یک سوال که بر لبها مانده و بعدها تبدیل به گلایه بیخوابی میشود؛ شبیه فیلم روشناییهای شهر چارلی چاپلین و یا تاریکخانه صادق هدایت که چرا انسان شب را برای خواب و روز را برای فعّالیت انتخاب کرده است.
باد موذی و سمج زیر پوست لطیف بیتابی میکند و خودش را به باسن میرساند تا دیوار صوتی کلاس را در هم بکوبد، اما با فرمانی که از مغز صادر میشود، عقب کشیده میشود، تا در مکانی امن رها شود.
همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده میکردند چروکهای زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانیشان پنهان نمیشدند.