مگسها
خسته و خرد مثل سگی که درون کیسه انداختهاند و حسابی با چوب زدهاند تا استخوانهایش له و برای پخت غذایی مخصوص آماده شود بر روی تخت افتادهام. نور خورشید از میان شیارهای پرده فلزی، برش خرده و تکهتکه بر روی زمین و دیوار اتاق پاشیده است، رطوبت سرد از لای درزهای پنجره پوسیده درون […]
صدوچهار
پاییز ۵۹ شش ماه از سربازی ام میگذشت، خدمتی که قرار بود در شهربانی باشد و با جا ماندن یک پرونده در بلبشوی اول انقلاب سر از زندان قصر درآورد و من شدم کادری زندان. روزی که امریه به دستم رسید پشتم لرزید، پشت آقاجان لرزید، پشت مادر لرزید و اشک ریخت، نه اینکه بچهننه […]
ظهیرالدوله
بهمنماه آن سال سختترین سرمایی بود که تابهحال دیده بودم، هر شب تا صبح گولهگوله برف میبارید و دم صبحم زمین یخ میزد، تازه ماشینمو تحویل گرفته بودم و به توصیه یکی از دوستام زده بودم تو خط مسافرای مهرآباد، بیشتر وقتا سر ظهر که میدونستم بقیه رانندهها حوصله ندارن بیان فرودگاه میومدم تا هم […]
S.D
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق بر روی کاشی های سفید، که با وسواس تمیز شده بودند انعکاس پیدا میکرد. در وسط اتاق درست در وسط اتاق جایی به فاصلهی هشت قدم از هر دیوار که […]