
روز تولد
خورشید اول تیرماه، خسته از انقلاب تابستانی، آرام آرام بالا میآمد و اتاق پسرک شلخته داستان ما را روشن میکرد. آآآ… ببخشید. اسمش را نمیدانم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فرصت نشد بپرسم.

خورشید اول تیرماه، خسته از انقلاب تابستانی، آرام آرام بالا میآمد و اتاق پسرک شلخته داستان ما را روشن میکرد. آآآ… ببخشید. اسمش را نمیدانم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فرصت نشد بپرسم.

در خودم بودم با خیالاتم پرسه میزدم و به افرادی که چنین جادهی مزخرفی ساخته بودند لعنت می فرستادم. به پارک که قرار بود استراحتی به ذهنم بدهم رسیدم، زیر لب شعر «برق چشمان تو از دور مرا میگیرد» را زمزمه میکردم در میانه پیاده رو پارک مثل چوب خشکم زد.

همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامهی شهلا رسیده بود مدام میپرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر میگفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»

مدرسه حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقهی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگهی چوبی بود، روبروی آبخوری پنج شیرهی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکتها و صندلیهای شکسته و بلااستفاده را میگذاشتند.

چطور میتواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژستهای الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلیهای دیگر آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.

یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.

او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچوقت نبوده. او نتیجهی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بیوقفه میساختمش.

درحالی که آزمایش واکسن کرونا امیدوارکننده بهنظر میرسد و بنبست سیاسی افغانستان بر سر ریاستجمهوری قدری فروکش کرده، باید دید که آیا باز هم یک تلاش جهانی میتواند بیماریِ جدیدی را در افغانستان ریشهکن کند یا خیر.

درست در عقب سلطنتی که شکست خورد، رودخانهی کوچکِ قشنگی در جریان بود. جویباری شفاف و دوستداشتنی، که شمار زیادی از ماهیان در آن زیست داشتند.

با صدای زنگِ درِ خانه چشمهایم را باز میکنم. البته دیشب نخوابیدهام. شب قبلش هم همینطور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمیخواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در میروم.

در کشورِ ما، قبل از سقوطِ دیکتاتور، تمامِ بدیهای جهان را به او و خانوادهاش نسبت میدادند؛ بعدها، درکِ این مطلب آسان شد که در قطارِ شوربختیای که از قرنها پیش در حالِ حرکت است، خانواده و دارودستهی دیکتاتور صرفاً یک آفتِ اضافی هستند.

اوضاع خراب بود. یک ماه و نیم تنها خودم را در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتیام دو هفتهای میشد که به فاضلابهای شهر پیوسته بود. شرایط قهوه کمی قابل تحمل بود.