باستانشناس روزهاي درازي را روي تپه، در ميان خاك ها، سپري كرده بود. با تلاش خستهگي ناپذير كاوش میكرد. ميخواست گذشتهای را كه در زير خاك مدفون شده بود، زنده سازد. میخواست از زير خروارهاي خاك، شهری كهن را پيدا كند – شهري كه وصف آن در كتابهاي كهن آمده بود.
روزها میگذشت و باستانشناس همراه با زيردستانش توده هاي خاك را زير و رو میكرد. هر روز كه میگذشت، سينهء تپه بيشتر از پيش شگافته میشد، ولي چيزي به دست نمي آمد. تپه به آدمي ميمانست كه به دست رهزنان افتاده باشد که پس از جستجوي او چيزي در جيبهايش نیافته باشند. آن گاه اين آدم لبخندي بزند و به رهزنان بگويد: بيچارهها!
امّا باستانشناس دست بردار نبود. سحرگاهان كه خورشيد تازه سرمي زد، رو سوي تپه مینهاد. تپه مثل ديوي بود كه شهري را بلعيده باشد و باستانشناس ميخواست اين شهر را از شكم او بيرون آرد. ساعتهاي درازي كار میكرد. توده هاي بزرگ خاك از جا بيجا میشدند، ولي چيزي به دست نميآمد. از شهري كه ذكرش در كتابهاي كهن آمده بود، اثري به نظر نميرسيد.
اضطراب دردناكي باستانشناس را در خواب و بيداري رنج میداد. شبها كه به كلبهء چوبياش میرفت، به تنهايي فكر میكرد و از خود میپرسيد: پس اين شهر كجاست؟
جوابي نداشت. تپهء گنگ و خاموش ذهنش را پر میكرد. به نظرش میآمد تپه ديوي است كه شهر كهن را بلعيده است. باستانشناس به موهايش كه ديگر خاكستري شده بودند، چنگ میزد و میناليد: اين شهر كجاست؟ اين شهر… از كلبه چوبي میبرآمد و كنار در میايستاد. روبه رويش، از خيمه هاي همكارانش نورهاي كمرنگي ديده میشدند. دورتر، در ميان سياهي شب و سرماي شبانه، تپه آرام خوابيده میبود. به نظرش میرسيد كه تپه آهسته نفس میكشد. به نظرش میآمد تپه ديوي است كه شهري را بلعيده است.
دوباره به كلبه میدرآمد، كتابها را ورق میزد. میخواست كتابها چيز بيشتري بگويند، اما كتابها همان چيزهايي را تكرار میكردند كه بارها گفته بودند. باستانشناس زمزمه میكرد: مبادا در تشخيص جاي اشتباه كرده باشم… ولي به غير از همين تپه، شهر در كجا میتواند مدفون شده باشد؟
انديشه يي در ذهنش میگشت، مگر بيدرنگ آن را رد میكرد : ني، اين سياح چيني دروغ نگفته… هرچه نوشته راست بوده… گفته هايش هميشه درست برامده اند. اين شهر همين جاها وجود داشته… امّا…
باز هم آن اصظراب آزارش میداد: مبادا در تشخيص جاي اشتباه كرده باشم.
غالباً، سراسر شب را خوابهاي پريشان میديد. و بازهم سحرگاهان كه از خواب برمي خاست، به سراغ تپه میرفت. با خشم و كينه به تپه مینگريست و باز هم خاكها را زير و رو میكرد. خورشيد داغ بر پشتش میتابيد و گاهي دستهايش از برخورد با سنگريزه ها خونين میشدند. ولي هيچ چيزي به دست نمي آمد- از شهر كهن نشاني نبود- همه جا خاك میبود و سنگريزه ها.
***
آن شب هم كه از كلبه اش بيرون شد، همه جا تاريك بود. همكارانش خوابيده بودند. سرماي شبانه بر دشت و تپه گسترده شده بود. ستاره ها در آسمان صاف و سرمهيي رنگ بل بل میدرخشيدند. بوي شب همه جا پيچيده بود – بوي يك شب آرام در ميان يك دشت – به سوي تپه مینگريست كه آرام خوابيده بود و به نظرش میآمد كه تپه نفس میكشد.
