دستانداز

دوباره تویِ سوپ، یک دست پخته شده پیدا میکنم. از پشت قاشق، سفت است. باز هم خوب نپخته است. جوری که نفهمد گوشهیِ بشقابم قایمش میکنم. همین که میبیند اشتهایم خوب است بلند میشود میرود توی آشپزخانه تا دوباره برایم سوپ بریزد. سوپ با دست پخته شدهیِ آبدار.
مردهبازی

بالأخره پیرزن تست بارداری خانگی را از شیشه خالی مربا که تا نیمه پر از ادرار بود بیرون آورد. با دست لرزان چند مشت، آب سرد، محکم به صورتش کوبید و به تصویر چروکیدهاش در آینه نگاه کرد. عرق از پیشانی صاف آینه سرازیر شده بود. همه چیز درست بود جز آن که پیرزن باردار بود.
انقراض آدمها

دکتر ادوارد بدون هیچ نشانهای در آزمایشگاهش که مثل باغ وحش شلوغ بود، غیب شده بود و با وجود تدابیر شدید امنیتی سازمان و بررسی آنچه دوربینها دیده بودند، روز بعد هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشده بود. جز این فرضیه عجیب که لاکپشتها دکتر ادوارد را قورت دادهاند! هرچند که نه در عکسبرداریهای داخلی و نه در مدفوع لاک پشتها هیچ اثری از دکتر ادوارد پیدا نشده بود.
سندروم چهل سالگی

سعید برای اولین بار در زندگی اش مشروب خورده بود و تا دو ساعت پیش به حدی نوشیده بود که اگر یک نخ سیگار به او تعارف میکردند مثل یک پیت نفت در جا میترکید. ولی در راه خانهای که ابداً راحت پیدایش نکرده بود چند بار محتویات نجس معدهاش را بالا میآورد، زیر یک بید مجنون سرپایی ادرار میکند و سرش را زیر آب سرد میگیرد تا شاید چند قدم بیشتر روی پاهایش بند شود.
سرباز سربازکش
مثل غروب پاییز یک روز خدمت، رسول بند پوتینش را که ۱۷ ماه و پنج روز، پا درون کفشش کرده است گره ای کور میزند. رسول بازدیده، سرباز یگان حفاظت زندان مشهد تنها بازمانده ای از اوست که با سر تاس و صورت آفتاب سوخته، شانه به شانه صدها بازمانده دیگر در مقابل آنها که کلاه بر سر گذاشته اند، خبردار میایستد. ساعت ۶ بعدازظهر و دقیقا اگر بخواهید ساعت ۱۷۵۸ همان روز، رسول بعد از جواب دادن به سؤالات همیشه تکراری افسر نگهبان از در دژبانی داخل شد و ۲۴ ساعت بعد کثیف و عرق کرده از در پشتی زندان بیرون ریخته شد.