ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی‌ست

می‌دانم چه مرگم است که هر شب مثل دیوانه فقط به خودم می‌پیچم و  نمی‌توانم آرام بگیرم. در طول روز هم وضعم شبیه شب‌ها است منتها کسی دقت نمی‌کند، فکر می‌کنند آدم پر جنب و جوشی هستم. در این یک هفته آرام و قرار ندارم،

کلّه‌پاچه

بین کله‌های گوسفند توی سینی سر پخته شده یک آدم هم دور سینی کله پزی چیده شده بود. کل حسین با ملاقه آب‌گوشت را روی کله ها می‌ریخت و اصلاً روی خودش نمی‌آورد و آدم‌های بیرون و توی دکان هم روی خودشان نمی‌آوردند. مرد با عصبانیت از خانه‌اش زده بود بیرون و از جلوی دکان کله‌پزی رد می‌شد که این صحنه را دید. مرد حالت تهوع گرفت ولی جلوی خودش را گرفت تا کسی شک نکند. از تعجب چشم‌هایش گرد شده بود.

سوریه، نیویورک، ایران

با خودم می‌گویم امکان ندارد در آمریکا بروم دکتر. این فکر را باید از کله‌ام خارج کنم. سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم تا خنکای نسیم ماه مارچ به صورتم بخورد. لرزم می‌گیرد و دوباره می‌روم زیر پتو تا لابه لای رطوبت و بخار دستگاه بوخور، نفس بکشم. چندبار سرفه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حتی اگر یک درصد هم قرار باشد به دکتر بروم کجا را بلدم؟ تازه شش ماه، بیشتر نیست که به آمریکا آمده‌ام.

آدمی مثلِ کوه

دوست داشتم بازهم حویلی پر از گُل و گِل آن‌ها را ببینم. در باز بود. با احتیاط به حویلی قدم گذاشتم. دیدم تعداد زیادی از مردانِ همسایه درون حویلی حاجی‌اند. چند بته گُل زیر قدم‌هایشان پژمرده شده بودند.  فکر کردم شاید مهمانی دارند. نمی‌دانم چرا حس کردم پدرم هم آنجاست. پدرم آن‌جا بود. او را از آستین چپن سبز‌رنگش، میان مردان همسایه شناختم.

بالاخره…

بچه‌هه جان ندارد نفس بکشد. خیلی ریزه و به‌دردنخور است. دوستش ندارم. باز بر می‌گردم کنار بخاری. من یک بچه مي‌خواستم که باهام بازی کند! این از دایی‌ناسورم هم جغله‌تر است. نمی‌شود بوسش کرد. نمی‌شود بردش توی کوچه گل‌کوچیک بازی کند. اصلا زورش نمی‌رسد دایی‌ناسورش را بیاورد با دایی‌ناسور من جنگ کنند. دوستش ندارم. به درد نمی‌خورد. سر در نمی‌آورم چرا مامانم رفته این را به دنیا آورده. می‌نشینم کنار بخاری. ریزریز اشک می‌ریزم. خاله سیما هوار می‌زند: سپهر! چته دوباره؟ بس کن این مسخره‌بازی را!

رودخانه‌ی‌ هادسون و ماهی‌های نورانی‌اش

بعد از نه سال، دیدن رشته کوه‌های البرز از این فاصله، تمام اجزای بدنم را مور مور کرده است. انگار، همه‌ی ماهی‌های نورانیِ مچاله شده در سلول‌هایم بال درآورده‌اند و شروع کرده‌اند به پرواز.

اصلِ اصلش

آقای ژ هر روز، راس ساعت چهار بعدازظهر از خانه بیرون می‌رفت و علیرغم اینکه در نود و نه درصد سال بارانی در کار نبود، همیشه یک چتر سیاه بی‌مصرف با خود حمل می‌کرد.

