
و کابل رفتم که ببوسمش
ده سال از عروسیاش میگذشت و شش تا طفل داشت. البته فقط چهار تای اول مال او و حسن بودند؛ دو تای آخر پدرهایشان معلوم نبودند. یکی از آن دو، یک پسر موفرفری زردرنگ بود…

ده سال از عروسیاش میگذشت و شش تا طفل داشت. البته فقط چهار تای اول مال او و حسن بودند؛ دو تای آخر پدرهایشان معلوم نبودند. یکی از آن دو، یک پسر موفرفری زردرنگ بود…

دایان چشمهایش را بسته بود. دنیا را از پشت پلکهای بسته تماشا میکرد. او اکنون چیزی از مناظر دور و برش را نمیدید اما زیباترین مناظر زندگی را تماشا میکرد. گرمی دو صورت تمامناشدنی بود…

شمال سردی آهسته آهسته میوزید و پرچم روی دیوار را آرام میلرزاند. اگر تازه واردی آن شب آنجا بود و از وجود پرچم خبری نداشت بیشک گمان میکرد یکی از جاسوسهای طالبان روی دیوار ایستاده…

از وقتی نقد و نظرها زیاد شده است، چندینبار در روز جلوی آیینه میایستم و با وسواس بیمارگونه خود را در آن تماشا میکنم. آیینهای که به دیوار اتاقم نصب شده، قدری کوچک است؛ تنها میتواند صورتم را نشان بدهد.

خدا روز نادیده را روز ندهد و پای ترقیده موزه! به همین زودی از یادش رفته حاجی صاحب او را به اعتبار من در این دکان به کار گرفته، حالا دلش هست که جای مرا پشت دخل بگیرد!

سه مبارز، که در یکروز همزمان متولد شده بودند. یکی فرزند نخست خانوادهاش، دیگری فرزند دوم و آن یکی دیگر بعد از انتظار بیست سال در کوچه گلی و تاریک، نزدیک به قبرستان دستهجمعی مشهور به «پولیگون» پا به هستی گذاشتند.

فرحناز در محلهای فقیرنشین در «ورس»، در کوچهای تنگ و تاریک و باریک، در اتاقی محقر و نمور درمیان خانوادهای تهیدست و پرجمعیت چشم به جهان گشود. پدر و مادر او منتظر یک پسر بودند ولی در کمال ناباوری فرحناز پا به هستی گذاشت.

ناخودآگاه اینکار را انجام دادم. رویم، یا بهتر بگوییم، روی گور و در آن دخمه، پارچهای سیاه کشیده بودند. دوباره صدا را شنیدم که گفت: «محکمتر تکان بده!»

در مبارزات سخت «بامیان»، او و چند تن از یارانش به اسارت مزدوران درآمدند. مهماز قهرمانانه در برابر شکنجههای سخت و طاقتفرسا ایستادگی کرد و مرگ را بر زندگی تحت ستم ترجیح داد. مهماز شاهد شکنجههای غیرانسانی جلادان روزگار بود.

اینجا دهکده «سوخته قول تخت» از ولایت «بامیان» است که در غرب «بامیان» واقع شده است. زندگی روستائیان بسیاری اینجا در فقر و بینوائی میگذارد.

در کوچه که قدم میگذارد صدای گنگی در گوشش طنین میاندازد. انگار در و دیوار از او میخواهند امروز را بیخیال رفتن شود. ولی او شوق درس دارد و هوای رفتن به دانشگاه را. از خیابانها که میگذرد رنگ و بوی شهر جلوهی دیگر میدهد.

تهماندهی چای را سر میکشد و چیزی نمیگوید. دَمی با پیالهاش بازی میکند و دنباله میدهد: امروز شنیدم که وحید هم ناچار شده است. سرم را تکان میدهم و میگویم: انگار کمکم به ذات اصلی خود برمیگردیم. توجه میکنی؟