آواز رنگي
فکر کنم اين انباره ضمير ناخودآگاه آدمي، انباره هاي ديگري دارد که پنهانتر است. انبارههاي تو در تو و هزارپيچ. نميدانم آن روز آن شعر از کجاي ضمير ناخودآگاه من خودش را نشان داد. از کدام دالانش. اصلاً من آن شعر را کجا و کي ياد گرفته بودم و حفظ کرده بودم؟ نميشود فقط جعبه مداد رنگي را مقصر دانست که مرا از خود بي خود کرده بود.
شهاب سنگ
این بیست و هفتمین مردهایست که از صبح تا حالا شستهایم .هنوز ده دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازهی دیگر هم در نوبت باقیست. بعد از آن سالهای رکود و بیکاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگیام بوده است. حساب بانکیام تا خرخره پر شده.
وسواس
هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد؛ شقیقهها را اندکی فشرد و بعد ابروها را در هم کشید و چند مرتبه شیطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود. اکنون به یادش میآمد که وقتی خواسته بود غسل کند، یادش رفته بود استبرا کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.
و ناگهان کسی در میزند
مرد ریشداری که روی کَوچ اتاق نشیمن من نشسته بود با تحکم میگوید: «حالا یک داستان تعریف کن.» باید عرض کنم که چنین وضعیتی هر چیز میتواند باشد، به جز یک وضعیتی خوشایند. من داستان مینویسم تعریف نمیکنم، و حتی اگر میتوانستم، داستان چیزی نیست که به دستور کسی بشود تعریف کرد.
سفر
مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بیاهمیتترین چیز در این کرهی خاکی بود، با بیمیلیای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بیخانواده است، وارسی کرد و به موبایلش خیره شد. ساعت ربع کم ده را نشان میداد. صدایی در گوشش طنین انداخت: «برای رسیدن به موقع باید زودتر حرکت کنیم.»
یک بار در زندگی
قبلا دیده بودمت، بیشتر از آنچه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگیام را از شبی به یاد میآورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه میخواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسرهایی که پدر و مادر من و دوستانشان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.
باغ
من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده میشود و نی گیاهی. تا چشم کار میکند، زمین خشک است و بویِ تنهایی. پشتِ سرم، تپه یی قرار دارد. تپه هم خشک و بی آب و علف است. زمستان ها، همه جا را برف میپوشاند. باد سردی میوزد و خنک بیداد میکند.
چالهی زیر درخت
بالاخره کشتمش. نمیخواستم با جسم علیل بزرگ شود و یک عمر سرکوفتم باشد. خیلی با خودم فکر کردم. بچه نداشتن بهتر از بچهی علیل داشتن است. این بهترین کاری بود که میشد برایش کرد. صدایش هنوز توی گوشم میپیچد. گریه میکند. هیچ وقت نمیخوابد . همیشه شیر میخواهد. وقتی پستانهایم را میمکد رگهاش تا ته دهانش […]
پامیرجان

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـهی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان میآمدند. چه بهتر که محترمانه خبر میشدند و نان هم مـیخوردنـد. همسـایههـا همه جمع میشدند و دیگهای بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا میگذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـیرفـت، بـا کفگیرهای نو غذاها را شور میدادند.
روایتی باران را…
میدان مصلای بلخ انباشته از پیچ پیچ مردمی بود که بر دار زدن حسنک را ناحق میدانستند و بوسهل را از سبب انتقام گیریهایش میکوفتند. حسنک سبک و آهسته بر جمع مردم گام بر میداشت. لبهایش میجنبید و گوشهایش چیزی را نمیشنید. چشمان نیمه بازش از گرده حلقه دار بر مردمی افتاد که دور او حلقه زده بودند
رباب داري و ربابه نه!
كسي نميدانست. خنده هاي گريه آلود و گريه هاي خنده آلودش ذهن همه را تبديل به سواليهي بزرگ نموده بود. او در دنياي خود غرق بود. حسّ مبهمي مرا به كنجكاوي واميداشت. حركاتش را ميپاييدم و به هر جامينشست، مينشستم. او لب لبك ميزد، ميخنديد، گريه ميكرد، رباب ميزد و ميخواند…
برگهای پاییزی
به گمانم خودش هم دوست داشت که من در این ارکستر شرکت کنم. میگفت، «ممکن است نخستوزیر از کارتان خوشش بیاید و جایزهای چیزی به شما بدهد.» شاید پس از آن هم میتوانست پیش دوستان و افراد خانواده و قوموخویش باافتخار سرش را بالا بگیرد و بگوید، «از پیتر خواستهاند برای نخستوزیر ترومپت بزند.»