ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستان جنگ

گردنه‌گیر

۱ قوماندان فولاد با نوک ناخن‌هایش، آهسته آهسته چرس را ریزه می‌کرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایه‌ی درخت توت از آفتاب می‌پوشاندش. کله‌اش

پایان داستان

گفت مظاهر هم مُرد. مدت زمان زیادی می‌گذشت از جنگ. همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود. ما ده نفر بودیم و

کاریز

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

لبخند پیروزی

عقربک ارتفاع‌سنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان می‌داد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشان‌دهنده ارتفاع حقیقی از

خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاه‌شان هنوز از گریس کمپانی سازنده‌ آن چرب بود و قنداق‌های

وهم زرد

وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب صدا دادند، باران شروع کرد باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش. همان زمان بود نوشتم داستان زرد. چه مایۀ آغازی!

معمای شبیخون قندهار

جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر می‌شود. به سرعت دور می‌خورد و این کارش باعث می‌شود که آرنجش بخورد به

خون آمریکایی

گل‌علم اصرار می‌کرد که خون امریکایی‌ها سبز است. می‌گفت برادرش به او جسد یک سرباز امریکایی را که کشته بود، نشان داده و او،‌ یعنی گل‌علم، به چشم‌های خودش دیده بود که خونش سبز بوده. «کل جانش غرق در خون سبز بود. رویش، سینه‌اش، دستهایش، کل کالایش، سبز شده بود. بخدا اگه دروغ بگویم!» ولی ما می‌دانستیم که گل‌علم بعضی وقتها دروغ می‌گفت.