خانه در تاریکی
استکان خالی را گذاشت توی نعلبکی وبردشان آشپزخانه. وقتی برگشت، جعبۀ دستمال کاغذی را به جلو هل داد، نشست کنار پیرزن و تکیهاش را آرام آرام داد به پشتی و شروع کرد: «رفته بودم قبرستون سر قبر محمد، داشتم باهاش حرف میزدم یهو شنیدم صدایی گفت، پسرته؟ برگشتم، دیدم جلالخالق محمد خودشه! خواستم بلند شم، او کنارم نشست. بهش گفتم آخه این بود معرفت؟
سگها، گربهها و آدمها
در قلب رئوف و مهربان نادژده به همان اندازه که محبت ملدوی و کرساویتسه خانه کرده بود، در برابر ذات گربه و پشک کینه حکمفرما بود. همینکه نام پشک را میشنید، اول با انزجار تمام تفی در بیخ دیوار میانداخت و سپس در مذمت ذات و نژاد گربه آنقدر کتاب و رساله روی هم میگذاشت، که دیگر جایی روی میز خالی نمیماند.
باکِرگی
همخانهام میپرسید که چرا دوست پسر ندارم. یک بعدازظهر روز تعطیل بود و من و نینا بعد از تماشای فیلم پلهای مدیسون، داشتیم درباره عشق و عاشقی و تفاوت امروز با گذشتهها حرف میزدیم. در جواب سوالش گفتم: «چون که درسها تمام وقتم رو میگیرن.» امیدوار بودم که با این جواب سرسری، قانع بشود و […]
دوازده روز از زندگی یک دیوانه
واقعیت این است، من او را نمیشناختم. حالا هم نمیشناسم. اصلن مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب و کارش هم نگفت. بیهویت و مجهول آمد و نمیدانم چه شد که رفت و کجا رفت. آنچه از او مانده بود، تلی خنزر پنزر بود که زاید و بیمصرف […]
سلسلههای گمشده
هنوز دو هفته بیشتر از دعوای مادرعارف و مادر بسگل نگذشته بود که هردویشان صبح امروز بازو در بازوی یکدیگر پیش پالگَر رفتند. کسی از نزدیکانشان نفهمید که کدام یک پیشقدم شده و یا این که، کدام کسی واسطه شده است. از نظر آنان احتمال اینکه کسی واسطه شده باشد خیلی ضعیف بود. چون موقعیت هردویشان بسیار بدتر از آن چیزی بود که کدام یکیشان یا هردویشان برای آشتی ناز کنند…
پاسگاه زید
هنوز صدای ستوان از در اطاق بیرون نرفته و به گوش یحیوی نرسیده بود که با شنیدن سروصدای قربانعلی که سراسیمه با تفنگش ور میرفت تا گلنگدن را بکشد، برگشت. احساس کرد یخ زد. فکر کرد: «یعنی به همین مفتی؟ اون هم توی این پاسگاه خراب شده؟ وسط بیابونی!» چشمهایش به درگاه اطاق دوخته شده بود و دستش بی اختیار در هوا به دنبال کمربند و سلاح کمریاش میگشت. رادیو از روی میز به پایین افتاد. صدای قربانعلی همراه تقهی خشک گلنگدن در اطاق پیچید که داد میزد: «وایسا، وایسا! جناب سروان، میزنم ها!!!»
تخممرغ نذری
وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش میکردند و تمیز نگهش میداشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمیترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی میدانند و به همین دلیل وقتی کسی از آبله میمیرد، کسی سوگواری نمیکند مبادا آن روح شیطانی آزرده شود.
میان دو قوس باران

ممتاز است این زیبایی. ممتاز نازنینم آن سوی جاده، بالای پلی ایستاده است که از آن قطار مسافربری میگذرد. صورتش حتی باوجود آن لبسرین سرخ، چیزی شبیه درماندهگی یا اندوهی فرونشسته را در جایی خیلی عمیق در او فاش میکند. پیاله کاغذی قهوه را در یک دست و چتری سفید رنگی را مانند آن کاغذ بیست سال پیش، در دست دیگرش قایم گرفته است. بالاپوش سیاهش مرا به یاد لباس مکتبیاش میاندازد و به همین سادهگی، حس میکنم هنوز همان دخترکی است که عاشق من بود.
پلات
عطایی یک جور خاصی به دستهای آدم نگاه میکرد. شاید مجید راست میگفت. نگار گفته بود از سمینار کشوری شهرسازی که بر میگشتند عطایی توی هواپیماخوابش برده بود و سرش را گذاشته بود روی شانهی نگار. سرش افتاده بود روی شانهی نگار. واقعا افتاده بود یا…؟
اسیر
آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت. مادر چادر نخی سبز لجنیاش را که پر از گلهای بابونه بود، میانداخت روی سرش و بوی گلهاش پهن ِموزاییکهای براق پلهها میشد و با یک دست چادر را زیر چانهی کوچک و لرزان صورت گندمیاش میگرفت و با زبان کوچکِ صورتیاش لبهای باریک و خشکش را تر میکرد . سبد قرمز پلاستیکی مشبک را که تازه خریده بود دست میگرفت و درِ حیاط را آرام میبست تا چادرش فرصتی برای لای در ماندن پیدا نکند، تا یک وقت دیرش نشود.
چند تار موی شرابی

در حمام را از داخل قفل میکند. صدای شیر آب میآید. پالتو را آویزان میکنم و به اتاق خواب میروم. چمدانم را از زیر تخت بیرون میکشم. صندوقم را در میآورم و تارهای شرابی را میگذارم کنار چیزهای دیگر. تار موها از همه بیشتر است. صدایی میآید. چراغی زیر تخت روشن و خاموش میشود. دست میاندازم بیرون میآورمش. گوشی موبایل است اما گوشی فریبرز نیست. چراغش روشن میشود و نام حمیرا میافتد و باز خاموش میشود. دستم میلرزد. گوشی میافتد. هنوز از حمام صدای آب میآید. گوشی را بر میدارم. فقط شمارهی حمیرا در حافظهاش است. یادداشتش میکنم. گوشی را سر جاش میگذارم و چمدان را هل میدهم زیر تخت.
در چشم گربه
پایش را از گلیمِ تخت درازتر کرده بود. دود قلیان از دهانش میرفت تا برسد روی سر کسانی که آنجا بودند. با قوطی کبریت بازی میکرد تا شاه بیاورد و کیف کند. از سر ظهر یک بند دزد آورده بود. چشم تنگ کرد به آمدن کوسه که میشلید. توی راه پایش گرفت به تخت حمال ها.« آی پیزی، کوری؟» کوسه کمرش را راست کرد و گفت:« کور بابات بود که تو پس افتادی.» قبل از آنکه جر بالا بگیرد، داد کشید و کوسه را صدا کرد. قهوه خانه از صدا افتاد و باز صدای قلیانها بلند شد. حمالها نطق نکشیدند. حتما فهمیدند او یسل کوسه را میکشد.