شالش را بهتر به دورش پيچيد. دو سه گام از كلبه دور شد و دوباره به آسمان پر ستاره خيره گشت. در اين حال فكر كرد: يك هزار و پنجصد سال پيش، اين جا شهر بزرگي وجود داشت. آن وقت هم اين ستاره ها همين طور میدرخشيدند. اين جا و در اين دور و پيش، آدم هايي زندگي میكردند. مثل من كه اين جا ايستادهام.
به زير پايش نگاه كرد. با نوك پايش زمين را خراشيد. شعري كه دوست داشت، به يادش آمد و يك مصراع آن را زمزمه كرد : «آخر به دل خاك فرو خواهي شد!»
اندوهي در رگهايش دويد. به كلبه برگشت. كتابي را برداشت و به خواندن پرداخت. سياح چيني نوشته بود: «وقتي به شهر آمدم، واقعهء شگفتي انگيزي رخ داد. زني شوهرش را با كارد كشت. بعد، برادر شوهر زن را زنده زنده در آتش سوختاند. اين زن، زن زيبايي بود و پيكره هاي قشنگي میساخت…»باستانشناس نتوانست ديگر چيزي بخواند. از خودش پرسيد : پس اين پيكره ها كجا هستند؟
دوسه بار نوشتهء جهانگرد چيني را خواند و بعد، به خواب رفت. در خواب، خودش را در شهري كه زير خاك مدفون شده بود، ديد – يك هزار و پنجصدسال پيش بود – شهر را نمي توانست درست تشخيص بدهد. همه چيز مبهم بود. چند ساختمان شهر به تصويرهايي میماندند كه در كتابها ديده بود. سپس خودش را در خانهاي يافت. خانه مانند معبدي بود كه چند سال پيش در هندوستان ديده بود. بر ديوارهاي خانه پيكرههاي گونه گون نصب شده بودند. بوي ناشناسي همه جا شنيده میشد. باستانشناس با علاقه پيكره ها را تماشا میكرد. همان طور كه در هندوستان، در آن معبد، تماشا كرده بود. پيكره هاي زيبا و شگفتي بودند.
ناگهان آواز پاهاي برهنهاي را روي سنگفرش معبد شنيد و زني را ديد كه نفس زنان میدود. زن اندام باريك و قد كشيدهیي داشت. پيراهني از كتان زرد رنگ با گلهاي سرخ به تنش بود. موهاي سياه تيرهاش روي پستانهايش افتاده بودند و بر گردن سپيدش مرجانهاي سرخ رنگي ديده میشدند. به دنبال زن مردي پديدار گشت. چهره و لباس مرد را تشخيص نمي توانست داد. مرد هم میدويد. بعد، زن ايستاد. ديد كه ديگر راه فرار ندارد. به بنبست رسيده بود.
مرد خندهء بلندي سرداد كه در معبد پيچيد. آن وقت، به سوي زن زيبا رفت و با آواز ترسانگيزي گفت: ديگر از دستم رهايي نداري!
زن پس پس رفت و به ديوار رسيد. مرد خودش را به او رساند. میخواست زن را در آغوش بكشد. ناگهان، زن زيبا خنجري در قلب مرد فر برد. مرد فرياد هولناكي برآورد و بر زمين افتاد. زن با خنجر خون آلود بالاي سر او ايستاده بود، وحشتزده خشك مانده بود. نميدانست چه كار كند. انگار طلسم شده بود.
بعد، مرد ديگري از راه رسيد. چهره و لباس اين مرد هم قابل تشخيص نبود. مرد به سوي زن زيبا رفت و گفت: تو برادرم را كشتي… تو او را كشتي!
زن كنار ديوار ايستاده بود و خودش را به ديوار میفشرد. مرد تازيانهاي به دست داشت. تازيانه را در هوا تكان داد و فرياد زد: ترا زنده زنده میسوزانم!
