ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

پوشش

در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلی‌وار روی صورتم می‌نشیند. کم مانده است به زانو در ‌آیم. با چند سرفه‌ اغراق آمیز اعتراض خود را نشان می‌دهم. منتظر پاسخ نمی‌مانم و آسانسور را با فشردن دکمه‌اش فرا می‌خوانم. بدون اینکه در راه معطل شود خود را به طبقه‌ چهارم می‌رساند. مانند همه قرارهای پیشین این ساعت، تنها و بدون سرخر می‌آید. بدنم را در سینه‌ گشوده‌اش نگه‌ می‌دارم و مانع حرکتش می‌شوم. چند لحظه صبوری می‌کند اما در نهایت، محترمانه و به گرمی اولین روز همصحبتی تذکر می‌دهد.

پلکان

پله‌ها را دوتا دوتا رد کردم. به پارگرد دوم که رسیدم نفسم بالا نمی‌آمد. دستم را تکیه دادم به دیوار. داغ بود. همه چیز داغ بود. مابقی پله‌ها را یکی یکی رفتم بالا. متوجه صدایی از بالای پله‌ها شدم. انگار کسی داشت می‌آمد پایین. صدای نفس کشیدنش را می‌شنیدم. بالاتر رفتم تا ببینمش. روی پله سوم که رسیدم روبه‌رویم ظاهر شد. یک مرد میانسال بود با پالتوی سیاه. آهسته به سمت من آمد. دقیقا روی پله چهارم ایستاد. یک سروگردن از من بلندتر بود. قطرات چرکِ عرق، از روی پیشانی‌اش می‌سُرید پایین و از کنار لبش به زیر چانه و بعدش هم در یقه چرکینش ناپدید می‌شد.

آی گلادیاتورها…!

‬یک‭ ‬بار‭ ‬دیگر‭ ‬سر‭ ‬و‭ ‬روی‭ ‬اتاق‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬کتاب‭ ‬‌ها‭ ‬را‭ ‬جمع‭ ‬کردی‭ ‬از‭ ‬کتاب‌خانه؟‭ ‬نیفتند‭ ‬توی‭ ‬فیلم‭ ‬یک‌وقت‭.‬‮»‬‭ ‬تل‭ ‬کتاب‌ها‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬صبح‭ ‬گذاشته‭ ‬بودم‭ ‬گوشه‭ ‬اتاق‭ ‬نشانش‭ ‬دادم‭. ‬بالاتر‭ ‬از‭ ‬همه،‭ ‬نسخه‌ای‭ ‬از‭ ‬‮«‬افسانه‌ها‮»‬‭ ‬بود‭ ‬به‭ ‬امضای‭ ‬خود‭ ‬عین‭.‬سین‭ ‬که‭ ‬با‭ ‬خودنویس‭ ‬مشکی‌اش‭ ‬نوشته‭: ‬‮«‬برای‭ ‬برادرِ‭ ‬آزاداندیش‭…‬‮»‬‭ ‬پای‭ ‬چشم‌های‭ ‬برادرِ‭ ‬آزاداندیش‭ ‬از‭ ‬بی‌خوابی‌‭ ‬این‭ ‬سه‭ ‬روز،‭ ‬یک‭ ‬بند‭ ‬انگشت‭ ‬گود‭ ‬رفته‭ ‬و‭ ‬پوست‭ ‬سر‭ ‬چربیش‭ ‬برق‭ ‬می‌زند‭.‬

کافه‌های بی‌قرارِ قاره‌های دور

در کافه، روی هر میز یک گل متفاوت بود که کافه را خوشبو کرده بود. روی میز ما گل زنبق بود وفضا را معطر کرده بود با این حال نمی‌دانم چرا دلم گرفته بود. حرف رفتن بود. آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشیِ موبایل صدیقه، یک خانه‌ٔ سفید بود وسط یک جنگل سبز. روی پنجره‌ٔ خانه‌ٔ سفید، دو گلدان بزرگ با گل‌های صورتی و قرمز دیده می‌‌شدند. عکس روی گوشیِ مریم یک آسمان آبی با ابرهای سفید بود. به یکباره مریم گفت: «به هرحال باید از این خراب شده رفت.»  مریم روی حرف «خ» تشدید گذاشته بود و ابروهای تاتو شده‌اش به یک سمت کج شده بود. ناگهان مریم و صدیقه به طور همزمان به من نگاه کردند و گفتند: «تو چرا نمی‌ری؟ تو که برادرت هم اونجاست.»

