ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

ما به‌گارفتگانِ مجموع‌ایم

«یارِ ما غایب است و در نظر است» را که خواندم، یک‌دفعه علی‌رضا زد زیرِ خنده. بقیه‌ی بچّه‌ها همان‌جور پهن شده‌بودند روی زمین. توی جمعی که ما بودیم، کسی چیزی از شعر و شاعری سرَش نمی‌شد…

ادبیات داستانی

گذر دوران

باران میبارید. بوی طراوت صبحگاهی. بوی خاک. زمین خیس. باران، برکت خدا. به خانه برادر رسیدم شانه‌ها و موی سرم نمناک شده بودند، دستی به روی سرم کشیدم چند قطره آب پایین چکید. زنگ مکعبی و کهنه خانه را زدم.

ادبیات داستانی

بارانی قرمز

زنی با بارانی قرمز، همان کسی که مرا درگیر رازِ پنهان خود کرده، هر روز رأس ساعت چهار، وارد کافه می‌شود. با چکمه‌های پاشنه بلندش، پله‌های چوبی کافه را یکی‌یکی پشت سر می‌گذارد و…

ادبیات داستانی

قاشُق‌ها

امام هشتم نگهُم داره. ئی آبِ سرد کبودُم کرد. النگوهامَم یخ انداخته. بیا حاج‌باجی. بیا بذارُمِت این‌جا. همین‌جا بذارُمِت که آفتاب بخوره به پیشونیت. خوبی حاج‌باجی؟ صُبعِ سرد و گرمت بخیر. خوشِ خوشحالی؟

ادبیات داستانی

گلبرگ‌های رز قرمز

از آخرین دیدارمان شش سال می‌گذرد. قدم در پاره‌ی مرده‌ای از عمرم گذاشته‌ام. پاره‌ای فراموش شده. به پستو رانده شده. قرار است مهشید را ببینم. همه چیز اما شکل دیگری است. زمان همه چیز را باخود می‌برد…

ادبیات داستانی

سرباز قهرمان

شب‌هایی که این‌جا بودی، دلم را به گفتن داستان‌هایت، پر می‌کردی. حرارت تنت را در نیم قدمی‌ام حس می‌کردم‌، صدای نفس‌هایت از کنار گوشم عبور می‌کرد و بر موهایم می‌نشست، ابروهایت را به موی پیشانی‌ات می‌زدی…

ادبیات داستانی

بوی ظهر‌های مراد و نعنا

پشت شالیزارهای لشت‌نشا، از خیلی زمان‌های پیش آقامراد بود و یک کت قهوه‌ای که برای خواستگاری از نعنا خانوم آن را از بازار رشت خریده بود. یک کت قهوه‌ای و چهارخانه‌ که آقامراد با اولین دستمزدش آن را خریده بود…

ادبیات داستانی

چومبه

تاریک است. خیلی تاریک. تاریکِ تاریکِ تاریک. صدایِ باد که آرام و موذی است، با صدایِ دریا درهم رفته است. همه‌چیز و همه‌جا فقط آب است و آب. گاهی، صدایِ پرنده‌ای خواب‌آلود از دوردست میآید…

ادبیات داستانی

اعتراف‌نامه

به امید آنکه صندلى از درِ دوستى وارد شده و جا را برایم بازتر کند، کمی رویش جابه‌جا می‌شوم. از این اتوبوس قراضه که تنها چهار چرخ برای چرخیدن دارد، نمی‌شود انتظار صندلی‌های بهتر از این را داشت…

ادبیات داستانی

راز اتاق ۳۴۲

به نظر می‌رسید انتظار کشیدن تمامی نداشت. هزاران بار از صندلی بلند شد و در اتاق راه رفت و دوباره روی صندلی نشست. اغلب فکر می‌کرد که آخرسر بدون داروها پیش مادرش می‌رود. اما او برای گرفتن داروها آمده است…

ادبیات داستانی

قطار میرود ….

از دو ساعت پیش که کنترل بلیط تمام شد و ادامۀ کار به رئیس اول واگذار شد، تصمیم گرفت ساعتی بخوابد تا شب را بتواند بیدار بماند. او در این سیر رئیس دوم بود و باید از ایستگاه اردکان به بعد شیفت را تحویل می‌گرفت…

ادبیات داستانی

بابایی اکبر

مامان راست می‌گفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمی‌شد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصله‌اش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.