زن خودش را به ديوار میفشرد، لبخند عجيبي بر لبهايش دويده بود – لبخند تلخ و شكوه آلودي بود – مثل اين كه زن از سرنوشت خودش شكوه میكرد.مرد كه نزديك زن زيبا رسيد، تازيانهی محكمي بر روي او زد. ضربهء سنگيني بود. زن بيهوش شد. مرد پيكر او را گرفت و به سوي تودهء هيزمي برد كه در گوشهاي انباشته شده بود. پيكر زن را روي تودهء هيزم گذاشت و هيزم را آتش زد. آتش بيدرنگ زبانه كشيد و زن كه به هوش آمده بود، در ميان شعله هاي آتش، فريادهاي رقتبار و ترسناكي سر میداد.
در اين حال مرد تازيانه اش را در هوا تكان داد و گفت: آتش … آتش… آتش!
قلب باستانشناس به شدت میتپيد و میترسيد كه از پناهگاهش بيرون آيد. اما يكبار ناگهان و بي اختيار، بر سر مرد فرياد كشيد: ای ستمگر… ای ستمگر! و از خواب بيدار شد. قلبش به شدت میزد. گردن و شانه هايش عرق كرده بودند. روي بسترش نشست و فانوس را روش كرد. چهرهء بيضه يي شكل زن زيبا و لبخند عجيبش هنوز هم پيش چشمش مجسم بود و او میكوشيد و بر حافظه اش فشار میآورد تا دريابد كه اين زن را كجا ديده است. چيزي به يادش نمي آمد، ولي فكر میكرد كه اين زن را قبلاً در جايي ديده است.
خواست فكر آن زن را از ذهنش بيرون كند. از خودش پرسيد: پس اين شهر كجاست؟
نوشتهء جهانگرد چيني به يادش آمد: «وقتي به شهر آمدم، واقعهء شگفتي انگيزي رخ داد…» دوباره به ياد زن زيبا با چهرهء بيضه يي شكلش افتاد و باز هم در خيالش گشت: اين زن را جايي ديده ام! مرجانهاي سرخ رنگي كه به گردنش آويخته بود و موهاي سياه تيره اش كه بر پستانهايش افتاده بودند، پيش ديده گان باستانشناس میرقصيدند. باز هم آهسته زمزمه كرد: اين زن را كجا ديده ام؟
***
خورشيد میخواست غروب كند. باستانشناس و همكارانش، خسته و درمانده، آخرين تلاشهاي روزانهاشان را به كار میبردند. باستانشناس ديگر نوميد شده بود. بار غصهی ناشناختهاي بر دلش سنگيني میكرد. زهر تلخ ناكامي قطره قطره در دلش میچكيد و در رگهايش میسريد. تصميم گرفته بود كه محل كاوش را تغيير بدهد. ديگر لازم نبود وقت را ضايع كند. آن شهر كهن را نمي شد اين جا پيدا كرد. شهر بايد در جاي ديگري بوده باشد.در جاي ديگري… اما، در كجا ؟
در همين حال، در ميان سكوت و خاموشي سنگين و ملال آور هنگام غروب، ناگهان، يكي از همكاران جوانش او را صدا زد. دل باستانشناس به شدت تپيدن گرفت و با آواز بلند پرسيد: چيست؟ چه گپ است؟
همكار جوانش ذوق زده فرياد كشيد: يك مجسمه!
همه به سوي صاحب اين آواز هجوم بردند. باستانشناس، باوجود خسته گي يك روز كار طولاني، با شتاب از شيب تپه بالا رفت، در حالي كه پي هم میگفت : يك مجسمه … خدايا، يك مجسمه! نفس زنان بر جاي آن همكارش نشست و سرش را نزديك برد و با دقت نگريست : قسمتي از بيني و رخسار مجسمه يي هويدا بود. سرش را بلند كرد، به سوي همكارانش كه گردش حلقه زده و خود شان را خم كرده بودند تا مجسمه را ببينند، نگريست و ذوق زده گفت: يك مجسمه… میبينيد، يك مجسمه!
