از خوابی که نمیپرم

حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم اما میرسیم به سکوت. انقدر ادامه مییابد که هیچ صدایی نمیماند. نه صدای تلویزیونی، نه سرودی، نه ترانهای و نه حتی فریادی. هی بغض میآید و میرود. بعد هم بغض میترکد و آب، معابر را میگیرد. بعد آب بالا میآید از سرمان میگذرد. فرو میرویم در آن. دنیا تاریک میشود آب راه نفسم را میبندد و بیدار میشوم.