دور از شهر

جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هردو لحظاتی پشت یک رده دیوارخام و شکسته گم شدند. کسانی که آن‌ها را ازدرون بس نمی‌دیدند، کینه آلود به شیب خالی جاده نگاه می‌کردند. بس کج ایستاده بود زیرکوه خشک و سوزانی که سنگ هایش ترش وعاصی آویزان بودند.

درخت پیر

پس از چند هفته مريضی، امروز صبح که به خاطر نماز بيدار شدم، ديدم که فضل خدا جک و جور استم. بچيم و عاروسمه گفتم که دگه مه بيخی جور و تکره استم و رخصت شان کدم که برن سر کار خود. وختی که رفتن مه باز يک چشم خو کدم. بيدار که شدم يازده و نيم بجه بود.

گور روی تپه‌ی خاکی

آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش. بیدار می‌شود. بی‌آن‌که چیزی گوید، چاقو را به سینه‌اش می‌کوبم.

نخچیر

بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ي کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد و ما سراپا گوش بودیم.

خوابِ بیداری

– آمده ام تا از دسته گلی زیبایی که هنگام خاکسپاری ام برایم هدیه کردید ، ‌تشکر کنم و …
– ضرور نیست گپ بزنید،‌ من می توانم بدون مشکل آن چی را که در ذهن تان میگذرد ،‌ بخوانم.
– بلی ، شما مرا در خواب می بینید. آرم نفس بکشید تا خواب تان برهم نخورد.
– بلی ، ‌بلی ، ‌آن تیلیفون ها از من بودند.

همه بی‌خانمانیم

عینک دودی به چشم میزدم و کت کهنه‌ای که از زباله‌دانیِ کنار خانه‌ی شهردار پیدا کرده بودم، را می‌پوشیدم. شلواری هم به همان رنگ اما کمی رنگ رفته و آفتاب خورده از دوستی دزدیدم. پیراهنی چهارخانه هم از زباله‌دانی دیگری یافتم و در نهایت برای خود دَنگ و فَنگی درست کردم. با این قیافه میرفتم سمت دوکانهای شیک!