شوق و سرور در سيماهاي همكاران جوانش میدرخشيد. همه شادمانه لبخند میزدند. باستانشناس گفت: ما اشتباه نكرده ايم. شهر كهن در همين جاست!
و بعد، تقريباً، فرياد كشيد: شهر كهن همين جاست!
سپس، با دقت و احتياط، با كارد و برسش به زدودن خاك و سنگريزه ها پرداخت. هيجان زده بود. دانه هاي عرق از شقيقه هايش به پايين میلغزيدند و موهاي خاكستري رنگش آهسته تكان میخوردند. قسمتي از سر و موهاي مجسمه نمودار شد – مجسمهء زني بود – بعد، يك چشمش از زير خاك برامد و سپس لبهايش پديدار گشتند. ناگهان سراسر بدن باستانشناس را رخوت و سستي فراگرفت. دهنش خشك شد و دستهايش از كار بازماندند. او ديد كه لبخند عجيبي بر لبهاي مجسمه دويده بود. مثل همان لبخندي بود كه باستانشناس در خواب ديشبش بر لبهاي آن زن زيبا ديده بود- لبخند تلخ و شكوه آلودي بود – انگار از سرنوشت خود شكوه میكرد.
باستانشناس به سوي مجسمه اشاره كرد. حيرت زده به همكارانش نگريست و گفت: میبينيد… لبخندش را میبينيد؟
بعد، با دقت بيشتري به مجسمه خيره شد و زمزمه كرد: چنين چيزي چطور ممكن است… چطور ممكن است؟
ديگر هوا تاريك شده بود. باستانشناس خاكهاي گردن مجسمه را هم پاك كرد، در حالي كه آهسته آهسته میگفت: پس مرجانها كجا هستند… مرجان ها؟
يكي از همكارانش شگفتي زده پرسيد: كدام مرجان ها؟
باستانشناس، بي اختيار، جواب داد: مرجانهاي گردنش را میگويم… مرجانهاي گردنش را!
همكارانش با تعجب سوي همديگر نگريستند و جرات نكردند چيز ديگري بپرسند. بعد، يكي شان گفت: ديگر تاريكي شده… ممكن است مجسمه خراب شود. بگذاريم براي فردا!
باستانشناس مطيعانه برخاست: ها، باشد براي فردا… براي فردا!
در افق ابر سياهي نمودار شده بود. پيشبيني كردند كه شب باران خواهد باريد. با دقت روي مجسمه را با خاك نرم پوشانيدند و بالاي آن خيمه يي افراشتند. بعد، رفتند كه شب پر از شوق و هيجاني را سپري كنند. شام را كه خوردند، باستانشناس به كلبهء چوبیناش رفت، در حالي كه پرسشي در ذهنش میرقصيد: چه رابطه يي بين اين مجسمه و خواب ديشبم وجود دارد؟ هيچ پاسخي نداشت. بعد، به اين فكر افتاد كه خواب و رويا چيست و آيا خوابها از آينده خبر میدهند. كتابها و نظرياتي را كه در بارهء خواب خوانده بود، به ياد آورد. هيچ يك از كتابها نمي پذيرفتند كه خواب از آينده خبر میدهد. باز هم از خودش پرسيد: پس چرا اين لبخند را يك شب پيش در خواب ديدم؟
به ياد خوابهاي دورهء كودكيش افتاد. آن وقتها زياد خواب میديد. بعد كه بزرگتر شد، تعداد خوابهايش كمتر گشت. پسانترها، خوابهاي عاشقانه میديد. دختران همسايه را، دختراني را كه در كوچهء شان بودند، به خواب میديد. دختراني را كه در كوچه دوست داشت، به طور مبهمي به خاطر آورد. چهره هاي آنان در اول مبهم و كمرنگ بودند، ولي آرام آرام روشنتر شدند. همه را به ياد آورد. لبخند زد. و سپس، ناگهان، تكاني خورد و گفت: آه، خداي من… چطور ممكن است؟
از ميان گذشته هاي مكدر و درهم برهم، دختري به يادش آمد كه براي نخستين بار عاشق او شده بود. حيرت زده زمزمه كرد: پس اين او بود… اين لبخند هم از او بود كه در خواب ديدم؟
