پنجضلعی

چند بار به شیشهی در بالکن ضربه کوبید، میخواست بگوید شلنگ آب را سر بده سمت گلدانهای این سوی ایوان، تا آب بگیرند و خاکشان تر شود . اما دختر تازهبالغ همسایه صدای او را نمیشنید.
دستهای درون

پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاهتر بود. این را همه میدانستند. وقتی به مدرسهاش سرمیزد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش میآمد احساس میکرد همکلاسیها به او و پدرش جور دیگری نگاه میکنند.