رفیقی با خنجری در پشت

روزی دوستم آمد و درب منزلم را زد. از من پرسید: چیزی به پشت من رفته؟ گفتم: نمیدونم. بچرخ. و چرخید. گفتم: یه چاقو رفته پشتت. گفت: یه چاقو؟ کمی متعجب به نظر میرسید. پرسید: چاقو چطور رفته پشتم؟ گفتم: نمیدونم ولی باید درد زیادی داشته باشه. گفت: خب آره، یه کم…
زنِ بیسر

مادر، بیسر در حیاط خلوت میگردد. چند جوجه آرام از سر راهش کنار میروند. سربلند میکنند و نمیفهمند این هیئتِ انسانوار چیست. حیاط خلوت بزرگ است و زنی که سرش جدا شده همین طور قدم، قدم به راهش ادامه میدهد؛ مثل کسی که چشمبند بسته. درست مثل بازیِ بچهها. اما این زن چشمبند نبسته، در واقع سرش با تبر قطع شده است.
ساعت آشپزخانه

ساعتش را نگاه کرد و سرش را تکان داد. «نه آقا، نه، اشتباه میکنید. ربطی به بمب ندارد. مجبور نیستید دائما از بمب صحبت کنید. ساعت دو و نیم اتفاق دیگهای افتاده. فقط هنوز نمیدانید. نکته قضیه اینجاست که چرا دقیقا روی ساعت دو و نیم متوقف شده و نه روی ساعت چهار و ربع یا هفت. تقریبا همیشه ساعت دو و نیم به خانه برمیگشتم؛ منظورم شبهاست. تقریبا همیشه ساعت دو و نیم. نکته قضیه این است.»
بازگشت به بهشت

مرد در کنار درختان نخل به نظاره ایستاده بود. نمیتوانست از آن زن مو مشکی که میدید بر لبهی آب ایستاده و به دریا خیره شده و گویی در انتظار چیزی یا کسی است، چشم بردارد. او زیبا بود. با آن اندام ظریفش لباسی نخی گشاد و معلقی بر تن داشت، و موهای ژولیده و چشمان آبی براقش که چیزی از خود رنگ آبی دریا کم نداشت.
توییت

