ماهیای که آدم شد
اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم میکردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظهای که میخواست، میتواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را میداشتند.
نشانی
از همان روزهای بچگی میدانستم یک جای کارمیلنگد؛ از همان وقتی که پدر و مادر اصرار داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهرم به من می گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجایشان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی بین خودم و پدر و مادر و خواهر هم حس نمی کردم دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.
تک دختر
شعلههای آتش که خاموش شد، پیکر بی جان و سوختهام را روی خاک یافتم. دوست داشتم همه چیز اینقدر ساده نمیبود. اینقدر زود تمام نمیشد. دوست داشتم فرصتی میبود برای اینکه کمی دیرتر میمردم. یادم نیست چگونه مردم. باید از یک جایی مردنم را مرور کنم. سوزش پوست صورتم زمان را به عقب میکشد.
کلبهی میانِ درّه
زمین، گِلآلود بود. مرد، به سختی گام برمیداشت. باران، با خشونت، لباسهایش را که به تنش چسپیده بودند، میشست. به کلبهها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید. پاسخی نیامد. محکمتر کوبید. شیهۀ ترسآلودِ اسپی، از کلبۀ پهلویی، شنیده شد.
مسافر و مرد هندی
وقتی از اتاق هتل به پشت بام آن، روی چوکی ها چیده شده ی گرد میز رستورانت رفتم و میان آن همه گل هایی که میان برگ های روی دیوار و داخل گلدانی ها بزرگ سنگی جاسازی شده بود، نشستم و داشتم به آدم هایی که میان فضای نیمه تاریک و روشن آن جا گرد میز ها را پُر کرده بودند نگاه میکردم، آمد.
یک روز عادی

یادت نیست؟ همان که میآمد کنار دیوار خانهیمان و از بامداد تا نیمهروز و بیگاهها جایاش همانجا پایاش مصنوعی را درمیآورد و زیر تنها درخت کوچه مینشست. میگفت که طالبان قطعاش کردند. اگرچه نگاه اول گمان میکردی که خودش طالب است. همیشه دستاری بهسر داشت. رویی خشک و آفتاب سوخته و ریشی داشت که گهگاهی کوتاه میکرد.
بوی مرگ
در نور سپید صبح نعش طاق باز افتاده داخل چاله را میبیند و با تمام توان سعی میکند آن را بیرون بکشد. دستهای جسد را میگیرد و به سمت بالا میکشدش. دستها از دستش میلغزند و نعش به درون چاله برمیگردد. به دستهای درمانده و خیسش خیر میشود. رنگ سرخ خون در نور صبح به کبودی میزند. تناش میلرزد؛
یک، دو، سه ویتنام دیگر
آن جا وقتی وارد خانه شدیم… تو بیرون خانه بودی، همان شبی که من و آستر همین که وارد خانه شدیم، دستهای آن مرد را بستیم، بعد ناگهان از پشت پرده کسی به سوی ما دوید. نمی دانستم چه باید بکنم. ترسیده بودم. واقعن ترسیده بودم. شاید پدرم هم ترسیده بود.
تکهای از زمان
پیاله چای را میان دست هایت میچرخانی، گرمایش را با تمام وجود حس میکنی و بعد بدون آن که متوجه باشی به لب هایت نزدیک میکنی، گرمای چای اکنون میان دهنت است، زبانت گرم میشود و وقتی از گلو پایین میرود لحظه ی بعد تمام گرمای آن را در وجودت احساس میکنی.
رک و پوست کنده
راننده فكر ميكند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تختهش كمه»، میگوید و همین طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن میكند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون میکشد و به خيابان ميبرد. باز فكر ميكند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده
سَر در مِه
دو سه روزی است رسیدهام. همان روز اول جایت را خالی کردم. اگر آن امتحانهای لعنتیات میگذاشت بیایی. دوست داشتم تو هم میبودی و مناظر را می دیدی. آخرتِ منظره است. مثل بهشت میماند اینجا. به قول تو ویو دارد. روز اول به هزار زحمت اینجا را پیدا کردم. تا آبشار آبپری نشانهها درست بود. سر راست رسیدم.
زیبای خفته در زیر خاک
باستانشناس روزهاي درازي را روي تپه، در ميان خاك ها، سپري كرده بود. با تلاش خستهگي ناپذير كاوش میكرد. ميخواست گذشتهای را كه در زير خاك مدفون شده بود، زنده سازد. میخواست از زير خروارهاي خاك، شهری كهن را پيدا كند – شهري كه وصف آن در كتابهاي كهن آمده بود.