
عرب محبوب من
ما همدیگر را خیلی بهتر از آنچه تصور میتوان کرد درک میکردیم. چیزی نوشیدیم، به خوراکیها ناخنک زدیم و تا ابد از هم دور شدیم، اما برای همیشه همدیگر را دوست داشتیم. افسوس که اسمش را فراموش کردم…

ما همدیگر را خیلی بهتر از آنچه تصور میتوان کرد درک میکردیم. چیزی نوشیدیم، به خوراکیها ناخنک زدیم و تا ابد از هم دور شدیم، اما برای همیشه همدیگر را دوست داشتیم. افسوس که اسمش را فراموش کردم…

بلیطهای از پیش فروخته شده، خبر از شبی پرجمعیت میداد. کلودیا جزو اولین نفرهایی بود که وارد سالن میشد. زیباییِ دیوارهای بلندی که با کاغذهای طلایی پوشیده شده بود در کنار پردههای قرمزِ مخمل، چشمانش را…

انگار موسیقی از پیانو نه از دستانش از عطر بدنش و از چشمهایش بیرون میزد. کارش عالی بود خیلی عالی، هرقدر بیشتر مینواخت مرا بیشتر جذب میکرد و عجیب مست میشدم. لحظهی که پلکهایش را روی هم میگذاشت، حس میکردم…

اسمش را نمیدانیم چیست. از وقتی میشناختیمش او را به اسم «زن مشدی درویش» صدا زدیم. اما میدانیم که مشدی درویش شوهر سومش است. این را هم میدانیم که پسرش با ازدواج آخرش مخالف بود و چندسالی باهاش قهر کرده بود…

روی مبل نشسته بودم و به تلویزیون نگاه میکردم. فیلم درباره دو راننده ماشینهای مسابقهای بود که کارشان را از دست داده بودند. ناگهان سایه یک آدم را روی صفحه تلویزیون دیدم. سریع برگشتم تا منبع سایه را پیدا کنم.

روز تولدم، روز مرگم شد… هنگامی که این داستان را برایتان نقل میکنم، فرسنگها از زمین فاصله گرفتهام؛ من قربانی کینهای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم…. هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…

سگ بورژوا پارس میکند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمیشود. خانهاش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچارهای برسد. بو میکند، به سمتش میرود و ناگهان….. صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.

ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میکآپ همیشگیش هستن. رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطهای که رژش لمس میکنه…

جعبۀ قرصهای خالی روی زمین باعث شد همه فکر کنند وی دست به خودکشیزدهاست. اما من میدانستم، رعنا دختری قوی بود و هرگز چنین کاری را انجام نمیداد. آنروز بعد اسرار برادرم به خود جرأت دادم…

درختها لباس خودشان را تکانده بودند. برگها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش میشنید. کوچهی ساری منتهی به خیابان اصلی میشد و با این که چند وقت قبل…

خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بیرحمترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…

از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همهی کارگران، همانهایی که از محلههای خیلی دور با اتوبوسهای قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند و بچههایشان، آنهایی که بچههایشان را…