زندگی حشرات: «آغاز»
پسر فکر کرد: اگر عمیقتر دستانم را فرو کنم، چه میشود؟ بعد با تمام نیرو دستهایش را داخل گُه فرو برد. کره به پیش لغزید، پاهای پسرک از زمین کنده شدند، و قلبش جا ماند، گویی نخستینبار حرکت «آفتاب» را در گازکها انجام داده باشد. او بالا پرواز کرد، برای لحظهیی، چون آفتاب سر چاشت متوقف شد و بعد با کرهی گٌهی که رخ دیگرش جانب بتون خم میشد، پایین لغزید. او در حالیکه میافتاد، فهمید که کره اینک بر روی او خواهد افتاد و او را له خواهد کرد. او حتا نتوانست سراسیمه شود. تاریکی چیره شد و هنگامی که پسر به خود آمد، همان کرهی گهی، که لحظهیی پیش او را روی بتون فرش کرده بود، بالا میبردش.
روزنامه
ساتوکو از این متعجب نشد که شوهرش با چه راحتی، درست مثل یک غیبت معمولی، در مورد صحنهی وحشتناکی که دیشب در خانهی شان اتفاق افتاده بود، صحبت میکرد. فقط برای لحظهای چشمهایش را بست تا این طوری صحنهی آن زایمانِ روح آزار از پیش چشمهایش دور شود. یگانه چیزی که در ذهنش جلوه مییافت، نوزادی بود که او را لای چند برگ روزنامهی خونآلود، میان تودهی انباشتهی روزنامهها، پیچانده بودند و بر فرش رها کرده بودند. شوهر این چیزها را ندیده بود.