دوخته بر خاک

نمیدانم آدمیزاد بود، جن بود، پری بود… آنطور که با آن چشمهاش زل زده بود توی چشمهام… چه رنگی بود چشمهاش؟ رنگ داشت اصلاً؟ ها، داشت. مگر میشود چشم بدون رنگ؟ ولی یک رنگ عجیبی داشت. یک رنگ خوبِ ملایمِ وحشیِ کشندهی عشقی داشت… چه میگویم من؟ خُل شدهام دارم دریوری میبافم. اما نه. حالم […]