رنگ مو

جوانک یک ردیف رنگ مو روبرویم می‌چیند روی رف ویترین و یک بند و بی وقفه توضیح می‌دهد: «خودتون که بهتر از همه می‌دونین ، اول از همه رنگ موی آلمانی تو دنیا حرف اول رو می‌زنه خانم. بعدش فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی تو بورسن. ایگرا با فرمول جدید و آسیب دیدگی حداقلی، بازار دنیا رو گرفته. دوامش عالیه . موهاتونم تو ده دقیقه رنگ می‌گیره. حالا چه رنگی می‌خواین؟»

نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.

خوابگاه ابر‌های سیاه

من می‌روم. شاید منظور خدا از حرکت و برکت نماز شکرانه خواندن برای باران نباشد. می‌روم باران بیاورم. می‌روم بر فراز کوه‌ها. ابر‌ها را می‌آورم و روی آسمان ده گل‌میخ می‌کنم. دیگر نمی‌خواهم مسوول مرگ جو بته‌های نورس باشم و تشنگی سبزه‌ها. من می‌روم ابر‌ها را بیاورم و بند شان کنم. تا دل تنگ شوند و ببارند. تا زمین سیراب شود. سبزه‌ها برویند. گاو‌ها دوباره بخندند و خرها بچرند و بد مستی کنند. من می‌روم باران بیاروم.

خانم ف زن خوشبختی‌ست

خانم ف زن خوشبختی است. این را همه می‌گویند. مادر خانم ف هر صبح شنبه برای دخترش اسفند دود می‌کند و از ته دل می‌گوید «تا بترکد چشم حسود.» مادر خانم ف معتقد است دود کردن اسفند صبح روزهای شنبه نگونش بیشتر است. خانم ف بیست و پنج سال است با آقای ف ازدواج کرده. آقای ف مرد خوبی‌ است. این را همه می‌گویند.

عشق سمسا

وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. مدتی طول کشید تا چشم‌هایش به نور ضعیف عادت کرد.

باز عید و یادمان نگار یمنی

از جمله درد‌های بی‌درمان بی‌بی‌ مهری، یکی هم گرفتن آرامش از دیگران است. این مرض ماهی چند بار به اوج خود می‌رسد. واقعه طوری است که بی‌بی از صدا یا اداهای یک آوازخوان خوشش می‌آید. این هفته مثلا نوبت به جناب میر مفتون رسیده است. با آن حال کردن‌های عشقی‌اش حین خواندن و هزار البته دندان‌های کج پُست‌مدرن‌اش که دل بی‌بی را تا آن طرف بدخشان می‌برد. اذان صبح، هنوز چشمان بی‌صاحب بی‌بی باز نشده، گوشکی‌ها را در گوش‌اش می‌گذارد و میر صاحب شروع به خواندن می‌کند تا اذان خفتن.

خواجه ترازودار

بهار بود و هوا سرشار از طراوت. زمین سبز و آسمان آبی. آب های جاری از چهار سو سکوت را تبدیل به سرود می نمود. بعبع گوسفندان و هی هی چوپانان از هر کرانه به گوش می رسید. درّه ها لبالب از خنده ی کبک بود. جست و خیز آهوان سینه ها را تهی از آه نموده بود. «میفروش» با تمام مستی راز هستی را به تماشا می‌گذاشت.

تاریخ وارونه

چراغ دستی را روی قفل‌های دکان‌ها می‌تاباند، بعد با دست آن‌ها را می‌کشید تا مطمئن شود که قفل است. تا آخرین قفل ادامه داد و بعد آرام آرام به سمت بالای جاده حرکت کرد. صدای خوردن چوب دستی و روشنایی چراغ با گام‌هایی که آرام آرام به زمین تماس می‌گیرد تمام حادثه‌ی شب بود.

برگ چهارم

روی زمین می‌نشینم و پشتم را به رادیاتور می‌چسپاندم. کجا هستم؟ به درستی نمی‌دانم. به مغزم فشارمی‌آورم؛ از کار افتاده است. شاید هم من، به آن نمی‌اندیشم! بلند می‌شوم. در امتداد راهروی بیمارستان به راه می‌افتم. سردل ندارم. پراکندگی باور نگرانیِ همیشه‌گیِ من بود. نگرانی که تا این دَمهای پایانی هم از من جدا نمی‌شود.

در خوابم، ماهی‌‌ من‌ پرواز می‌کند

ترسم از ماهی مرده وقتی شروع شد که توی یکی از دید و بازدید های عید، پسر بچه مهمانمان از غفلت بقیه استفاده کرد و رفت سر وقت ماهی. نشسته بودم به کتاب خواندن که آمد توی چارچوب در و چیزی را مقابلم گرفت. یک ماهی سرخ درخشان که سنجاق قفلی بزرگی توی شکمش فرو رفته بود.

آجی دخیلت، آسمون رُمبید

«شوهر؟! کدوم شوهر آجی؟» این آجی گفتنش عذابم بود. مگه نه این که تو همین خونه دنیا اومده؟ مگه نه این که دوساله بود مادرش مرد و مادرم بزرگش کرد؟ مگه نه این که دوست و آشنامون یکی بودند؟ پس این آجی و دخیلت از کجا اومدن؟ گیریم که مادر مرحومش، بلقیس خانوم خرمشهری هم بود.

مثلث

عاشق کار کردن با مردهای احمق‌ام. مخصوصا این کار، مخصوصا این احمق. چشم هایش شبیه مثلث است؛ مثلث هایی با قاعده پهن و ساق‌های کوتاه. عیناً مثل ابروهایش. از حُمق ذاتی‌ای که ته چشم های مثلثی‌اش است، همان‌قدر خوشم می‌آید که از فرزی‌اش.