دسر شکلاتی

از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همهی کارگران، همانهایی که از محلههای خیلی دور با اتوبوسهای قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند و بچههایشان، آنهایی که بچههایشان را…
درخت خرمالو

سالها پیش صدایم کردی. گفتی که میخواهی درخت خرمالویی در حیاط خانه بکاریم. من تندی دویدم. لبخندی گشاده تا بناگوش تحویلت دادم و با آن صدای بچهگانه گفتم که میخواهم کمکت کنم.