آن وقت ها، تازه جوان شده بود. چشمهايش به دنبال دختران میگشتند. در همسايگيشان دختري بود كه روي بيضهاي شكل و اندام كشيدهیی داشت. موهاي سياه و تيره و گردن سپيد دختر، او را به سوي خودشان میكشيدند. عاشق آن دختر شده بود. شبها او را به خواب میديد. مدتها همين طور گذشت. نميشد او را تنها ببيند و با او سخن گويد. يك روز كه از كوچهء تنگ و خلوتي میگذشت، آن دختر را ديد. دختر چادريش را بلند كرده بود. پيراهني از كتان زردرنگ با گلهاي سرخ به تن داشت. مرجامهاي سرخ رنگي هم بر گردن سپيدش انداخته بود. وقتي دختر نزديك او رسيد، كنار ديوار ايستاد. به ديوار تكيه داد. موهاي سياه تيره اش بر پستانهايش افتاده بودند. آن روز نتوانست چيزي بگويد. تنها خيره خيره دختر را نگريست و میخواست به دختر بگويد: «دوستت دارم»، اما نگفت. دختر هم چيزي نگفت، ولي مثل اين كه همه چيز را فهميد. آن وقت، لبخند عجيبي زد – لبخند تلخ و شكوه آلودي بود – مثل اين كه دختر از سرنوشت خودش شكوه میكرد.
همين طور از همديگر جدا شدند. چندي بعد، آن دختر را به شوهر دادند. يك روز همه جا آوازه افتاد كه دختر شوهرش را با كارد كشته است. بعد تر، دختر را قصاص كردند. برادر شوهرش او را سر بريد. باستانشناس گيچ شده بود. احساس رخوت عجيبي میكرد. آهسته گفت: پس اين او بود كه در خواب ديدمش…اين لبخند هم از او بود؟
تپش قلبش بيشتر شد و از خودش پرسيد: اما… چرا اين مجسمه نيز همان لبخند را دارد…عين همان لبخند را؟ حيرت زده بود. آرام آرام گفت: اين لبخند، معناي واقعي اين لبخند چيست؟ چه رابطهاي بين اين مجسمه و دختري كه من دوستش داشتم، وجود دارد؟ به ياد نبشتهء جهانگرد چيني افتاد : «اين زن، زني زيبا بود و پيكره هاي قشنگی میساخت.»
از خودش پرسيد: آيا اين مجسمه را همان زن ساخته؟ در دلش جواب داد: يقيناً… يقيناً همو ساخته! انگشتش را زير دندان گرفت: ولي چرا اين لبخند همان لبخندي است كه آن روز بر لبهاي آن دختري ديدم كه دوستنش داشتم؟ در آن كوچهء خلوت…
سگرتي آتش زد. به دود آن خيره شد و فكر كرد: شايد اين شباهت معلول وحدت و يكرنگي احساسات اين دو زن باشد. يك فاصلهء زماني يك و نيم هزار ساله دو انسان را از هم جدا ساخته است. اما، شايد درد و غصهء يكسان و همانندي هر دو را واداشته كه يكسان لبخند بزنند. شايد آن زن كه پيكرساز هنرمندي بود، احساساتش را در لبخند اين مجسمه بيان كرده است؟ همه هنرمندان همين كار را میكنند، ولي من نمي توانم ادعا كنم كه اين مجسمه به دست همان زني ساخته شده كه جهانگرد چيني داستان او را در كتابش آورده است؟ چه كسي باور خواهد كرد؟ همه مسخره ام میكنند…
با دستهايش رويش را پوشانيد: اما، اين لبخند واقعاً چه معني دارد؟
ناگهان برخاست: بايد يكبار ديگر ببينمش! فانوس را برداشت و از كلبهء چوبي برامد. باران به شدت میباريد. همكارانش را صدا زد. همه سراسيمه و شگفتي زده آمدند. باستانشناس گفت: مجسمه را نم میزند. بايد همين حالا بيرونش كنيم.
