهروز در اتاقش تنها مانده بود. تا این‌که یک‌ماه پیش متوجه این گربه شد که پشت کلیکن اتاقش آمده بود، در لبۀ کلکین خودش را جمع کرده بود و شیشه مانع ورودش به اتاق می‌شد. شاید برای یافتن غذایی آمده بود و یا هم برای گرفتن گنجشکی خودش را به این بالا رسانیده بود تا از درخت روبروی اتاق بهروز که در منزل سوم یک بلاک رهایشی موقعیت داشت آن را شکار کند. بهروز آهسته پلۀ کلیکین را باز کرده بود و گربه را  گرفته به داخل اتاقش آورده بود. آن روز گربه را ساعت‌ها نوازش کرده بود و برایش شیر و غذاهای مخصوص گربه آورده بود. این آغاز پیوند عاطفی‌اش با گربه بود.

رنگ روغن عسلی چشم ها

سفارش داده‌ام رنگ روغنِ قهوه‌ای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیق‌تر کنم تا به عسلیِ چشم‌هایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام می‌کنم. هر روز همین را می‌گویم. شب می‌شود و هنوز موهایت مجعد و بی‌رنگ است. شب می‌شود و خودم را دور پتو می‌پیچانم و زل می‌زنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشن‌تر باشد.

ناهار روز جمعه

وقتی که تانیا زن عمورضا را ملاقات کردیم، همه‌ی فامیل تبدیل به افراد مسخ شده‌‌ی تحت فرمان او شدیم. خودمان را در قبال او باختیم و اعتماد به نفسمان را از دست دادیم. عمورضا برای اولین بار همسرش را از فرنگ به ایران آورده بود تا با ما آشنایش کند. تانیا از ده سالگی در لندن زندگی می‌کرد. رفتارش خاص و پر از افاده بود، فارسی را شکسته بسته حرف می‌زد؛ از هر ده کلمه‌ای که می‌گفت پنج‌تایش انگلیسی بود. و از همه بدتر نگاه سرد و شماتتگرش بود. بعلاوه زودرنج بود و تقریبا هر چیزی آزارش می‌داد. شبیه ماهی‌های فایتر بود. ساکت و بی روح گوشه‌ای می‌نشست و با چشمان نیمه باز نگاه رقت باری به جمع می‌انداخت بعد ناگهان طعمه‌ای می‌یافت،در عرض چند ثانیه به آن حمله‌ ور می‌شد و تکه پاره‌اش می‌کرد. مرتب فین‌فین می‌کرد و می‌گفت آلودگی هوای تهران با او سازگاری ندارد. ما هم ابلهانه تاییدش می‌کردیم. انگار نه انگار که تا پایش به خاک ایران رسید دست به دامان جراح‌های زیبایی شد؛ بینی‌اش را عروسکی، چشمان را گربه‌ای و زیر پوستش را تا جایی که می‌شد ژل تزریق کرده بود.

زندگی دیگران

مانی چرا از وقتی رفتی زندان عوض شدی همه‌ش تقصیر توی لعنتیه که من توو این سگدونیم تلفنو قطع می‌کنم بالا میارم بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی باید نقش بهتری انتخاب می‌کردم حالم از همه‌ی این کتابا و فیلما به هم می‌خوره همه رو آتیش می‌زنم آره همه‌رو می‌ریزم توو صندوق عقب و پشت ماشین می‌برم توو یه خرابه آتیش می‌زنم «No Number Is Calling» جرمت چیه مرتیکه؟ این اراجیفو من ساختم؟ اگه این سن خودکشی نکنم می‌دونم دیگه نمی‌تونم وقتشه نم‌نم بارون می‌شینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز بازجوی لعنتی می‌دونم دروغ می‌گه می‌خواد منو از سمانه که اون بیرون منتظرمه ناامید کنه بالا میارم بوق ماشینا فحش آدما باید پامو رو گاز بذارم چشامو ببندم گاز بدم نه قبلش باید هارد و کتابارو آتیش بزنم شما فیلم‌سازین؟ آره ولی عنوان مستندساز بیشتر می‌شینه رو کاری که من می‌کنم یعنی واقعاً سمانه همه‌چیزمو گفته کنار خرابه پیاده می‌شم کتابارو می‌ریزم بیرون عصبی مثل سگ می‌رم خونه نمی‌خوام ریختشو ببینم تولد ۲۵ سالگیت مبارک عزیز دلم بعد چندماهه که می‌خندم؟ بازجو از کجا می‌دونه سمانه رو سینه‌ش تتوی ستاره داره دیگه مغزم داره ذوب می‌شه بالا میارم سمانه حتی به تو هم بخوام نخوام نمی‌تونم اعتماد کنم تنهام بشین همینجا رو مبل رو کیک اولین عکس دو نفره‌مونه گریه‌م می‌گیره همه کتابا جلز ولز می‌سوزه همه خاطراتم و زندگی‌م بالا میارم نم‌نم بارون می‌شینه رو شیشه زل می‌زنم به چراغ قرمز سمانه اس‌ام‌اس داده باید برگردم خونه لعنتی من فقط ۲۵ سالمه و مُردم می‌ره آشپزخونه برمی‌گرده یه دستش رو گرفته پشتش نشون نمی‌ده می‌دونم کادوش سوپرایزه فوت کن زل زدم به عکس اگه یه چیز قشنگ توو دنیا وجود داشته باشه توئی فوت کن دیگه لعنتی تلفن زنگ می‌خوره هارد فیلمامو می‌ذارم زیر چرخ با ماشین از روش رد می‌شم تلفن زنگ می‌‌خوره

پیراهن آبی پنج ماهی

با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می دویدم و می گفتم لالالا. طوبی همین طور که توی سر خودش می زد چندتا هم محکم توی سر من زد و موهایم را کشید.

مایه‌ی افتخار

مردی آمریکایی در ادینبورگ  قصری را برانداز ­می­کرد، اگر بشود اسم آن را قصر گذاشت، و نه خانه‌ای سازمانی! جمعیتی از اهالی شهر و جهانگردان را دید که مقابل نرده‌ها در طرف دیگر خیابان پرنسس جمع شده بودند. از خیابان عبور کرد و به پارک رفت. خبر خاصی نبود. بعد از مدتی ولوله‌ای در میان جمعیت به راه افتاد و او ردّ نگاه مردم را به سمت برج و باروی قصر دنبال کرد. ردیفی از هیکل‌ها نمایان شد که درست روی لبه‌ی دیوار ایستاده بودند.