فیسبوک و قبر کارمل
این روزها البته اینکه ببینی مردم پیش روی لوگوی فیسبوک قطار ایستادهاند و عکس میگیرند، یک گپ عادی است. دَم صبح که بطرف محل کار میراندم، هنوز بسیار وقت میبود و مردم زیادی آنجا نبودند. اما عصرها زمانی که دوباره بخانه برمیگشتم، همیشه جمعیت بزرگی را میدیدم که جلوی لوگوی فیسبوک صف کشیدهاند و با ذوق شوق از همدیگر عکس میگیرند.
دستمال سفید صبرگل
دستی دور سینهاش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمیتوانست. صدایی از گلویش خارج نمیشد. خودش را در محاصرۀ دو دست میدید. هوا تاریک شده بود و نور کمرنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود.
کفاره
درست روی پلههای کنیسه چشم در چشمش این را گفت. همان لحظهای که از کنیسه خارج شدند و حتی پیش از آن مرد فرصت آن را پیدا کند که عرقچین یارمولک خود را از سر بردارد و در جیبش بگذارد. زن دست خود را از دست مرد خطا داد و به او گفت که یک حیوان است؛ گفت که دیگر هرگز نباید آنطور با او حرف بزند و از کنیسه بکشدش بیرون انگار که مالکش باشد.
پارههای انتحار
دمِ بیگاه بود و گرمگرمِ بعدازظهر خزانی جای خودش را به هوایِ خُنُک شام میداد که ریشسفیدهای قوم به خانهمان آمدند. ریشسفیدها که آمدند من کنج آشپزخانه خزیدم. دلشاد و خندان چای دم میکردم و میوه خشک مابین ظرف میگذاشتم. «من باید بهترین پذیرایی را از مهمانها کنم» این را گفتم و خندیدم. چای که دم شد، گفتم:«مادر چای را من ببرم؟»
مادرم ماهمنیر را مجسمه کشت
ماهمنیر نباید مجسمه را میشکست. دیشب وقتی وارد خانه شدم دیدم آماده، منتظر ایستاده. مجسمه را گرفته بود بالای سرش. زل زده بود به من . با قدرت کلهی زن را کوبید به زمین. مجسمه روی سرامیکهای هال متلاشی شد. چهرهی خونین زن را دیدم که با چشمهای وق زده من را نگاه میکرد. مادر بلند بلند خندید.
حالت را حس میکنم
از حیاط سازمان عبور میکنم. به در بزرگ و شیشه ای ساختمان میرسم. به تصویر خودم که روی شیشه افتاده نگاه میکنم. قسمتی از موهایم از مقنعه بیرون زده است. مقنعه را میکشم جلوتر و موها رو با دست میبرم زیر آن. وارد ساختمان اصلی میشوم. تابلوی اطلاعات را روی باجه ای میبینم. جلوی باجه […]
خان نمبر یَک
روبروی اسباب شیطان ایستادهام. الله پاک مرا از شرم ترک این دنیای فانی در حال جنابت نجات داد. دیشب وسوسه وادارم کرد که با پنبهگل جماع کنم و تنبلی نماند که بلافاصله بعد از آن غسل بگیرم. با همان تن ناپاک به خواب رفتم ولی حالا وعده میکنم که دیگر این گناه کبیره را تکرار نخواهم کرد.
ده لو خشگله
بیست و نه سال بعد از روزی که فهمید به پایان خط رسیده است، هنوز خودکشی نکرده بود. روی کاناپهی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با موهای بیرون زدهی شکمش از لبهی زیرپوشبازی میکرد و چیپس کم نمک میخورد. بعد ازظهر جشن تولد دخترشان بود و زنش داشت توی آشپزخانه سالاد اولویه درست میکرد. یکی از شبکههای منفی شانزده فیلم وحشتناکی نشان میداد. دست وپای مرد لختی را بسته و در اتاقی نیمه تاریک از سقف آویزان کرده بودند.
ماز
آقا مجتبی، فرچهی آخر را که به کفشهاش کشید، بادی به غبغب انداخت و گفت من میگم بلند شید ببرمتون هایپر اِستار رو ببینید. پاشید حاضر شید. و بعد رو کرد به زنش و گفت شما هم حاضر شو ستاره جان. ستاره لیوانِ توی دستش را آبکشی کرد و گفت چطور یهو؟ الان سر ظهره، […]
کلاه سیاه نخی
سه سال دارو خورد و شناخت درمانی کرد، نشد، دارو را نخورد و نشد، شناخت درمانی را رها کرد و نشد، میخواست راههای آرام شدنش را خودش کشف کند، نشد، ورزش کرد، رها کرد، خانه ماند، بیرون رفت، دوست پیدا کرد، ول کرد، یکی دوبار مهمانی رفت، نرفت، تصمیم میگرفت بیرون بزند، لباس میپوشید، در میآورد، همراهیاش که میکردم آب شدندش را میدیدم، خیس عرق شدنش را،گاهی از حد اضطراب راه رفتن در شلوغی برایش ناممکن بود، میگفتند فوبی فضای باز دارد.
همه خرس
پسته محاصره بود؛ زمین سخت و آسمان دور، مرگ از چهار سو در پرواز، دیپوی مهمات خالی، مجاهدین پشت دروازه قلعه سنگر گرفتهاند، پستههای اطراف هم که یا سلام تسلیمی زدند و یا پرخچههایشان باد شد. امید رسیدن کمک از ولسوالی صفر است و مرگ پیشت دیوار قلعه در کمین. اینها روحیه سربازها را بشدت ضعیف کرده، ولی عزم تورن جزم بود. میگفت: «یا وطن یا کفن! هرگز با این اشرار در یک راه نخواهم رفت.»
هنوز در برزخ
با مشت محکم به میز میکوبم و سپس همان مشت را محکممحکم به سر-و-رویام میکوبم. باز میکوبم و همچنان دنباله میدهم تا درد برایام بیمعنا میشود. نمیدانم، بهراستی که نمیدانم، چه کنم. بیچاره و درمانده به دید میرسم. روی چوکی مینشینم و باز محکم روی میز میکوبم. دیوانهوار سرم را تکان میدهم. این حس عجیبیست. من هرگاه نیاز به خالی کردن عقدههایم دارم، همین کارها را میکنم. خو گرفتهام با این مشتها.