در خوابم، ماهی من پرواز میکند
ترسم از ماهی مرده وقتی شروع شد که توی یکی از دید و بازدید های عید، پسر بچه مهمانمان از غفلت بقیه استفاده کرد و رفت سر وقت ماهی. نشسته بودم به کتاب خواندن که آمد توی چارچوب در و چیزی را مقابلم گرفت. یک ماهی سرخ درخشان که سنجاق قفلی بزرگی توی شکمش فرو رفته بود.
چالهی زیر درخت
بالاخره کشتمش. نمیخواستم با جسم علیل بزرگ شود و یک عمر سرکوفتم باشد. خیلی با خودم فکر کردم. بچه نداشتن بهتر از بچهی علیل داشتن است. این بهترین کاری بود که میشد برایش کرد. صدایش هنوز توی گوشم میپیچد. گریه میکند. هیچ وقت نمیخوابد . همیشه شیر میخواهد. وقتی پستانهایم را میمکد رگهاش تا ته دهانش […]