چروک بی‌بی

همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده می‌کردند چروک‌های زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانی‌شان پنهان نمی‌شدند.

دیوانه

طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایهٔ دیوار به دیوار بودم. گهگاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم. خانواده‌ای بی‌غل‌وغش و دوست‌داشتنی بودند.

مدرک رودکی قلابی نبود

رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

پالتوی پوست

آن سال زمستان سردی بود و آدم‌ها طوری از سرما کز کرده بودند که انگار آب رفته باشند، البته به جز آنهایی که پالتوی پوست داشتند. و یکی از آنها ریچارد، قاضی محل، بود که پالتوی پوست بزرگی داشت. دلیلش هم این بود که مدیرعامل یک شرکت نسبتا جدیدی بود. اما دوست قدیمی‌اش، دکتر هنک، عوض پالتوی پوست، زنی زیبا و سه تا بچه داشت. دکتر هنک نحیف و رنگ‌پریده بود. ازدواج به بعضی از آدم‌ها می‌سازد و چاق می‌شوند و بعضی‌ها هم لاغر. مثل دکتر هنک.

مارکُش‌ها

پرویز سراش را تکان‌تکان داد، اما چیزی نگفت. هردو خم شدند و انتهای صخره را نگاه کردند. مردانِ روستا در آن‌پایین بی‌وقفه در جنب‌و‌جوش بودند. یکی مدام راه می‌رفت. یکی خم می‌شد و با دقت زیر صخره، درون غار را نگاه می‌کرد. یکی هم سرِ دو پا نشسته بود و نگاهش به هر طرف می‌دوید. دیگری دست‌هایش پر از سنگ‌ریزه‌ها به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود. سلاح مردها سنگ‌و‌چوب‌و‌کلوخ‌وبیل بودند. در آن‌میان فقط یکی تفنگ در دست داشت؛ طوری آن را گرفته بود که گمان نمی‌رفت هرگز استفاده‌ی آن را بلد باشد.

خاتون

چند دقیقه بعد ایستاده بود کنارم و آب موهایش را با حوله‌ نارنجی کوچک می‌گرفت. موهایش صاف بود. مثل موهای من. آنها را شانه می‌زد، دو دسته می‌کرد و بعد طره‌های مو را می‌پیچید. موها حالت می‌گرفت و همیشه مرتب بود.

سگ قهوه‌ای تیره

سگ روبروی کودک ایستاد و هر دو به یکدیگر نگریستند. سگ برای لحظه‌ای درنگ کرد، گرچه فورا با تکان دادن دمش به سمت کودک اندکی حرکت کرد. کودک دستش را جلو برد و سگ را فراخواند. سگ با حالتی حاکی از اعتذار نزدیک شد و هر دوی آنها ناز و نوازش‌های دوستانه‌ای را رد و بدل کردند. سگ به تدریج به لحظه لحظه این دیدار مشتاق تر می‌شد تا آنجا که با جست و خیز‌های پر شور و نشاطش کودک را در شرف واژگون شدن قرار داد. در این لحظه کودک دستش را بالا برد و ضربه‌ای به سر سگ کوبید.

مهمان

دیوید ترنر، که عادت داشت کارهایش را با حرکاتی سریع و کوچک انجام دهد، با عجله از ایستگاه اتوبوس به سمت خیابان خودشان به راه افتاد. به مغازه‌ی بقالی نبش خیابان که رسید، مکث کرد؛ چیزی داشت یادش می‌آمد. کره! و حسی از آسودگی به او دست داد. آن روز صبح، تمام راه تا ایستگاه اتوبوس به خود گفته بود، یادت نرود شب که برگشتی کره بخری، وقتی جلو مغازه بقالی رسیدی، کره را به یاد بیاور.