پرده

سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیشتر دقت میکردم. جاده خلوت بود، اما پیادهرو کمی شلوغ به نظر میرسید. یا که شلوغ نبود من اینطور میدیدم. از جایی که من نشسته بودم، تفاوت جنسیتی میان آدمها به دشواری قابل تشخیص بود؛ چون که هنوز خیلی دور بودند. اما وقتی که نزدیک میرسیدند، و در حین عبور از جلو خانهی ما، مردها از کلاههایشان شناسایی میشدند و زنها از رنگ چادرهای کوچکشان که روی سر داشتند.
سمفونی میانمایهگان

زیستشناسی احمق میگه «گونههایی تو زندگی از همه موفّقترن که از همه بهترن.» یعنی استثنائیترین، نابغهترین، قویترین، متفکّرترین و شریفترینها. و قراره همونها هم نسل خودشونا بیشتر از بقیه تکثیر بدن. این همون چیزیه که من عمیقاً باهاش مخالفم!
حاملگی

نوزده ماه شده بود. نوزده ماه آزگار که آبستن بود و بچه نمیآمد. بارش را بر شکم میکشید، بارش را بر گُرده میکشید و سنگین راه میرفت. چهار قدم نرفته به نفسه میافتاد و جهان با تمام بزرگی دور سرش میچرخید. این شده بود که دیگر زیاد تکان نمیخورد. مینشست و فکر میکرد. فکر میکرد به فرزندش که هنوز بعد از نوزده ماه نمیدانست بناست دختر باشد یا پسر.
از خوابی که نمیپرم

حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم اما میرسیم به سکوت. انقدر ادامه مییابد که هیچ صدایی نمیماند. نه صدای تلویزیونی، نه سرودی، نه ترانهای و نه حتی فریادی. هی بغض میآید و میرود. بعد هم بغض میترکد و آب، معابر را میگیرد. بعد آب بالا میآید از سرمان میگذرد. فرو میرویم در آن. دنیا تاریک میشود آب راه نفسم را میبندد و بیدار میشوم.
گمشده

به هیچ ترفندی خرج و دخلش میزان نمیشد. از صبح تا بوق سگ مسافركشى مىكرد ولی باز هم به سختى بخور و نمیری درمیآورد. هر صبح وقتى همسر و بچههایش خواب بودند از خانه بیرون میزد به امید روزى حلال. آن روز هم طبق روال همیشگى شال و كلاه كرد، از خانه بیرون زد. یك راست رفت سراغ ماشینش، چند بار استارت زد ولی انگار ناى روشن شدن نداشت، از چند نفر رهگذر كمك خواست. نه، روشن نمىشد. لحظهای مستاصل شد.
دو خط صورتی
توی مطب دندانپزشکی نشستهام. مدام اینپا و آنپا میکنم و دستم روی دسته چرمی صندلی عرق کرده. حالم آشوب است. دارم فکر میکنم از صبح چی خوردم. نکند مسموم شده باشم ولی چیز خاصی یادم نمیآید. موبایلم را چک میکنم. نگران حسام هستم که پیش خواهرم گذاشتهام. اگر مرضیه نبود این جور وقتها نمیدانم حسام را باید چه میکردم. توی این ۳ سال واقعا حق خواهری را بر من تمام کرده. منشی صدایم میکند. بالاخره نوبتم شده است. خدارا شکر کار به عصب کشی نرسیده بود و با یک پر کردن ساده مشکلم حل شد.
زحل
زحل در ساعت یک بعدازظهرِ سیزدهمین روز ماه به دنیا آمد. زنم عقیده داشت این زمان نحسترین ساعت ماه است. برای همین وقتی پرستارها بچه را آوردند نپذیرفتش. داد و هوار کرد و فحش داد که نمیخواهم این تخم جنّ جهنمی را. پرستارها زنم را بیهوش کردند و بچّه را توی بغلش گذاشتند تا شیر بخورد.
همه با هم
– احمقانه است! (مصطفی سرش را میجنباند و پیالهای را که در دست دارد، همانگونه ایستاده روی میز میگذارد.)
– چه کاری احمقانه نیست؟ همه …
– گپ مفت است بچش! می دانی که مفت است! علم، تجربه و همه چیز ای ای اینها همه چیز را ثابت میکند. هر کاری راهی دارد. (درمانده به نظر میرسد. هر زمان که به هیجان میآید، برخی از حروف نخست واژگان را چند بار تکرار میکند. روی چوکی مینشیند.)
چشماتو ببند، بعدش دیگه بهشته

– ” چشماتو ببند. بعدش همه جا بهشت میشه. خودت بهم گفته بودی؟ یادته شش سال پیش گفتی؟ مامان و بابا میگن، بعدش هیچی نیست. میگن به غیر از این زندگی چیز دیگهای وجود نداره و کلا همین یک زندگی رو داریم.”
مادموازل رُز

آن شب ماه به اندازه کافی بالا آمده و روشنایی طبیعی خاصی به وجود آورده بود. دو رفیق جاده شنی را به دلیل سروصدایی که قدمهایشان بر روی آن ایجاد میکرد، ترک کردند. چمن انتخاب بهتری بود. خانه مورد نظر به سرعت شناسایی شد. به نظر می آمد مدل قفل در ورودی، از نوع معمولی باشد و شکی نبود که میتوانستند به راحتی از آن عبور کنند. ژاک نزدیک شد و فهمید که در نیمه باز است.
عاشق آقای گل

نمیدانم چقدر طول کشید تا بالاخره پدر و مادر میلاد راضی شدند تا پیراهن شماره ۱۰ تیم ملی سال ۹۸ را برایش بخرند. محله کافه شربتی کاشان اسمش از کابارههای که پیش از انقلاب آنجا دایر بوده و شایع است که نوشآفرین هم آنجا خوانده گرفته و کماکان همان اسم را حفظ کرده.
تكرار یک رویا

پدرم از مرده نمیترسد. من هم در فیلمها دیدهام كه چگونه مرده را روی تختهای میگذارند و چهار نفر آن تخته را به دوش گرفته با خود به سمت خاكستان میبرند. اما نمیدانم به خاطر اینكه نزدیك امتحانات پایانی ترم اول است، مامان و بابا نخواستهاند من در تشییع جنازه پدربزرگ حاضر باشم یا به خاطر اینكه از فضای غم آلود خاكستان و شیونهای مادربزرگ دور بمانم.