ابر
حاج خورشید پای درخت گل کاغذی، رو به دریا نشست. گرگور نیمهکاره را به سمت خود کشید و با دستان پینه بستهاش شروع کرد به کوک زدن درزها، آوازی را زیر لب میخواند، نوایش همراه با نسیم و شرجی رفت روی دریا..
حاج خورشید پای درخت گل کاغذی، رو به دریا نشست. گرگور نیمهکاره را به سمت خود کشید و با دستان پینه بستهاش شروع کرد به کوک زدن درزها، آوازی را زیر لب میخواند، نوایش همراه با نسیم و شرجی رفت روی دریا..

رنگ دریای جلوی خانهمان سبز است، خونمون توی یه محل قدیمیه که کوچهی کنارش محل دمام زدنه، مثلاً عزاداری برا امام حسینه، فهمیدم همش دروغه، از ته دل نیست، میان برا چشم چرونی و دخترا رو نشون کردن.

مدرسه حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقهی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگهی چوبی بود، روبروی آبخوری پنج شیرهی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکتها و صندلیهای شکسته و بلااستفاده را میگذاشتند.

عزاداران بوشهری مراسمات را بر طبق سنت اجداد در نیمههای شب برگزار میکنند و سینه زنان حلقههایی به دور نوحهخوان میبندند و چفیه به کمر دستها را بالا میبرند و شانهها را تا نزدیکی زمین پایین میآورند

خالوممد برگهای از کتاب روی پیشخوان مغازهاش پاره کرد و فلفلهای گرد و قرمز هندی را شمرد و توی کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیدهاش بود محکم بست، گفت: «دیگه چیزی نمیخوای قربون؟»

اینقدر مرگ بر این و آن گفته بود که وقتی رضا دوستش مُرد بعد از نماز میت بلند گفت مرگ بر مرگ! رضا بهترین دوستش بود، کارگر شرکت نفت، تنگی نفس داشت، یک شب توی هوای سرد آبان که از سر شیفت برمیگشت خانه در راه سر فلکهی امام بین معترضان و پلیس گیر افتاده بود و از بوی گاز اشکآور نفسش گرفته بود و مرده بود، مرگ بر او هم شد.

حلیمه زنی بود بلند قامت، چهارشانه، سفید خاره و قوی هیکل که چشمان سبز او میان صورتِ گرد و پُر گوشتش میدرخشید، تمام صورتش نقشونگارهایی با رنگ سبز داشت که بر جذابیت چهرهاش میافزود، یکی از این خالکوبیها طرح خاتمی بود که روی چانهاش خودنمایی میکرد و دیگر خالکوبیی که بسیار زیبا بود پشت دو دستش جای داشت و تصویر لیلی و مجنون را با جامی در دست نشان میداد که بصورت قرینه روی هر دو دستش بود و هنگامی که دستانش را مشت میکرد و به هم میچسباند تصویر کامل میشد.

روز پنجشنبه بود و ما شیفت ظهر بودیم، درس دینی آن روزمان در مورد دعوت پیامبر از مشرکان مکه به دین اسلام بود و آقای چراغزاده عادت داشت دروس را به تفسیر بیان میکرد. مثلاً در همین درس از مصائب پیامبر و راههای ابلاغ رسالت میگفت و داستانهایی هم که بدنبال مطالعه فراوان بلد بود میآورد، من از آخر کلاس بلند شدم و گفتم: « آقا ما هم میتوانیم انسانها را به راه راست هدایت کنیم؟»

در دورهی دبستان ناظمی داشتیم بنام آقای هوشمند که تنها بود کس و کاری نداشت. آقای هوشمند مرد میانسال دیلاقی بود که دستان درازی داشت، موهایش را رنگ میکرد ، بعد از گذشت چند سال هنوز در این امر چندان توانا نبود و گاهی موهایش قهوهای روشن، حنایی و یا طوسی میشد، اما مشخص بود که رنگ مطلوب و مدنظرش سیاه پرکلاغی بوده.

پای صبحونه حاجی از خوبیهای بخشش و نیکوکاری برای فرزندش عباسعلی میگفت، عباسعلی هم با همون صورت تپل و قرمزش که رنگ دمپخت تماته بود به پدر نگاه میکرد و لقمههای املت رو میذاشت دهنش، با سر حرفهای پدر را تایید میکرد. بعد از صبحانه حاجی گفت: «حالا میدونی کجا گذاشتتش؟»