برف دزد
[ترجمه آزاده هاشمیان] . پدرم بیآنکه از خواب بیدار شود، رفت. برف میآمد. شبح گوزنی بین درختان سرگردان بود. مادر در آن صبح زمستانی تلفن کرد. گفت رفته، انگار که گم شده باشد. شصت و نه سالش بود، هنوز تر و فرز بود، رانندۀ وانت یدککش که دورتادورِ ناحیه میگشت تا زنانی مثل من را […]