فراموشی

دختر چشمانش را باز کرد فهمید که نمیتواند چیزی به یاد آورد. حافظهاش را بهکلی از دستداده بود. حتی نام خودش را هم فراموش کرده بود. برهنه بود و وسط بیابانی بی آب و علف روی جادهای سنگی دراز کشیده بود. خورشید پوست تنش را خشک کرده بود و قلوهسنگهای تیز و سوزان درون گوشت تنش فرومیرفتند. حس غریبی داشت.
یک جفت چشم نو

دیواری میان همه ما و زیباییهای زندگی وجود دارد که بر روی این دیوار بلند و به ظاهر یکدست چند روزنه به ضخامت یک تار مو قرار گرفته است که میتوان از این روزنه نازک به تمام این زیباییها رسید. عبور از همچین روزنهای مشکل است ولی غیر ممکن نیست. میپرسید از کجا میدانم؟