دوازده روز از زندگی یک دیوانه
واقعیت این است، من او را نمیشناختم. حالا هم نمیشناسم. اصلن مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب و کارش هم نگفت. بیهویت و مجهول آمد و نمیدانم چه شد که رفت و کجا رفت. آنچه از او مانده بود، تلی خنزر پنزر بود که زاید و بیمصرف […]
رک و پوست کنده
راننده فكر ميكند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تختهش كمه»، میگوید و همین طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن میكند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون میکشد و به خيابان ميبرد. باز فكر ميكند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده
دو روی یک شب
تیمسار گیلاس را پر میکند و تُنگ را میگذارد در قفسه. میرود رو در روی کَل. انگشت میگذارد بر شاخ کل و دست میکشد تا زیر پوزهاش. دو قدم پس میرود. نگاه میکند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه میکند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر میدارد و میاندازد گل شانه. میآید پای صندلی…