
شیرینی
عباسونجار چند ماه پیش که به خانهام آمد تا شناشیر را برای ساختن پنجرهی بیشتر و تعویض چوبهای پوسیده اندازه بگیرد، شبیه پدری نبود که تنها فرزندش را در لیمر دریا از دست داده است. سبیلش سیاه بود، اعتماد به نفس…

عباسونجار چند ماه پیش که به خانهام آمد تا شناشیر را برای ساختن پنجرهی بیشتر و تعویض چوبهای پوسیده اندازه بگیرد، شبیه پدری نبود که تنها فرزندش را در لیمر دریا از دست داده است. سبیلش سیاه بود، اعتماد به نفس…

دلش میخواست گریه کند، بغض بیخ گلویش را خف کرده بود، دریغ از قطره اشکی و آرام داشت خفهاش میکرد، لرزشی تنش را در بر گرفته بود، پاهایش را بر کف اطاقک میکوبید، مثل نوجوانیها که تنها در باغ پدر مهری برای او شعر…

رویا نزدیک پنجره ایستاده بود و ریزش باران را نگاه میکرد. بارانی که تند و بیامان میبارید. ناودانها و جوی باریک سیمانی کوچه از حجم زیاد آب باران نالهشان در آمده بود.

روز جمعه است، دنیا مثل گوی دور سرم میچرخد، انگار در معدهام انفجاری رخ داده باشد، دهانم طعم گس چای فلّهی هندی میدهد و زبانم خشک شده، به وسط صف که میرسم دو نفر با هم پچپچ میکنند…

با تیغهی فلزی مدادتراشم روی نیمکت چوبی کهنه نام تو را مینویسم، زیرچشمی نگاهت میکنم، یک ردیف جلوتر از من نشستی و حرفهای خانم عبدویی را گوش میدهی، سرم را روی نیمکت میگذارم، همانجا که اسمت را حک کردهام…

یک روز صبح وقتی کربلاییخلیل، جورابها را توی ساک ورزشی میگذاشت که ببرد بازار، پسر توی حیاط نشسته بود و کیفش را حاضر میکرد، کل خلیل زیر لب شروهی سوزناکی میخواند، هر وقت به یاد زن اولش میافتاد شروه میخواند…

تو فکر میکنی کاپیتان بهزاد واسه چی میرفت خونهی ابوطالب، واسه چای خوردن؟! نه والا! واسه زنش میرفت، این کاپیتانها همشون همینطورین، پول دارن میافتند دنبال زن و دخترای بندر، چشاشونم هیزه!

دست برد و از کشوی میز، دفتر کلاسی را بیرون آورد، رو کرد به بچهها و گفت: امروز کلاس قرآن کنارِ دریا، حضور و غیاب هم داریم! ده دقیقه وقت دارید وسایلتان را جمع کنید و زیر طاق خانهی حاجرئیس باشید.

زیبایم امروز در این سوی خلقت ابر آمد و باران ریخت، میشود از آسمان باران ببارد و من بوی تو را حس نکنم؟! بوی گلهای کاغذی و کوچههای بارانخوردهی چهارمحل که همرنگ لاک ناخنهای قرمز غیرجیغت هستند…

نوروز پاورچین پاورچین میآمد، با صدای قُمریهای روی دیوارها، توی مدرسهی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگترها بویش را حس میکردیم، عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود، با آمدنش آفتاب هم مثل مادر کجخُلقتر میشد…

اسمم شاید رضا یا شاید هم محمد باشد، شما بگو محمدرضا، شغل و کارم کاسبی نه همان تجارت، اصلاً هر دو سرم را بخورد شما فکر کن خوانندهی کافه کلبه، چند سالم است؟ پنجاهم و چند سال!

شش تا یاکریم روی شاخهی درخت جمبوی پیر و بیبرگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان میتابید و بخار از کلههای کوچکشان بلند میکرد…