دیوانه

طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا میزدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایهٔ دیوار به دیوار بودم. گهگاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم. خانوادهای بیغلوغش و دوستداشتنی بودند.
مدرک رودکی قلابی نبود

رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
پالتوی پوست

آن سال زمستان سردی بود و آدمها طوری از سرما کز کرده بودند که انگار آب رفته باشند، البته به جز آنهایی که پالتوی پوست داشتند. و یکی از آنها ریچارد، قاضی محل، بود که پالتوی پوست بزرگی داشت. دلیلش هم این بود که مدیرعامل یک شرکت نسبتا جدیدی بود. اما دوست قدیمیاش، دکتر هنک، عوض پالتوی پوست، زنی زیبا و سه تا بچه داشت. دکتر هنک نحیف و رنگپریده بود. ازدواج به بعضی از آدمها میسازد و چاق میشوند و بعضیها هم لاغر. مثل دکتر هنک.
خاتون

چند دقیقه بعد ایستاده بود کنارم و آب موهایش را با حوله نارنجی کوچک میگرفت. موهایش صاف بود. مثل موهای من. آنها را شانه میزد، دو دسته میکرد و بعد طرههای مو را میپیچید. موها حالت میگرفت و همیشه مرتب بود.
سگ قهوهای تیره

سگ روبروی کودک ایستاد و هر دو به یکدیگر نگریستند. سگ برای لحظهای درنگ کرد، گرچه فورا با تکان دادن دمش به سمت کودک اندکی حرکت کرد. کودک دستش را جلو برد و سگ را فراخواند. سگ با حالتی حاکی از اعتذار نزدیک شد و هر دوی آنها ناز و نوازشهای دوستانهای را رد و بدل کردند. سگ به تدریج به لحظه لحظه این دیدار مشتاق تر میشد تا آنجا که با جست و خیزهای پر شور و نشاطش کودک را در شرف واژگون شدن قرار داد. در این لحظه کودک دستش را بالا برد و ضربهای به سر سگ کوبید.
جاودانگی در ماه

از زندان كه آزاد شد باور كرد كه ديگر جايي براي او در اين دنيا باقی نمانده است، جز تمام آرزوهايش كه در چشمهای آیدا و نوشتههایی كه در دستان او به امانت گذاشته بود خلاصه میشد. از مادرش فقط یکتخته سنگ سياه و سرد در بهشتزهرا مانده بود و خواهرهایش هم که دنبال زندگي خود بودند، دیگر نه خانهای مانده بود و نه مال و کسبی. باختههایش را كه میشمارد تنها صداي قلب رقیه خانم در ميان آنها سنگيني میکرد.
آرامگاه

زیر خاک فضا نه روشن بود و نه تاریک. مثل آخر شب بود؛ مثل شروع صبح زود. جا تنگ نبود. درون خاک نشسته بودم. میتوانستم چهار طرفم را ببینم، اما سرتاسر بدنم در خاک غرق بود. نفسم آزاد بود. احساس خفگی نمیکردم. پیرمرد کمی آنسوتر بر آرنج چپ خود تکیه کرده بود. او هم غرق خاک بود. پرسیدم: «اینجا کجاست؟»
پرندههای جمعه

«خودش» هر وقت از بیرون میآمد تمام لباسهای فرم سربازیاش را میکند، الا یک دست لباس گرم سرهمیِ پنبهای، که زیر تمام لباسهای زمستانی میپوشید. توی خانه هم لباس پنبهای را در نمیآورد. اگر این لباس گرم نبود، بعید میتوانست توی این فصل و سرمای استخوان سوز آپارتمان دوام بیاورد. موقع خواب خودش را توی دوتا پتو میپیچید و روی «آنیکی» هم یک ملحفهی سفید سبک میانداخت. خوابیدن توی اتاق خواب به آن سردی، کار ساده نبود.
یک عاشقانه بیپایان

اوس عزیز پک دیگری به سیگارش زد و بقیهاش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. دود ضعیف و ملایمی از ته ماندهٔ سیگار له شده در هوا به رقص در آمد و با ناز و به ظرافت خود را بالا کشید و چند ثانیه بعد محو و ناپیدا شد. اوس عزیزدر حالی که دود سیگارش را از بینی خارج میکرد، کنارِ همسرش، فاطمه خانم نشست. با لبخندی بر لب، دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوای خوبیه! نه!؟
کاغذ دیواری زرد

بسیار به ندرت اتفاق میافتد که آدمهای کاملا معمولی مانند جان و من تالارهای قدیمی را برای زندگی درتابستان اختصاص انتخاب کنند. یک عمارت بازمانده از دوره استعماری، ملکیت موروثی، میتوان گفت یک خانهی ارواح که ارتفاع برابر ساختمانهای عصر رومانتیک دارد اما تصور رفتار رومانتیک در این خانه، به آیسکریم خواستن در دوزخ میماند.
پرندههای وحشی بهشت

آقای هنلی یک مرد سادهدل امریکایی بود، اما بچههایش آخر خط بودند. آقای هنلی در یک شرکت بیمه کار میکرد و کارش تفکیک مردهها از زندهها بود. همهشان در کابینتهای پرونده در اتاق کارش بودند. همه به آقای هنلی میگفتند که آینده درخشانی دارد. یک روز که از سر کار برگشت، بچههایش منتظر بودند که قضیه را یکسره کنند: یا باید یک تلویزیون نو میخرید و یا آنها میرفتند و جرمی مرتکب میشدند. بچهها تصویر پنج نوجوان بزهکار را در حال تجاوز به یک پیرزن به پدرشان نشان دادند. یکی از آن نوجوانهای بزهکار داشت با زنجیر بایسکل به سر و صورت زن پیر میزد.
نامرادی

احساس میکردم کسی دنبالم میکند و شانه به شانهام قدم میگذارد. از دور دستها دم به دم سرود غریبانه و اندوهگینی به گوش میرسید. مثل سرود کوچ یک پرنده مهاجر. هوا بوی عجیبی میداد. مثل بوی رفتن. دانههای برف هم بوی خون مرا میداد. با این که ریزش برف شدید بود هوا حس گرمایی داشت. شاید این خون من بود که به برف گرما میبخشید. من بی خبر از حضور مرگ که در انتها کوچهٔ تنهایی لنگر انداخته بود، قدم برمیداشتم. آخرین قدمهای روی زمینم را.