به سوي تپه رفتند. در مغز باستانشناس تنها يك انديشه جولان میكرد: اين لبخند چه معني دارد؟ اين لبخند چه معني دارد؟ خودش زير خيمه درآمد. خاكهاي نرم را پس زد و به كار شروع كرد. پس از هر چند دقيقه فانوس را به لبهاي مجسمه نزديك میبرد. مجسمه همان طور لبخندش را داشت. لبخند عجيبي بود. تلخ و شكوه آلود بود. انگار مجسمه از زنده گي خودش شكوه میكرد. و امّا، باستانشناس میخواست معناي واقعي اين لبخند را دريابد.
در حالي كه خاكهاي كنج و كنار مجسمه را میكاويد و سنگريزه ها را كنار میزد، آرام آرام و ناخودآگاه زمزمه میكرد : «آخر به دل خاك فروخواهي شد… آخر به دل خاك…»
آواز شَرَس باران، در خاموشي شب سياه، از فاصله هاي دور و نزديك شنيده میشد. هر طرف باران بود. باران و سياهي. باستانشناس با حرارت و علاقه كار میكرد و مجسمه همانطور لبخندش را بر لب داشت. لبخند تلخ و شكوه آلودش را.
سرانجام، مجسمه از گل جدا شد. تنها يك كله بود و بس. باستانشناس سر مجسمه را برداشت و با خودش به كلبهء چوبي برد. روي ميز گذاشتش و در نور فانوش به آن خيره گشت. پيكرهء قشنگي بود. چهرهء زن زيبايي را نشان میداد. رنگ نخودي كمرنگي داشت.
باستانشناس، مانند گذشتهها، بيدرنگ در صدد مطالعه و بررسي خصوصيتهاي تاريخي و هنري مجسمه برنيامد. آنچه اين بار سخت جلبش كرده بود، لبخندي بود كه مجسمه بر لب داشت. باستانشناس میكوشيد دريابد كه اين لبخند واقعاً چه معنايي دارد. میخواست احساس آفرينندهء اين پيكره را دريابد. به فكر دختري افتاد كه دوستش داشت. بعد، برخوردشان در آن كوچهء خلوت، بسيار واضح از برابر ديده گانش گذشت. آن وقتها هفده سال داشت. فكر كرد: زنده گي چه زود میگذرد!
به ياد خواب ديشبش افتاد. بعد، حكايت جهانگرد چيني به يادش آمد و زمزمه كرد: زن بيچاره! دوباره به ياد مجسمه افتاد. بر لبهاي مجسمه دست كشيد و آرام آرام گفت: عايشه… عايشه! و نيز به يادش آمد كه نام آن دختري كه دوستش داشت، عايشه بود. باز هم گفت: عايشه… عايشه تو چه كردي! به لبهاي مجسمه خيره شد: اين لبخند چه معني دارد… عايشه، اين لبخند تو چه معني دارد؟
باز هم خواب ديشبش را به ياد آورد. فكر كرد كه يكهزار و پنجصد سال پيش. اينجا شهر بزرگي وجود داشت. از آن زمان تا كنون، چقدر آدمها زاده شده و مرده اند. سرش روي سينه اش خم شد و زمزمه كرد: يك روز من هم ديگر وجود نخواهم داشت! ديگر باران نمي باريد. همه جا سكوت محض بود و خاموشي. لحظات درازي همين طور ماند. شايد هم خوابش برد. يك بار كه سرش را بلند كرد، ديد كه از شيشهء دريچهء كلبه، نخستين اشعهء خورشيد به درون تابيده است. باستانشناس فكر كرد: هزارها سال میشود كه اين خورشيد همين طور تابيده است!
