نگین

بابا رفته بود. نمیدانم کجا. کسی هم چیزی نمیگفت. مامان هم فقط فحش میداد و جد و آبادش را زیر و رو میکرد. مثل آدم آهنی شده بود. میرفت توی اتاق و میآمد بیرون و هربار هم یک تکه ظرف و پتو و لباس یا خرت و پرت با خودش میآورد و میگذاشت گوشه حیاط. با خودش حرف میزد، از روز اول زندگیاش را پشت سر هم تعریف میکرد اما یک کلمه هم نمیگفت بابا کجا رفته.
آمیخته به بوی ادویهها؛ مجموعه داستانی که به آینده داستان کوتاه امیدوارمان میکند

ادبیات مهاجرت بعد از خروجم از ایران به دغدغه ذهنی برایم بدل شد. پیش از آن چندان در بندش نبودم. داستانهای اقلیمی اما همیشه جایشان برایم درست میانه دلم بود. اندوه و حسرتم از اینکه در میان همنسلانم قصهگویی نباشد که سالها بعد وقتی پا به سن گذاشتم برای نسل بعد، از دایره لغاتش، از […]
جهان آشفته

هسته زیر لب گفت: «کاش در توانم میبود تا گردش عقربههای ساعت را کندتر میساختم! نمیدانم چرا حس میکنم گردش زمان سرعت بیشتری پیدا کرده؟ شاید هم جهانِ ما رو به پایان است!» آه سردی کشید و به ساعت نگاه کرد؛ چند دقیقهای از سه گذشته بود. پنجره را بست و با رها کردن پرده، باز تاریکی داخل اتاق بیشتر شد. دوباره زیر لب گفت: «باید کوشش کنم خوابم ببرد چون با روشن شدن هوا باز همان آش است و همان کاسه.»
فرشتهٔ من

فرشته کوچک تلو تلو میخورد و از سرما کبود شده بود. لرزش بدنش قطع نمیشد و مثل یک پرنده – در واقع مثل یک جوجه – میلرزید. بسیار کوچک و شکننده به نظر میرسید. پنجره را باز کردم. یک لحظه نگران شدم؛ فکر کردم که مرده. خیلی آرام توی دستانم گرفتمش و دیدم که دوباره نفس کشید. کمی دستپاچه شده بودم. این اولین باری بود که من فرشته میدیدم و من واقعا نمیدانستم چه طور باید آن را جا به جا کنم.
کلاهپوش

پسر کلاهپوش شبها تا دیروقت بیدار میماند و زمانی که یکی از آن سگهای ولگرد را بیرون خانه میدید مقداری نان میگرفت و به بیرون میرفت. روی سنگ پهن و بزرگی نزدیک دیوار خانهشان مینشست و نان را تکه تکه به سوی آن سگ میانداخت. سگ وقتی مطمئن میشد دستان پسر کلاهپوش خالی شده و نانی باقی نمانده آهسته و آرام در کنار سنگ پهن دراز میکشید.
بیسرزمینتر از باد

آخرین عکسی را که مرضیه در صفحهاش گذاشته باز میکنم. تاریخش برای یکسال پیش است. کنار جاده درحالی که کولهپشتی محبوب مارک «دیوتر»ش را به دوش میکشد، ایستاده و دست راستش را دراز کرده و در مشت گرهخوردهاش انگشت شستی که از باقی همردیفهایش تبعیت نکرده و راست ایستاده به خودروها اعلام میکند که «من یک هیچهایکرم».
خرسواری

نام ملک احمد سر زبانها افتاد. همه میپرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگانتا که ملک احمده میشناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار میکنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب میکدم. باورم نمیشد که صندوق گپ بزنه، آواز بخوانه، دمبوره بزنه. میشنیدم که مردم میره خانهی ملک احمد، از او میخواهند که یک شب مهمان شان شوه. اما ملک احمد، مهمان بعضِها میشه، از بعضها نه. میگه «آمده نمیتانه.» اگر مهمانیِ کسی ره بپذیره؛ برش میگه، همو رادیوِ خوده هم بیاره.
خوزه آلساندرو

دو نفر از دو سوی اتوموبیل پیاده شدند و او را به نشستن دعوت کردند. سه مرد قوی هیکل، دو نفر با تی شرتهایی آستین کوتاه و راننده با کت و شلوار و کراوات سیاه و عینکی بزرگ بر چشم. او در عقب اتومویبل بین دو مرد نشانده شد. اتوموبیل به راه افتاد و در اولین پیچ به سوی خیابان سالازار، یکی از آن دو همراهِ او گفت: «خواهش میکنم سرتان را ببرید پایین و این را به چشمتان بزنید.»
داخلی. روز. زندگی

مامان صبحها من را که میگذاشت مدرسه فاطمه را بغل میزد و تا غروب توی خیاط خانه پروین خانم خشتک میدوخت و آستین چرخ میکرد. خانه خالی بود و ما بی خبر بودیم کی آمده و کی رفته. مامان که میرسید اول از همه گاز پیک نیکی را بلند میکرد تا ببیند سبک شده یا نه. اگر سبک شده بود بساط جیغ و داد و دعوا شروع میشد و آخرش هم خب معلوم بود، قسم میخورد و روز از نو.
موعود

قصه دیروز را میگویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق میافتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران میبارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه میکند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در کابل، غرش طیارههای امریکایی، عو عو سگهای ولگرد قبرستان، صدای ملا، با هم بلند میشوند. فضا از اصوات نامفهوم انباشته میشود.
مرفوک

ستواندوم داورزنی، افسری که به تازگی استخدامش از قراردادی به رسمی تبدیل شده، کلی آشنا دید تا توانست از یگان امداد به واحد بازرسی منتقل شود تا بیشتر همراه همسرش و فرزند توی راهش باشد. مافوق جدیدش اما سر سازگاری با تازهواردها نداشت و رُس داورزنی را کشیده بود. امروز هم تهدیدش کرد که اگر برای فردا عملکرد نداشته باشد حق خروج از یگان را ندارد.
دوست دوازده ساعتی

موقعی که سوار شدم، دیدم هرسه توی تاکسی نشستهاند. مانی جلو بود و دامون و فرهاد عقب. همه با هم گپ میزدند. مجبور شدم عقب بنشینم. ھمین طور که تنگاتنگ و شانهبهشانهٔ دامون نشسته بودم، دستش را توی کیفش کرد و یک دسته برگهٔ کاغذ آچهار درآورد و به سمتم گرفت. کاغذها توی یک فایل نازک مشمایی بودند و خطھای کمرنگ و چھارخانهٔ آبی داشتند.