کتاب‌هایی که زندگی یک روستا را نجات داد

همه چی رفت زیر آب، خودم دیدم، خودم با همین چشمام دیدم. جریان باران اول آرام بود. نگران نبودیم، هیچ کس نگران نبود. گفتیم مثل همیشه در این فصل هوا بارانی می‌شود ولی مثل همیشه نبود. سرم را که برگرداندم دیدم همه چیز روی آب شناور است.

عروسی که شاه‌گل شد

ـ برای ای که بخت دخترت باز شوه، ای استخوان فیل را بگیر، شش چهارشنبه، یادت نره فقط شش چهارشنبه ده یک سطل آب بنداز. دخترت خودش را همراه همو آب بشوره. چهارشنبه‌ی هفتم یک خواستگار خوب از راه دور بریش پیدا می‌شه. اگر نامد ده رویم تف بنداز.

پرچال و بام خانه

فرهاد همچنان می‌خواند: «دلمه میل دیاران دیگه کد». دو ماه بعدش این میل در من بود. رفتن به دیاری که بادش متبرک به عطرش باشد و شبانش، پر از گپ و گفتش، قصه‌هایش و آرزوهایش و نجواهایی که بین شعر و افسانه بودند. اما نمی‌فامیدم «زین شهر خوب جان‌برابر، چه خیل باید سفر کد» شهر کلمات آشنایم، شهر رگ و ریشه‌ام، شهر قصه و چکر و عاشقی‌ام…

منظـره‌یـاب

در‭ ‬گوشه‌ای‭ ‬توقف‭ ‬می‌کنیم،‭ ‬کمی‭ ‬دورتر‭ ‬از‭ ‬جمعیت‭. ‬در‭ ‬جست‌وجوی‭ ‬یک‭ ‬مکان‭ ‬مناسب‭ ‬هستیم؛‭ ‬یک‭ ‬جای‭ ‬خیلی‭ ‬خوب‭ ‬و‭ ‬وسیع‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬‌‌هرسو‭ ‬دید‭ ‬داشته‭ ‬باشیم‭ ‬و‭ ‬بتوانیم‭ ‬به‌‭ ‬دَور‭ ‬خود‭ ‬بچرخیم‭ ‬و‭ ‬آزاد‭ ‬باشیم‭. ‬نگاه‌‌مان‭ ‬به‌جمعیت‭ ‬است،‭ ‬بیشتر‭ ‬به‭ ‬صف‌های‭ ‬منظمی‭ ‬که‭ ‬بسته‌اند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬میان‌شان‭. ‬خیلی‭ ‬با‭ ‬شکوه‭ ‬و‭ ‬پر‭ ‬اُبهَت‭ ‬به‭ ‬نظر‭ ‬می‌رسند‭. ‬چند‭ ‬گامی‭ ‬که‭ ‬پیش‭ ‬برویم،‭ ‬به‭ ‬جمعیت‭ ‬می‌رسیم‭. ‬نزدیک‭ ‬می‌شویم‭. ‬مردمان،‭ ‬وقتی‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬نزدیک‭ ‬می‌بینند،‌‭ ‬سرهای‌شان‭ ‬‌را‭ ‬می‌گردانند‭ ‬و‭ ‬طرف‭ ‬ما‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬چیزهایی‭ ‬می‌گویند‭ ‬با‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬نمی‌شنویم‭. ‬احتمالاً‭ ‬وجود‭ ‬ما‭ ‬در‭ ‬این‌جا‭ ‬برای‌شان‭ ‬غیرمنتظره‭ ‬است‭.‬

چشم‌های مامی 

یک چشمم به اَپ آبیِ تلگرام است و چشم دیگرم به “هیوم”. به خود هیوم که نه، خدابیامرزدش. به قبر گنبدی شکلش و به استاد جوانی که رو به روی قبر هیوم در فضای سرسبز قبرستان ایستاده است و دارد از «روح جمعی» حرف می‌زند.