صبرینا اوراه مارکدر استخر محله یک بز است. البته آنجا نباید بزی باشد اما وقتی یک چیز اتفاق افتاد، بقیه چیزها هم به دنبالش میآیند. بنابراین حالا یک بز آنجا است. خاخام به درون بز میرود. ما دنبالش میکنیم. گرم است. خیلی گرم. لئونورای زیبا هم اینجاست. او هم خاخام را دنبال میکند. برای هم سر تکان میدهیم. درون بز، یک درخت است.
خیابان شماره ٢٣
جلوی دکهی روزنامهفروشی میایستی. در روزنامهای، زن و مردی اینور و آنور تختخوابی نشستهاند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا میکنی و زیر بغلت میگذاری. صندلیای خالی میبینی. روبهروی صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی ام و است. روی سردرِ فروشگاه نوشتهای است، به ورود اشاره میکند. وارد نمیشوی. مینشینی.
روزنامه را کنارت میگذاری. سیگاری روشن میکنی. مردی آنور خیابان به ستونی تکیه داده و اینور را نگاه میکند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند میکند. کلاهت کمی به پشت لیز میخورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف میزند. سایهی ساختمان روی خیابان افتاده است. شخص پایین حرفی میزند، صدا توی هوا گم میشود. شخص بالا میگوید:
– Halatı sıkı baǧla[1
سگ
سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا میگذرد، سگ خودش را به در میرساند و با خشم میغرد؛ مشخص است که دلش میخواهد او را تکهپاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگهای «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشمهای زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است. تابلوی «سگ بد» را که پشت سر میگذارد، باز به آن نفرت فکرمیکند. میداند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در میرسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا میگذرد، همان اندازه نفرت را حس میکند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها میشود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت میلرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام میگیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد میشود، یکبار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمیکند، یکبار هم وقتی که کارش تمام میشود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در میرساند و بابیقراری نفسنفس میزند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبحها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، میشود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.
همهچیز از اینجا دور است
روز اول احساس آسودگی میکند. حسهای دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونههای آفتابسوخته، گِلهای درون گوش، شپشهای سر، تاولهای دور مچ پا، کبودیهای روی کپل، تخممرغهای آبپز، بطریهای آب، توتهای ترش، کامیونهای وانت، واگنهای قطار و پیادهروی در خاک و کثافت، طلوعها و غروبها، ناامیدیهای آزاردهنده و امیدهای شکننده – او به مقصد رسیده. می گویند بخواب، اما این که درست نیست. اول باید پسرش را پیدا کند. قرار بود او هم اینجا باشد. در راه از هم جدا شده بودند، شبهنگام، همین چند روز پیش. مردی که راهنماشان بود، گفته بود دوازده نفر یکجا، توجه همه را جلب میکنند. زنها را جدا کرده بود. هر اعتراضی را هم با توپ و تشر جواب داده بود.
سیاست
از گذرگاه سرپوشیدهای میدوم. و از محوطهای با ماشین و گاراژ. پشت سرم چند نفری از ما هستن و پشت سرشون پلیس ضد شورش. پشت گاراژی پنهان میشم. تنها و درماندهام. احساس می کنم حالاست که از ترس خودم رو خراب کنم. در واقع دو کُپه گه هم اینجاست؛ خشک شده. گوشهای پیدا میکنم تا پا روشون نگذارم. شلوارم را پایین میکشم. عجب وضع مضحکی میشه اگه پلیس ضد شورش نگاهی هم پشت گاراژ بندازه و تو این وضعیت گیرم بندازه. بخار از زیرم بلند میشه. یه تکه کاغذ از جیبم بیرون میکشم. نوشته: «ما به اتحادیه اروپا متعلقیم. لوکاشنکو هم به ماتحتم!»
بازتاب
مدام در حال نعره کشیدن، توپ و تشر زدن و بد و بیراه گفتن بود. پشت سرش ناسزاها بود که ردیف می شد؛ خوک کثیف، آشغال، پیشوا…غیر از این هم البته از آن ها انتظاری نمی رفت.
در مقابلش چاپلوسی و تملق، کرنش وخوش رقصی می کردند وهمین که پا از در بیرون می گذاشت نفسی عمیق کشیده و با دشنام و ناسزا خود را تخلیهٔ روانی می کردند.
شرایط ایجاب می کرد یاد بگیرند دندان روی جگر بگذارند و در ظاهر لبخندی دروغین بر لب داشته باشند. بدتر ازهمه بار ِ اوّلی بود که برای استخدام وارد دفترش می شدند
زجرآور است
خیلی زجرآوره. برای همین زدمش. و حالا چه کار کنم؟ شاید از مدرسه اخراجم نکرده باشن. حالا شاید این طورها هم نباشه. شاید نباشه. البته که هست. هست. حتما اخراجم کردن. حالا چه کار کنم؟ فکر کنم همه چیز وقتی شروع شد که یک آن هم خیلی خجالت کشیدم و هم عصبانی شدم. میترسم برسم خونه. میخوام به مادر چی بگم. و بعد وقتی پدر از مزرعه برمیگرده، حتما شلاقم میزنه. هم اعصاب خوردکُنه هم باعث خجالت. این مدرسه های شمال همیشه همین طوره. همه فقط سر تا پات رو ورانداز میکنن. و بعد دستت میاندازن. و معلم با اون چوب بستنیش توی سرت دنبال شپش میگرده. خجالتآوره. بعدش هم که دماغشون رو برات بالا میگیرن.
تخیلات
ناگهان، احساس میکند که کسی پایین تخت لحاف را میکشد. بیدار میشود. چه میتواند باشد؟ آیا گربهای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خوابآلود، چراغ کنار تخت را روشن میکند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش میکند و به خواب میرود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش میکند، به نحوی که موریس مجبور میشود آن را محکم نگهدارد. از خود میپرسد «این چه حسابیست؟»