خائن

خانم والپول، به محض آنکه کلمه سگ را شنید و حتی قبل از آنکه بگوید «بله،» به جنبههای مختلف نگهداری سگ در روستا فکر کرد (شش دلاری که بابت عقیم کردن سگ پرداخت، پارس کردنهای نیمه شب، شبح او هنگامی که کنار تختخواب دوطبقهی بچهها میخوابید، امور مرتبط با حضور سگ در خانه، که مثل اجاق در آشپزخانه، یا باغچهی جلوی منزل و یا آبونمان روزنامه محلی اجتنابناپذیر بود و مهمتر از همه خود سگ، که بین همسایهها به نام لیدی والپول شناخته میشد، یعنی همتراز جک والپول و جودی والپول؛ سگی آرام، و به شدت صبوری بود) و در هیچکدام از اینها نتوانست دلیلی برای تلفن یک زن ناآشنا – که احساس میکرد به اندازه خودش عصبانیست – در آن وقت صبح بیابد.
محاکمه

متهم مردی است حدودا 45 ساله، با موهای جوگندمی و پوستی سبزه و پر از کک و مک، با چشمانی از حدقه در آمده که هر چند لحظه یک بار تیک عصبی باعث پرش گوشه پلک چشم چپ اش می شد. قدی متوسط در حدود 170 سانت داشت اما هیکل اش ورزیده و عضلانی بود. جرمش قتل و اسمش خبات است و مشهور به خبات آهنگر.
بیخوابی

بازهم یکی از آن توهمات همیشگی؟ دیشب وقتی روی تختخوابش مست دراز کشیده بود، مردی را دیده بود با ریش سیاه و کوتاه و موهای دراز و طلایی، چهره اش ترسناک نبود. از آنهایی که میشد همراهش حرف زد و دوست شد. میخواست همین کار را بکند، در جایی که هیچکسی حرفش را نمیفهمید و به هیچکسی چیزی گفته نمیتوانست، یک همراز خیالی آنقدر هم بد نبود. کسی که برایش همه احساساتش را خالی کند. نفس نفس زنان تلاش کرد از جایش بلند شود. وقتی تلاش کرد با دقت بیشتری مرد را نگاه کند، چشمانش ضعیفی کرد، بصورت محو شده و نقطهای دیده میشد. وقتی ازجایش بلند شد اتاق را خالی دید و هیچ اثری از آن مرد ریش کوتاه مو بلند نیافت. نترسید. احساس سنگینی کرد. به فکر فرو رفت، رویا بود؟ یک رویای بی خواب؟
کسی برای نویسندهها جیغ نمیزند!

من هیچکدامشان نیستم، منی که تو میشناسی وجود ندارد، منی که تو میخواهی هیچوقت وجود نداشته و تویی که من میخواستم حالا با تبری میان پیشانی گوشهی اتاق افتاده. تو مرا اشتباه گرفتی، مسئله دقیقا از همینجا شروع میشود؛ هیچوقت، در هیچ خاطرهای، در هیچ روزی، تو از اتاقت بیرون نیامدهای و این را همان باید همان روزی میفهمیدی که نوشتی:
روز متفاوت خانم «ت»

حوصله اداره را نداشت. بارانی قدیمی خاكستری را برتن كرد. دكمه دوم از بالا كمی به سختی بسته شد. شال سرخ آتشین را بر سر انداخت. خوشبختانه دنباله شال، چروك پارچه دور دكمه دوم را پوشاند. چكمه پوشید و چتر به دست از آپارتمان بیرون زد. دم در سرایدار را دید و سری تكان داد و از نگاه كنجكاوش كه میپرسید كجا این وقت روز، گریخت.
لیلیت

بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه مینمود…
سه جن اغواگر

رودالف، ایوان ارکاداویچ و چنگیز بر روی شانههای آقای وحدت نشسته و مانند سکان داران یک کشتی بخار قدیمی دستشان را روی سر او گذاشته بودند. به اطراف نگاه میکردند و هرچه برایشان جالب بود، سر آقای وحدت هم باید به همان سمت میچرخید. این کار، یعنی چرخاندن سر، مخصوصا برای چنگیز که تسلط چندانی روی آن نداشت، بسیار مشکل بود؛ بنابراین آقای وحدت بیشتر به مغازههای زرق و برقدار لوازم تزئینی و اسباب بازی فروشیها، بعد به کتاب فروشیهای کسل کننده و آخر از همه هم به چند چایخانه و سلمانی قراضه نگاهی میانداخت.
به خاطر روحی که زیر جلدم رفت

دعانویسها هم جوابم کرده بودند. هیچکدام از دعاها و وردهایشان به حالم افاقه نکرده بود. هر وقت چشمهایم سرخ میشد و تنم به رعشه میافتاد حتی مادرم نیز از من میترسید. شبیه قاتلهای روانی میشدم. بعضیها فکر میکردند جنی شدهام و هنوز امید داشتند که بشود با دعایی خاص شفا پیدا کنم؛ ولی کربلایی مطمئن بود دیگر پاک دیوانه شدهام؛ برای همین دیگر مرا قاتى آدم حساب نمیکرد. برادرم میگفت کربلایی مرا از ارث محروم خواهد کرد و اجازه نمیدهد یک دیوانه وارثش باشد. فقط مادرم همچنان مرا دوست داشت.
باهارخانوم

اتاقک بوی نا و لجن میدهد. همگی دور تا دور مینشینیم. مرد سبیلو میگوید: «شانس آوردین تعدادتون کمه. وگرنه تا برسیم سه-چهار نفر خفه میشدن زیر دست و پا.» هِرهِر میخندد و از اتاقک میرود بیرون. صدای بسته شدنِ در بچّهی یکی از زنها را از خواب میپراند. بچّه میزند زیر گریه. زن هر چه میکند نمیتواند ساکتش کند. مرد چاق و کممویی که میخورد پدر بچّه باشد، سر زن غرولند میکند. زن از روی ناچاری پتهی چادر را توی صورت بچّه میکشد بلکه صداش قطع نشود. نمیشود.
سگ سیاه کوچک

چشمانم هنوز بسته است که صدای بچهها از من دورتر میشود. نمیفهمم یک ظرف بستنی را از ویلا آوردن سه نفر آدم گنده میخواهد چه کار!؟ تنم از تنهایی در ساحل ترسیده و کمی عرق کرده و صدای موجهای خزر ، دارد تاریکی پشت پلکهایم را با یک عالمه تصویر تزیین میکند. تصویرهایی که هیچ یک را زندگی نکردهام اما خوب میشناسمشان.
دفاع در برابر حملهٔ دیوها

شاید چون خیلی چاق بودیم، یا شاید از بس زاد و ولد کرده بودیم توجهشان به ما جلب شده بود، به هر تقدیر اول از همه به شهر ما حمله کردند. عاشقمان شده بودند. گوشت تازه، چرب، هدف راحت، جنگ بیدردسر… آمدند و همانقدر که گشنهشان بود از ما تغذیه کردند. من یکی از دوستانم را در حملة اول دیوها از دست دادم. بعد از حملة اول، هرکسی در شهر حداقل یک نفر عزیز از دست داده بود. از کجا پیدایشان شد؟ کسی نمیدانست!
شاید میخواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست میکنی. از این پهلو به آن پهلو میغلتی. پاهایت تَرقتَرق صدا کرده راست میشوند. دستهایت را از زیر لحاف بیرون میکنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا میخواهی خود را راحت بسازی و خسته شدهای در یکپهلو خوابیدن. از سرِ شب تا حالی بههمان پهلو خوابیدهای که هستی.