پروندهی هولناک فریبا ن. در ۱۹۱۹ کلمه

فریبا ن. چهل و نه ساله نه دیگر تپق میزد، نه من و من میکرد و نه به مجری اجازهی حرف زدن میداد. او در حالیکه که با مانتوی مشکی بلند پولکدوزی شده، کفشهای پاشنه بلند ورنی قرمز، با صورتی به شدت رنگ و رو رفته و بدون آرایش در معروفترین برنامهی تلویزیونی آن سال حضور یافت، نقاط جدیدی را از داستان گم شدن فرزند سه ماههاش عرفان بازگو کرد.
رفیقی با خنجری در پشت

روزی دوستم آمد و درب منزلم را زد. از من پرسید: چیزی به پشت من رفته؟ گفتم: نمیدونم. بچرخ. و چرخید. گفتم: یه چاقو رفته پشتت. گفت: یه چاقو؟ کمی متعجب به نظر میرسید. پرسید: چاقو چطور رفته پشتم؟ گفتم: نمیدونم ولی باید درد زیادی داشته باشه. گفت: خب آره، یه کم…
هر چه سگها بگویند

مرد با کلافگی سوئیچ ماشین را روی میز شیشهای پرت کرد و خودش روی مبل افتاد. از صدای برخورد کلیدها و شیشه صدای ناهنجار شکستن شیشه بلند شد. در همین لحظه تلفن مرد زنگ خورد و مرد همانطور که به صدای آن طرف خط اظهار ادب و کوچکی میکرد ، دور شد. دختر هنوز یک طرف صورتش میسوخت که دوباره با بغض گفت: «این توله سگه. برادر من نیست.»
وقتی که باد شمال زوزه کشید

در آن صبح پر از نکبت، یک مرد هیکلی، در آپارتمانم را شکست و مرا به زور پیش رفیقی برد که اصلا علاقمند داشتنش نبودم، رفیقی که داشت میمرد. و از این هم بدتر اینکه باد شمال مثل روح سرگردانی در بیرون زوزه میکشید. نه کت داشتم، نه شال گردن، نه دستکش و نه کلاه. تنها چیزی که پوشیده بودم، یک ژاکت نازک بود، آن هم درست وقتی که به دیدن رفیقی میرفتم که مطلقا چیزی از او نمیدانستم.
یک جفت چشم نو

دیواری میان همه ما و زیباییهای زندگی وجود دارد که بر روی این دیوار بلند و به ظاهر یکدست چند روزنه به ضخامت یک تار مو قرار گرفته است که میتوان از این روزنه نازک به تمام این زیباییها رسید. عبور از همچین روزنهای مشکل است ولی غیر ممکن نیست. میپرسید از کجا میدانم؟
لکلکها چهارهزار کیلومتر پرواز میکنند

با لگد از خواب بیدار میشوم. یکی چپ، یکی راست. دوست دارم همینجا بود. دقیقا همینجا کنار من تا محکم، زیر گوشش میخواباندم. اینطوری حساب کار دستش میآمد که قرار نیست صبح به این زودی، مادر مریضش را از خواب بیدار کند. پاهایم گز گز میکند اما بعد از این همه مدت میدانم که از بد خوابیدن است نه ام.اس.
یکشنبه بازار

زن گلفروشی که اتفاقا یک گلدان شمعدانی هم از او خریده بودیم در یک سمتم بود و در سمت دیگرم قفسهای مرغ و خروسها بود که روی هم سوار شده بودند ؛ مردی مُسن با سیگاری گوشه لَب که فروشنده آنها بود در طرف دیگر قفسها روی چهارپایه اش نشسته بود و پاهای مرغی را میبست تا تحویل مشتری بدهد.
نیلوفر

خلیل پس از لتوکوبش هم نمیدانست که آیا از رفتن به خانۀ آن زن پشیمان است یا نه. از سویی هم به لذت شبهایی فکر میکرد که در آغوش گرمونرم و گوشتآلود آن زن گذرانده بود. فکر کرد که خاطراتش از خوابیدن با آن زن نمیتوانستند مرهم خوبی برای زخمهایش باشند، اما همین که شبکههای عصبش گزارش دردش را دوباره به مغزش میرسانیدند از تمامی روزهای گذشته و آنچه تا آخرین همخوابهگی با آن زن داشت، بیزار و متنفر میشد.
رستوران

امروز هم مثل روزهای دیگر از خواب پا شدم، از خیسی شورتم فهمیدم که دیشب جنب شدم. گندش بزنند! سال به سال با کسی نمیخوابم ولی شبها خواب جنیفر میبینم. دستم رو زیر بالش بردم و گوشیم رو پیدا کردم. چندتا تماس بیپاسخ و یه پیام از طرف خواهرم که نوشته بود: «باید امروز پارسا رو ببرم کلاس زبان، نمیتونم پیش بابا بمونم. چرا جواب نمیدی؟»
بهسلامتی ماهیهای گوشتخوار

اول صبح همینکه جلوی توالت ایستاد و شلوارش را پایین کشید و خواست چاه را هدفگیری کند خواب از سرش پرید، دو ماهی در چاه شنا میکردند و روی آب با برگ گل تزئین شده بود. بدون اینکه شلوارش را بالا بکشد دوید بیرون. داد زد: «مامان!» اما بالافاصله یادش آمد مادر و پدرش برای عزای عمهي مادری به مسافرت رفتهاند و خانه را برای یک هفته به او سپردهاند.
سایهها

از شیار در اتاقی که مرا در آن جا انداخته بودند، می آمد و می رفت. خود را به زمین می کشید و از نوک انگشتانم شروع می شد تا این که بلاخره تمام وجودم را می پوشاند. از سنگینی بودنش لِه می شدم که گفت: «هنوز فکر میکنی که من یه سایهام؟ اما بدون که تموم سایهها شبیهِ هم نیستن.»
راز

ستاره شب پیش تا صبح بیدار بود و داخل باغچه یک گودال کنده بود، روی گودال را با چند تکه بزرگ الوار پوشانده بود. میدانست همسایه ها از طبقات بالا متوجه وجود گودال نمیشوند، عماد هم آنقدر بیتوجه شده بود که…