چشمش به آيينه يي افتاد كه بر ديوار كلبه آويزان بود. چهرهء خودش را در آيينه ديد و از حيرت خشك ماند: در آيينه خودش را ديد كه لبخند عجيبي برلبهايش نقش بسته است. اين لبخند، مثل لبخند دختري بود كه روزگاري دوستش داشت و مثل لبخند مجسمه يي بود كه از زير خاك بيرونش اورده بود. مثل لبخند زني بود كه در خواب ديده بودش – لبخند تلخ و شكوه آلودي – به نظر باستانشناس آمد كه عكسش در آيينه، با لبخندي كه داشت، از سرنوشت خودش شكوه میكرد.
سرش را روي ميز گذاشت. احساس بي خوابي میكرد. چشم هايش را بست و آهسته آهسته زمزمه كرد: شايد هميشه همين طور بوده … هميشه…
[پایان]
یک داستان متوسط است با فارسی نه چندان خوب. معمولا از نویسندههای شناختهشده مثل آقای زریاب انتظار بیشتری میرود. میدنم که این داستانها سالها پیش نوشته شده و هر بار هم کسی آن را تایپ کرده ممکن است چیزی اضافه یا کم کرده باشد. اما در کل روایت چندان به دل نمینشیند. امیدوارم طرفداران آقای زریاب به دل نگیرند.
به نظر من داستان خوب است از استاد زریاب. تشکر از استاد برای این داستان.
نام اصلی این داستان، “زیبای زیر خاک خفته” است. داستانی است که ناخودآگاه آدم را به یاد داستان تخت ابونصر صادق هدایت می اندازد. در هردو این داستان، این دو نویسنده به دنبال یک تاریخ گم شده و یک دوره یی از زمان می گردند. با آن که این داستان در سال 1350 نوشته شده، اما ساختار نیرومندی دارد. کارکرد زمانی و شخصیت پروری داستان آن هم چهل و سه سال پیش و به این قدرت. کار ساده یی نیست. گذشته از آن، مفهومی که این داستان در لا به لای واژه های خود دارد. بیرون آوردن بریده یی از زمان گذشته و گم شده است. کاردکرد سمبولیک در این داستان هم بحث دیگری است.
پس عنوان اصلی داستان هم تاییدکننده فارسی متوسط این داستان است. صفت در فارسی از اسم مفعول ساخته میشود و همراه کردن آن با قید نادرست است. زیبای زیرخاک خفته کاربرد درستی از این قاعده نیست. خفته در این جا اسم مفعول است که به عنوان صفت به کار رفته ولی قید “زیر خاک” بخشی از گزاره است. پس زیبای خفته در زیر خاک درست است. ثانیا متوجه نشدم منظور شما از کارکرد زمانی و شخصیت پروری آن هم چهل و سه سال پیش چیست. داستان نویسی تلفون موبایل نیست که بگیم مثلا چهل و سه سال پیش این تکنولوژی خیلی ارزش داشته. زبان فارسی چهل و سه سال پیش هم همین بوده که امروز است و وضعیت داستان نویسی و ادبیات ۴۳ سال پیش خیلی بهتر از امروز بوده. کارکرد سمبولیک خاصی هم در این داستان راستش وجود ندارد. داستان تخت ابونصر صادق هدایت هم نسبت به برخی دیگر از کارهایش داستان ضعیفی ست. نمیشود تحت تاثیر نام رفت. رهنورد زریاب داستان نویس خوبی ست اما بیشتر به این دلیل که ما داستان نویسهای مطرح دیگری نداشته ایم. در افغانستان هنوز هم اگر نام کسی سرزبانها افتاد، فکر میکنیم فراتر از نقد هستند. اینطور نیست. داستان همه بخانمانیم و گور روی تپه از دوستی که شاید شما نامش را هم نشنیده باشید، (خودم هم ایشان را نمیشناسم) خیلی عالیتر و خلاقانه تر از این داستان نوشته شده.
بنظر من داستان پرداخت مناسبی ندارد . گذشته از رنگ و بوی نوشته های صادق هدایت ، نویسنده نتوانسته بین ایده ی اولیه و شکل روایت تناسب خوبی برقرار سازد و داستان با بی حوصلگی پس از خطوط اولیه رها گشته . با تشکر