خانه نیستم، برگشتم تماس میگیرم

وقتی زنگ زدند، ویل ماسالا توی دهانم بود و داشتم با چنگال، پاستا را میپیچاندم. چند دقیقه قبلش الیور گفته بود تو باهوشتر از اینی که بشه به راحتی سورپرایزت کرد. اما حاضری بعد از هفت سال دوستی و با هم زندگی کردن، با من ازدواج کنی؟
مامان، هیچ چیز این پیشنهاد، شبیه فیلمها نبود. من خیلی سریع لبخند زدم و یک تکه از مرغ و گوجه را از سالاد سزار جدا کردم و گفتم: «چه فرقی میکنه؟ ما که با همیم.«
پ مثلِ پروانه، مثلِ پرویز

پروانه یکی از بلوزهایی را که روی دستهی مبل بود برداشت و به اتاق رفت. چند دقیقهی بعد برگشت. روبروی آینه ایستاد و به فرانک گفت: خوبه؟ فرانک گفت: آره بهتون میاد. پروانه روی مبل کنار کورش نشست. کورش گفت: فردا چه ساعتی میری؟
بابا بزرگ به زودی حالش بهتر میشود

میما میگفت بابا بزرگ به زودی حالش بهتر میشود. نمیدانست چقدر طول میکشد، اما روند بهبود او حتمی بود. یک روز صبح، گفت، بعد از یک خواب شبانهٔ راحت، گاهی اوقات بابا بزرگ حرف میزند و دستش را تکان میدهد. من و پولین واقعا حرفش را باور نمیکردیم.
کت اسکین ۳۱

مثلاً نشسته بود و از سر بیکاری فیلم طولانی و محو زودیاک را میدید ولی خیلی زودتر از انتظار ذهنش پرید سمت همان ماجرایی که هزار بار در این چند ماه اخیر دورهاش کرده بود. باز هم فکر کرد و آخر سر ماند با کلی علامت سوال و فیلمی که هیچ نفهمیده بود. دوباره فیلم را از اول گذاشت. چیزی ته دلش غر زد: ولش کن! و چیزی سر دلش با اخم غرید که: چرا ول کنم؟ کاری که بجز فکر کردن ندارم. همینه که هست!
مرغ مرگی

به جمع که رسیدم شنیدم یکی میگفت: گُه خود را میخورد! دیگری میگفت: خدیا توبه! مردی که در کنارم ایستاده بود، زیر لب، آیهالکرسی میخواند. کسی بلند حق گفتن اینها را نداشت. میهراسیدند. جانو، کم آدمی نبود. او هم با دولت بود و هم ملای محل از او پشتیبانی میکرد (اینها را پدرم میگفت). هیچگاه ندانستم که چرا کارهای او نادیده گرفته میشود و کسی چیزی نمیگوید؟!
من اربابِ آخرین روز هستم

باید بتوانم گرمای آن را احساس کنم، تا الان به قدر کافی نزدیک شده است. نزدیک شدن کافی نیست، برخورد مهم است. اما نه، برخورد هم به تنهایی کارساز نخواهد بود. باید متلاشی شود. آری، متلاشی و سپس تکهتکه شدن، سوختن و دود شدن. در آخر نباید اثری از آن باقی بماند. ولی انفجار هم لازم است؛ بدون انفجار تکهتکه شدن ناممکن است. آه که چقدر زیبا خواهد بود، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم: چیزها آنگونه که به نظر میرسند، نیستند ـ تا نبینم.
اجباری

روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشکنَما رسید. بابا با اینکه من هم همراهشان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراددار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشکنَما کرد. پزشکنَما در ازای مبلغی که بابا تقدیمش کرده بود، بعد از دو هفته پروندهای قطور از آزمایشهای مربوط به شنواییسنجی تا گزارشهای مربوط به گفتاردرمانی که همه ناامید کننده بود را تقدیم بابا و عمو هوشنگ کرد. خلاصه پرونده چنین بود: «هر دو گوش کاملا ناشنوا، ناتوان در بیان منظور و برقراری ارتباط کلامی با دیگران. علت بیماری: تصادف و به دنبال آن شُک عصبی ناشی از انفجار باکِ بنزین خودرو. زمان شروع اختلال: ۱۳۸۳ زمستان.»
درها

رینا ژوئن پارسال مرد. از آن وقت به بعد عملا خانهنشین شدم. خیلی وقت پیش از اینکه ویروس کرونا خانهنشینی را عام کند. هر دو نفر، ازدواج دوممان بود. نمیگویم همه چیز گل و بلبل بود، اما این ازدواج برای هر کدام از ما آدمی را داد که صبحها با او از خواب بیدار شویم و شبها را با او بگذرانیم. رینا بیشتر از بیست سال پیش وقتی دختر و پسرش هنوز نوجوان بودند، طلاق گرفته بود و چه طلاق بدی. از اینکه بگوید رسیدن کار به طلاق، بیشتر تقصیر خودش بوده، ابایی نداشت. اعتراف میکرد که برای همسر و مادر بودن ساخته نشده بود. بچهها هم همین نظر را داشتند و وقتی مادرشان چند سال بعد از طلاق آمد که با من زندگی کند، آنها هم پی زندگی خودشان رفتند.
پوشش

در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلیوار روی صورتم مینشیند. کم مانده است به زانو در آیم. با چند سرفه اغراق آمیز اعتراض خود را نشان میدهم. منتظر پاسخ نمیمانم و آسانسور را با فشردن دکمهاش فرا میخوانم. بدون اینکه در راه معطل شود خود را به طبقه چهارم میرساند. مانند همه قرارهای پیشین این ساعت، تنها و بدون سرخر میآید. بدنم را در سینه گشودهاش نگه میدارم و مانع حرکتش میشوم. چند لحظه صبوری میکند اما در نهایت، محترمانه و به گرمی اولین روز همصحبتی تذکر میدهد.
پلکان

پلهها را دوتا دوتا رد کردم. به پارگرد دوم که رسیدم نفسم بالا نمیآمد. دستم را تکیه دادم به دیوار. داغ بود. همه چیز داغ بود. مابقی پلهها را یکی یکی رفتم بالا. متوجه صدایی از بالای پلهها شدم. انگار کسی داشت میآمد پایین. صدای نفس کشیدنش را میشنیدم. بالاتر رفتم تا ببینمش. روی پله سوم که رسیدم روبهرویم ظاهر شد. یک مرد میانسال بود با پالتوی سیاه. آهسته به سمت من آمد. دقیقا روی پله چهارم ایستاد. یک سروگردن از من بلندتر بود. قطرات چرکِ عرق، از روی پیشانیاش میسُرید پایین و از کنار لبش به زیر چانه و بعدش هم در یقه چرکینش ناپدید میشد.
آی گلادیاتورها…!

یک بار دیگر سر و روی اتاق را نگاه کرد و گفت: «کتاب ها را جمع کردی از کتابخانه؟ نیفتند توی فیلم یکوقت.» تل کتابها را که صبح گذاشته بودم گوشه اتاق نشانش دادم. بالاتر از همه، نسخهای از «افسانهها» بود به امضای خود عین.سین که با خودنویس مشکیاش نوشته: «برای برادرِ آزاداندیش…» پای چشمهای برادرِ آزاداندیش از بیخوابی این سه روز، یک بند انگشت گود رفته و پوست سر چربیش برق میزند.
چروک بیبی

همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده میکردند چروکهای زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانیشان پنهان نمیشدند.