ماما قدرت

می‌گفتند ماما قدرت شب‌ها از خانه بیرون می‌آید. جور-و-تیار است و هر کسی را ببیند، به ویژه پسرها را با خود به خانه می‌برد و مردانگی‌شان را می‌کَند و می‌خورد. از شما چه پنهان خودم بارها از همین ترس، شب‌ها مستراح نرفتم و به رو جایم شاشیدم.

برفِ خون

انگار تمامی ندارد این برف. از صبح یکسره می‌بارد. ماشین را گذاشتیم اول جاده‌ی فرعی. نمی‌شد با ماشین جلوتر آمد. دوربین و سه‌پایه را برداشتیم و پیاده زدیم به راه. احتمالاً تا حالا دو- سه کیلومتری آمده‌ایم… رو به پری می­گویم: «دیگه چیزی نمونده.» پری نفس‌نفس می‌زند. بخار دهان‌اش تا چند متر جلوتر می‌رود: «از این‌جا که چیزی معلوم نیست.» راست می‌گوید. تا چشم کار می‌کند سفیدی است. می‌گویم: «نترس. آدم که راه دهات آبا و اجدادی­اش رو گم نمی­کنه.»

هفت روز هفته

به هوش که آمد برایمان تعریف کرد صبح زود بیدار شده و بعد از چند ساعت کوهنوردی بالای دهانه‌ی غار مانندِ ورودِ آب به دریاچه رسیده و از آنجا به داخل آب شیرجه زده. بعد از این هم دیگر چیزی یادش نمی‌آمد. جای شکرش باقیست که اسلحه و تجهیزاتش را همراه نبرده بود، والا آنها را هم مثل لباسها و شمشیر کوتاهی که مدام با آن ور می‌رفت ، گم می‌کرد.

روز چهاردهم

ماجرا از وقتی شروع شد که گردنم را قطع کردند. می‌پرسید چطور؟ خوب معلوم است؛ سرم از باقی بدنم جدا شد. به همین سادگی! البته واضح است که یک راوی در این داستان وجود دارد، پس قطعاً نیمه‌ی بالایی بدنم هنوز فعال است. زیاد تعجب نکنید، اما من یک سرم. یک سرِ تنها!

فرح

در حمام را باز می‌کنی وروبروی آینه می‌ایستی موی قهوه‌ای رنگت روی پیشانی  چسپیده و چشمان عسلی‌ات روی پوست سفید صورتت می‌درخشد. دکمه‌های پیراهن نخی سبز رنگت را یکی یکی باز می‌کنی و پیراهنت را بیرون می‌کشی. لخت و عور جلوی آیینه ایستاده‌ای. به یاد دختر زیبای اوسانه‌ای می‌افتی که عکس بدن لخت و عورش را شاهزاده‌ای ته آب چشمه دید و به او دل باخت.  سطلی ازآب خنک روی سرت می‌ریزی و مژه هایت را بهم می‌فشاری.

مردها با کفش‌های بزرگشان

خانم هارت، به شکل غیرقابل‌درکی از خانم اندرسون می‌ترسید، اما چون قبلاً شنیده و خوانده بود که همهٔ خانم‌های خانه‌دار این روزها از خدمتکارشان می‌ترسند، از اضطرابش وقتی اولین بار با خانم آندرسون روبرو شد، تعجب نکرد. گذشته از آن، اقتدار ستیزه‌جویانه خانم اندرسون، از تسلط طبیعی او بر کارهای خانه – از پختن سس گریوی گرفته تا تهیه مایهٔ خمیر – برمی‌آمد.

کامپیوتر کوچک

کلاه‌ها را روی سرمان می‌گذاریم. تا به حال همدیگر را با کلاه‌هایی غیر از کلاه‌های آهنیِ همیشگی مان ندیده‌ایم. قیافه‌های مسخره‌ای پیدا کرده‌ایم اما به روی همدیگر نمی‌آوریم و به یکدیگر لبخند می‌زنیم.

طوق لعنت

با خانم‌جان کنار آتش ایستاده بودیم و چشم‌هایمان به پاتیل بزرگ مسی بود تا ببینیم کِی وقت آبکش کردن برنج می‌رسد. داشتم آبگردان را توی پاتیل می‌گرداندم که خانم جان لب باز کرد: «حالا ما به کنار، این آقا طاهر نباید به قاعدۀ یک مثقال هل پوک، کوفتی زهرماری چیزی برای تو می‌آورد؟ خیرسرش درس طبابت خوانده، منورالفکر است باید یک چیزهایی سرش بشود!»

ماجرای دکتر بسطام

دکتر بسطام از آن نابغه‏‌های دهه پنجاهی بود که به خاطر رتبه خوبش در کنکور آن زمان، هم ریاضی شریف خوانده بود و هم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران. اما هرگز نه طبابت کرده بود و نه کاری داشت که مرتبط با علوم پایه باشد. تخصص دکتر بسطام در چیز دیگری بود: علوم خفیه.

سیزیف در مترو

پیرمرد که نقش زمین می‌شود، من اولین نفری‌ام که بالای سرش می‌رسم. جمعیت بلافاصله دورمان حلقه می‌زند. زن و مرد هیاهوکنان از سر و کول هم بالا می‌روند تا پیرمرد بی‌هوش را نظاره کنند.

سه‌شنبه‌ها

همسر سمرقند‌ زمانی آجودان پدرش بود؛ مهرانگیز، مادر سمر، زیر پر‌و‌بالش را گرفته بود و خواسته بود از خدمت در ژاندارمری خودش را بازخرید کند؛ و با مِلکی که به او هبه کرده بود ساختمانی با چند مغازه در یکی از بهترین نقاط شهر ساخته بود. سه مغازه‌ را اجاره ‌داده بود و خودش در بزرگ‌ترین‌شان ماست و شیر و کره‌‌ای می‌فروخت که هر صبح کامیونی کوچک از دهش جلو مغازه می‌آورد. 

دست‌انداز

دوباره تویِ سوپ، یک دست پخته شده پیدا می‌کنم. از پشت قاشق، سفت است. باز هم خوب نپخته است. جوری که نفهمد گوشه‌یِ بشقابم قایمش می‌کنم. همین که می‌بیند اشتهایم خوب است بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه تا دوباره برایم سوپ بریزد. سوپ با دست پخته شده‌یِ آبدار.