نارنجی

من عادت دارم که به آدمها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدمها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده میکنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را میدهد زیر شالش و النگویش سُر میخورد و تا وسطهای ساقش میرود.
سگ سیاه کوچک

چشمانم هنوز بسته است که صدای بچهها از من دورتر میشود. نمیفهمم یک ظرف بستنی را از ویلا آوردن سه نفر آدم گنده میخواهد چه کار!؟ تنم از تنهایی در ساحل ترسیده و کمی عرق کرده و صدای موجهای خزر ، دارد تاریکی پشت پلکهایم را با یک عالمه تصویر تزیین میکند. تصویرهایی که هیچ یک را زندگی نکردهام اما خوب میشناسمشان.